صفحه نخست

رئیس قوه قضاییه

اخبار غلامحسین محسنی اژه‌ای

اخبار سید ابراهیم رئیسی

اخبار صادق آملی لاریجانی

قضایی

حقوق بشر

مجله حقوقی

سیاست

عکس

جامعه

اقتصاد

فرهنگی

ورزشی

جهان

بدرقه آقای شهید ایران

چندرسانه

اینفوگرافیک

حقوق و قضا

محاکمه منافقین

جنگ دوم ۱۴۰۴

هفته قوه قضاییه

صفحات داخلی

روایت میلیون‌ها قدم برای آخرین وداع/تهران امروز یکپارچه به بدرقه ایستاد

۱۵ تير ۱۴۰۵ - ۱۷:۰۶:۴۷
کد خبر: ۴۹۰۶۸۴۵
دسته بندی‌: سیاست ، عمومی
صبح امروز تهران شبیه هیچ صبح دیگری نبود صبحی که شهر با اندوه از خواب برخاست. هنوز آفتاب به‌درستی بر خیابان‌ها ننشسته بود که موج جمعیت، آرام‌آرام به سوی مسیر تشییع روانه شد. از نخستین ساعت‌های صبح پیش از آنکه مراسم به صورت رسمی آغاز شود خیابان‌های تهران جان دوباره گرفتند، اما این بار نه با شتاب روزمره بلکه با قدم‌هایی آرام، دل‌هایی داغدار و چشم‌هایی که برای آخرین وداع آمده بودند.

ایستگاه‌های مترو یکی پس از دیگری زائرانی را در خود جای می‌داد که با پرچم‌های ایران، چفیه‌ها و تصاویر رهبر شهید راهی بدرقه آخر بودند. هنوز ساعت از هفت صبح نگذشته بود که خیابان‌ها دیگر گنجایش این همه قدم را نداشتند و سیل جمعیت، آرام و پیوسته، مسیر تشییع را به دریایی از انسان تبدیل کرده بود.

پرچم‌های سرخ و سه‌رنگ ایران بر فراز جمعیت موج می‌زد. هر نسیم، هزاران پرچم را همزمان به حرکت درمی‌آورد و خیابان‌ها از دور شبیه دریایی سرخ، سبز و سفید شده بود دریایی که در میان آن خودرو حامل پیکر، آرام و با احترام پیش می‌رفت و هرچه جلوتر می‌آمد اشک و صلوات مردم بلندتر می‌شد.

در میان این جمعیت هر چهره روایتی داشت پیرمردی که با عصا خود را به مراسم رسانده بود مادری که کودک خردسالش را بر دوش گرفته بود جوانانی که پرچم‌های سرخ را در دست داشتند و خانواده‌هایی که کیلومتر‌ها راه را طی کرده بودند تا در این بدرقه تاریخی حضور داشته باشند.

پیکر رهبر شهید آرام بر دوش خیل عظیم مردم حرکت می‌کرد و موج جمعیت بی‌وقفه آن را همراهی می‌کرد. هر بار که خودرو حامل پیکر از میان مردم عبور می‌کرد دست‌ها به احترام بالا می‌رفت، اشک‌ها جاری می‌شد و نگاه‌ها برای آخرین بار به تابوتی دوخته می‌شد که در میان دریای انسان‌ها آرام پیش می‌رفت.

از فراز آسمان تهران تصویر دیگری داشت رودی از انسان که از کیلومتر‌ها دورتر امتداد یافته بود. خیابان‌ها در میان انبوه جمعیت گم شده بودند و خودرو حامل پیکر، همچون نقطه‌ای کوچک آرام در میان دریای انسان‌ها حرکت می‌کرد. پرچم‌های سرخ بیش از هر چیز در قاب تصاویر هوایی خودنمایی می‌کردند گویی رنگ غالب امروز تهران، رنگ سوگ بود.

امروز تهران تنها محل برگزاری یک آیین تشییع نبود پایتخت، خود به صحنه‌ای از سوگ ملی تبدیل شده بود. شهری که هر خیابانش روایت قدم‌هایی بود که از دورترین نقاط ایران به هم رسیده بودند تا آخرین بدرقه را رقم بزنند.

با گذشت هر ساعت بر شمار جمعیت افزوده می‌شد. موج انسان‌ها نه‌تنها کمتر نمی‌شد بلکه هر لحظه فشرده‌تر از قبل مسیر تشییع را پر می‌کرد گویی مقصد همه یک نقطه بود همراهی آخرین قدم‌های رهبر شهید.

این جمعیت فقط از تهران نبود. از هر کسی که می‌پرسیدی نام شهری را می‌شنیدی بندرعباس، شیراز، تبریز، مشهد، اهواز، زاهدان، کرمان، لرستان، کهگیلویه و بویراحمد، اصفهان، اردبیل، گیلان، مازندران و ده‌ها شهر دیگر. بعضی‌ها از شب قبل خود را رسانده بودند و برخی نیز چند روز در تهران مانده بودند تا تنها در این بدرقه حضور داشته باشند.

در بسیاری از نقاط مسیر مردم ساعت‌ها ایستاده بودند بعضی روی پل‌های عابر، برخی بر لبه پیاده‌رو‌ها و گروهی از پشت‌بام ساختمان‌ها مراسم را دنبال می‌کردند تا حتی برای چند ثانیه عبور خودرو حامل پیکر را ببینند. هر بار که خودرو نزدیک می‌شد موجی از صلوات، اشک و تکان خوردن پرچم‌ها در میان جمعیت شکل می‌گرفت.

در میان جمعیت تصویر‌ها بیشتر از کلمات حرف می‌زدند. بانویی بی‌هیاهو بسته‌های دستمال کاغذی را میان عزاداران پخش می‌کرد انگار می‌دانست در چنین وداعی، اشک سهم همه است و شاید کوچک‌ترین خدمت، پاک کردن اشک‌هایی باشد که بی‌اختیار بر گونه‌ها جاری شده بود.

پیرمردی که دیگر توان راه رفتن نداشت، با تلفن همراهش لحظه‌های تشییع را دنبال می‌کرد. امدادگری که در میان ازدحام هم اشک می‌ریخت و هم به مردم خدمت می‌کرد. جوانانی با لباس‌های محلی زیر لب نوحه می‌خواندند و زنانی که بی‌اختیار اشک می‌ریختند دست بر سینه، با فرمانده شهید درد دل می‌کردند.

هوا رفته‌رفته گرم‌تر می‌شد. مه‌پاش‌ها قطرات آب را بر سر عزاداران می‌پاشیدند، اما چند قدم بعد گرمای آفتاب آن را خشک می‌کرد. با این حال هیچ‌کس از مسیر خارج نمی‌شد گرما در برابر اندوه امروز رنگ می‌باخت.

هر مصاحبه‌ای که می‌گرفتم پیش از آنکه به پاسخ برسد با بغض آغاز می‌شد. بسیاری از حاضران پیش از هر جمله‌ای اشک می‌ریختند یکی از حسرت دیدار می‌گفت، دیگری از ادامه راه، یکی از خونخواهی سخن می‌گفت و دیگری حضورش را ادای دین به مردی می‌دانست که سال‌ها او را نماد مقاومت و عزت ایران می‌خواند.

سیل جمعیت کیلومتر‌ها پشت سر خودرو حامل پیکر و اعضای خانواده او حرکت می‌کرد.
وقتی خودرو از آخرین بخش مسیر عبور کرد بسیاری هنوز ایستاده بودند انگار هیچ‌کس قصد دل کندن از این بدرقه را نداشت.

شاید اگر می‌شد تمام اشک‌ها و زمزمه‌های امروز را در یک جمله خلاصه کرد آخرین حرف مردم این بود: خداحافظ آقا… حضورت تمام شدنی نیست.

انتهای پیام/


ارسال دیدگاه
دیدگاهتان را بنویسید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *