صفحه نخست

رئیس قوه قضاییه

اخبار غلامحسین محسنی اژه‌ای

اخبار سید ابراهیم رئیسی

اخبار صادق آملی لاریجانی

قضایی

حقوق بشر

مجله حقوقی

سیاست

عکس

جامعه

اقتصاد

فرهنگی

ورزشی

جهان

فضای مجازی

چندرسانه

اینفوگرافیک

حقوق و قضا

محاکمه منافقین

جنگ دوم ۱۴۰۴

فراخوان رئیس عدلیه به اصحاب رسانه

صفحات داخلی

رنج کاخ سفید از سندرم ویتنام؛ شیفتگی روسای جمهور آمریکا به خشونت و جنگ

۰۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰:۰۱
کد خبر: ۴۸۷۸۴۷۶
دسته بندی‌: حقوق بشر ، عمومی
ترامپ نخستین رئیس‌جمهور آمریکا نیست که عاشق جنگ است و مروری بر تاریخ نشان می‌دهد که این ماجرا به کجا ختم می‌شود.

برای بسیاری از ناظران، جنگ‌طلبی آشکار دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا (از تهدیدهایش برای حمله به گرینلند و ایران تا ربودن نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا) یک تغییر رویکرد آشکار به نظر می‌رسد، زیرا وی در دوران رقابت‌های انتخاباتی جنگ را محکوم می‌کرد.

به گزارش گاردین، رو خانا، نماینده دموکرات کنگره، در ۳ ژانویه (۱۳ دی) در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: دونالد ترامپ امروز با راه‌اندازی جنگی خودسرانه علیه ونزوئلا، به پایگاه MAGA خود خیانت کرد؛ در ۲۰ ژانویه (۳۰ دی)، رادیو عمومی ملی گزارش داد که طرفداران ترامپ از تمرکز رئیس‌جمهور بر گرینلند، دچار سردرگمی و خشم مشترک هستند.

حس سردرگمی قابل درک است؛ ترامپ در دوران نامزدی در انتخابات اغلب جنگ را محکوم می‌کرد، اما اکنون شیفته آن است؛ در حالی که به نظر می‌رسد ترامپ به‌طور منحصر به فردی مصمم به از بین بردن نظم پس از جنگ در خدمت تلاش خود برای سلطه جهانی است، سابقه‌ای برای این تغییر رویکرد چهل‌وهفتمین رئیس‌جمهور آمریکا وجود دارد.

در طول نیم قرن گذشته سیاست خارجی آمریکا، یک الگو واضح را آشکار می‌کند: هر چه زمان بیشتری از آخرین جنگ فاجعه‌بار آمریکا می‌گذرد و هر چه روسای جمهور بیشتر از نیروی نظامی بدون مواجهه با مقاومت پرهزینه استفاده می‌کنند، تهاجمی‌تر می‌شوند؛ جنگ‌های موفق، مست‌کننده هستند؛ آن‌ها کبوتر‌ها را به شاهین‌ها تبدیل می‌کنند؛ این اتفاق در دهه‌های بین ویتنام و عراق رخ داد و امروز برای دونالد ترامپ در حال رخ دادن است.

تاریخ همچنین نشان می‌دهد که غرور و تکبری که اکنون از این کاخ سفید سرچشمه می‌گیرد، عموما به فاجعه ختم می‌شود.

برای درک اینکه چگونه روسای جمهور آمریکا از احتیاط به فاجعه می‌رسند، ارزش دارد با تنها رئیس‌جمهور از زمان جنگ جهانی دوم که هرگز سرباز به جنگ نفرستاد، شروع کنیم: جیمی کارتر؛ البته دلیل آن کاملا به زمان‌بندی مربوط می‌شود: کارتر نخستین رئیس‌جمهوری بود که پس از ویتنام، بزرگ‌ترین شکست نظامی آمریکا در قرن بیستم، به قدرت رسید.

در اوایل ریاست جمهوری از کارتر پرسیده شد که آیا برای دفع حمله ادعایی آنگولای کمونیست به زئیر، سرباز اعزام خواهد کرد یا خیر، کارتر پاسخ داد: ما از دخالت نظامی در کشور‌های خارجی بیزاریم؛ ما از تجربه‌ای که در ویتنام داشتیم رنج می‌بریم یا سود می‌بریم؟

با وجود تمام تفاوت‌های رویکردی، رونالد ریگان، جانشین کارتر، این بیزاری را به اشتراک گذاشت؛ لفاظی‌های جنگ سرد ریگان اغلب تند بود و وی هم به پنتاگون و هم به حکومت‌های همسو و شورش‌های خارج از کشور پول زیادی می‌پرداخت، اما او در مورد شروع مستقیم جنگ محتاط بود.

ریگان، مانند ترامپ در دوره اول ریاست جمهوری‌اش، حمله‌های کوتاهی را که می‌توانست به‌عنوان تئاتر سیاسی از آن‌ها استفاده کند، دوست داشت؛ وی در سال ۱۹۸۳، به جزیره کوچک کارائیبی گرنادا حمله کرد؛ این عملیات فقط چند روز طول کشید و پس از آن دولت ریگان بیش از ۸ هزار مدال اهدا کرد، اگرچه این حمله تنها کمی بیش از ۷ هزار سرباز آمریکایی را درگیر کرد؛ ۳ سال بعد، ریگان لیبی را بمباران کرد.

 

ریگان پس از ویتنام مانند ترامپ پس از عراق بود؛ وی از اعمال قدرت کوتاه و چشمگیر علیه دشمنانی که برای مبارزه بسیار ضعیف بودند، خوشش می‌آمد.

جانشین ریگان، جورج اچ دبلیو بوش، جسورتر شد؛ در سال ۱۹۸۸، هیئت منصفه عالی فلوریدا، مانوئل نوریگا، دیکتاتور پاناما و کارمند قدیمی سیا را به اتهام قاچاق مواد مخدر متهم کرد؛ ریگان از وی خواسته بود استعفا دهد، اما از ترس ویتنام دیگری، از حمله به پاناما خودداری کرد.

با وجود این، پس از آن که نوریگا انتخابات را لغو کرد، بوش که تحت فشار بود تا در مورد مواد مخدر سختگیر به نظر برسد، این کار را کرد؛ حمله بوش به پاناما بیش از ۳ برابر حمله ریگان به گرانادا نیرو به کار گرفت؛ با وجود این، از نظر سیاسی، این ریسک نتیجه داد.

در حالی که این حمله صد‌ها غیرنظامی پانامایی را کشت، فقط به مرگ ۲۳ سرباز آمریکایی منجر شد و آمریکا و نوریگا را در کمتر ۲ هفته دستگیر کرد؛ به گفته جیمز بیکر سوم، وزیر خارجه بوش، پیروزی آمریکا در پاناما به «شکستن ذهنیت مردم آمریکا در مورد استفاده از زور در دوران پس از ویتنام» کمک کرد و بنابراین «یک گزاره احساسی» برای جنگ خلیج فارس ۱۳ ماه بعد ایجاد کرد.

بدیهی است که موفقیت نظامی گذشته آمریکا تنها عاملی نیست که روسای جمهور را به جنگ وا می‌دارد؛ آن‌ها همچنین به رویداد‌ها واکنش نشان می‌دهند؛ عراق با حمله به کویت در سال ۱۹۹۰ و تهدید بالقوه عربستان، چیزی را که هر رئیس‌جمهور آمریکا از زمان جنگ جهانی دوم منافع حیاتی آمریکا می‌دانست، به خطر انداخت: نفت ارزان.

با وجود این، خاطره ویتنام هنوز بسیاری از سیاستمداران آمریکایی را آزار می‌داد؛ جان کری، سناتور آمریکایی در سخنرانی خود در مخالفت با جنگ خلیج فارس، پرسید: آیا ما برای نسل دیگری از افراد قطع عضو، فلج، قربانیان سوختگی و هر اصطلاح جدید ناشی از خستگی از جنگ آماده‌ایم؟

۴۷ سناتور به رد مجوز بوش برای استفاده از زور رأی دادند، اما بوش به هر حال حمله کرد؛ آمریکا حدود ۱۰۰ هزار عراقی را کشت، اما فقط ۱۴۷ سرباز آمریکایی را در آتش دشمن از دست داد؛ عراق پس از یک جنگ زمینی که فقط ۱۰۰ ساعت طول کشید، تسلیم شد؛ بوش فریاد زد: ما یک بار برای همیشه سندرم ویتنام را پشت سر گذاشتیم!

 

پیامد‌های این اشتیاق تازه برای جنگ در ابتدا آشکار نبود؛ بیل کلینتون، رئیس‌جمهور آمریکا قول داده بود که بر اقتصاد تمرکز کند و با رفتن اتحاد جماهیر شوروی، مقام‌های آمریکا برای ایجاد تهدید‌های خارجی تلاش می‌کردند.

کالین پاول که به‌عنوان رئیس ستاد مشترک بوش و سپس کلینتون خدمت می‌کرد، با تاسف گفت: من از شرارت‌ها خسته شده‌ام؛ در غیاب دشمنان قدرت‌های بزرگ، دولت کلینتون جنگ‌های بشردوستانه را آغاز کرد که بیشتر براساس دلایل اخلاقی و نه امنیتی توجیه می‌شد، اما در اینجا نیز، موفقیت ظاهری آمریکا، آن را تهاجمی‌تر کرد.

شورای امنیت سازمان ملل، کارزار بمباران به هدایت آمریکا را که به پایان دادن به پاکسازی قومی بوسنی توسط صربستان در سال ۱۹۹۵ کمک کرد، تصویب کرد، اما ۴ سال بعد، هنگامی که صربستان کوزوو را تهدید کرد، آمریکا بدون مجوز سازمان ملل، جنگ هوایی را آغاز کرد.

این بهانه‌ای برای جورج دبلیو بوش ایجاد کرد تا ۲ سال بعد هنگام حمله به عراق، سازمان ملل را نادیده بگیرد که به نوبه خود بهانه‌ای برای تخریب معاصر «نظم مبتنی بر قانون» توسط ترامپ ایجاد کرد.

پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، ترس، ملی‌گرایی افراطی و خشم، تصمیم دولت بوش برای حمله به عراق را تقویت کرد، اما موفقیت نظامی ظاهری نیز چنین بود؛ موفقیت آمریکا و متحدان افغانستانی آن، اعتماد به نفس دولت جورج دبلیو بوش را افزایش داد که می‌تواند صدام را نیز سرنگون کند.

جنگ عراق بسیار جاه‌طلبانه‌تر از جنگ خلیج فارس بود که صرفا هدف آن اخراج صدام از کویت بود، نه سرنگونی وی و نصب یک دولت جدید، اما اکنون بیش از یک ربع قرن از سقوط سایگون (پایتخت ویتنام جنوبی) گذشته بود.

«سندرم ویتنام» تحت‌الشعاع پیروزی‌های نظامی مکرر آمریکا قرار گرفته بود؛ طرح بوش برای حمله به عراق با مخالفت بسیار کمتری در واشنگتن نسبت به تلاش پدرش برای دفاع از کویت مواجه شد؛ تعداد دموکرات‌های سنا که به جنگ رأی مثبت دادند از ۱۰ نفر در سال ۱۹۹۰ به ۲۹ نفر در سال ۲۰۰۲ افزایش یافت.

در عراق، سلسله پیروزی‌های آسان آمریکا پایان یافت؛ اگرچه آمریکا صدام را سرنگون کرد، اما نتوانست شورش‌های پس از آن را سرکوب کند؛ با طولانی شدن جنگ، هزینه‌های آمریکایی‌ها افزایش یافت؛ فقط در آوریل ۲۰۰۴، بیش از هزار و ۲۰۰ سرباز آمریکایی زخمی و ۱۳۵ نفر کشته شدند.

برای نخستین بار از زمان پس از جنگ ویتنام، مخالفت با مداخله نظامی به یک سرمایه سیاسی تبدیل شد؛ مخالفت باراک اوباما با حمله به عراق در مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری در سال ۲۰۰۸، به وی کمک کرد تا ابتدا هیلاری کلینتون و سپس جان مک‌کین را که هر ۲ از جنگ حمایت کرده بودند، شکست دهد.

از این تغییر در سیاست جنگ، «اول آمریکا» متولد شد؛ ترامپ از حمله به عراق حمایت کرده بود، اما در سال ۲۰۰۴، با تغییر حال و هوای عمومی، وی منتقدتر شد؛ ترامپ وقتی در سال ۲۰۱۶ برای ریاست جمهوری نامزد شد، وانمود کرد که از همان ابتدا با جنگ مخالف بوده است؛ با این دروغ، از رویکرد سیاسی اوباما پیروی کرد و ابتدا جب بوش، نامزد پیشتاز جمهوری‌خواهان برای ریاست جمهوری و سپس کلینتون را به دلیل ارتباطشان با جنگ، مورد انتقاد قرار داد.

 

برای ترامپ، شعار «اول آمریکا» به هیچوجه به معنای مخالفت قانونی یا اخلاقی با تهاجم‌های خارجی نبود؛ برعکس، وی از بوش به خاطر عدم تصرف نفت عراق انتقاد کرد؛ ترامپ تغییر حکومت و ملت‌سازی را محکوم کرد، زیرا ظاهرا آن‌ها خون و ثروت آمریکایی‌ها را به نمایندگی از غیرآمریکایی‌ها خرج کردند؛ در عوض، ترامپ جنگ‌های کوتاهی را وعده داد که در آن‌ها فقط خارجی‌ها کشته شدند و آمریکا هیچ مسئولیتی در قبال آنچه پس از توقف جنگ اتفاق افتاد، نپذیرفت.

ترامپ در دوره اول ریاست جمهوری خود به ریگان شباهت داشت؛ وی به آمریکایی‌ها صلح وعده داد در حالی که با کشتن خارجی‌هایی که هیچ ظرفیتی برای مقاومت نداشتند، نمایشی از سلطه آمریکا ایجاد کرد؛ وی محدودیت‌هایی را که برای محدود کردن تعداد غیرنظامیانی که آمریکا در حمله‌های پهپادی کشته بود، طراحی شده بود، لغو کرد؛ چهل‌وهفتمین رئیس جمهور آمریکا با انداختن بزرگ‌ترین بمب غیرهسته‌ای آمریکا که قبلا هرگز در جنگ استفاده نشده بود، ده‌ها افغانستانی را کشت.

ترامپ این حمله‌ها را به‌عنوان برگ برنده سیاسی خود می‌دانست؛ وی بمباران افغانستان را یک ماموریت بسیار بسیار موفق دیگر نامید.

ترامپ در دوره دوم ریاست جمهوری خود، حتی بیشتر به استفاده از ارتش آمریکا برای نمایش سلطه ملی و شخصی، چه در خارج از کشور و چه در شهر‌های آمریکا، علاقه‌مند شده است؛ یکی از مقام‌های سابق ترامپ آن را «تبلیغ از طریق زور» می‌نامد.

همانطور که الجزیره اشاره کرد، آمریکا در سال ۲۰۲۵ به ۷ کشور مختلف حمله کرد؛ ترامپ در کریسمس، دستور بمباران نیجریه را ظاهرا برای دفاع از مسیحیان داد؛ وی سومالی را بیشتر از مجموع دفعه‌هایی که جورج دبلیو بوش، اوباما و جو بایدن روی هم رفته بمباران کردند، بمباران کرده است؛ ترامپ تابستان امسال، به رژیم صهیونیستی در یک حمله هوایی گسترده به مراکز هسته‌ای ایران پیوست و مانند دوره اول ریاست جمهوری خود، هیچ هزینه سیاسی نپرداخت.

ترامپ از پاییز گذشته، از حمله به کشتی‌های ونزوئلایی به ربودن رئیس‌جمهور این کشور و سپس به پیشنهاد اینکه آمریکا ممکن است سال‌ها ونزوئلا را کنترل کند و خود را «رئیس‌جمهور موقت» این کشور اعلام کند، روی آورده است.

وی اکنون، در بی‌ملاحظه‌ترین قمار خود، حق خود را برای حکومت بر گرینلند اعلام می‌کند و آشکارا قلمرو را از یک متحد ناتو می‌رباید؛ وی برخلاف اسلاف خود، حتی وانمود نمی‌کند که امپریالیسم موردنظرش به هدفی والاتر از سلطه آمریکا خدمت می‌کند و غرور و حماقتش باعث می‌شود که نتواند هزینه‌هایی را که اشغال‌های غیرقانونی وی ممکن است به دنبال داشته باشد، تصور کند.

ترامپ به‌تازگی تلویحا گفته است که کنترل نفت ونزوئلا می‌تواند مستلزم محافظت از پالایشگاه‌های آن توسط نیرو‌های آمریکایی باشد؛ اگرچه ترامپ فعلا استفاده از زور علیه گرینلند را رد کرده و می‌گوید که می‌خواهد کنترل این منطقه را به‌صورت مسالمت‌آمیز به دست گیرد، اما گرینلندی‌ها نیز ممکن است در برابر اشغال توسط آمریکا مقاومت کنند.

متحدان سابق آمریکا در ناتو در پاسخ شروع به ایجاد نظم جهانی کرده‌اند که آمریکا را از نظر اقتصادی منزوی می‌کند و در نتیجه آمریکایی‌هایی را که ترامپ قول ثروتمند کردنشان را داده بود، مجازات می‌کند؛ آن‌ها همچنین در حال ایجاد روابط نزدیک‌تر با چین هستند و کانادا به‌تازگی از یک «همکاری استراتژیک» با پکن خبر داده است؛ بدین ترتیب ادعای ترامپ مبنی بر اینکه تجاوز‌های نظامی وی جایگاه آمریکا را در جهان تقویت می‌کند، به سخره گرفته می‌شود.

میزان محبوبیت ترامپ از زمان بازگشتش به کاخ سفید به پایین‌ترین حد خود رسیده است و بسیاری از آمریکایی‌ها متقاعد شده‌اند که وی باید بیشتر بر اقتصاد و کمتر بر ماجراجویی‌های خارج از کشور تمرکز کند؛ برای منتقدان داخلی ترامپ، همه این‌ها چرخش وی به سمت جنگ را حتی غیرقابل توضیح‌تر می‌کند، اما در دهه‌های بین ویتنام و عراق، آمریکا مسیر مشابهی را طی کرد.

ترامپ نخستین رئیس‌جمهوری نیست که از ثمره‌های خشونت دولتی سرمست شده و فراموش کرده است که جنگ‌ها نه‌تنها روسای جمهور را توانمند نمی‌کنند، بلکه آن‌ها را نابود نیز می‌کنند.

انتهای پیام/



ارسال دیدگاه
دیدگاهتان را بنویسید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *