صفحه نخست

رئیس قوه قضاییه

اخبار غلامحسین محسنی اژه‌ای

اخبار سید ابراهیم رئیسی

اخبار صادق آملی لاریجانی

قضایی

حقوق بشر

مجله حقوقی

سیاست

عکس

جامعه

اقتصاد

فرهنگی

ورزشی

بین‌الملل- جهان

فضای مجازی

چندرسانه

اینفوگرافیک

حقوق و قضا

محاکمه منافقین

فراخوان رئیس عدلیه به اصحاب رسانه

صفحات داخلی

در کتاب «جان به لب» می‌خوانید.

شلیک ناخواسته و اجری بالاتر از شهدا

۰۵ تير ۱۴۰۲ - ۰۹:۳۰:۰۱
کد خبر: ۴۷۱۹۸۳۹
کتاب «جان به لب» مجموعه‌ای از ۳۵ داستان کوتاه واقعی است که تلاش دارد اندکی از پشت پرده‌ها و ماجرا‌های قضات و متهمان را با زبان شیرین داستان روایت کند.

خبرگزاری میزان – کتاب «جان به لب» مجموعه داستان‌های قضاتی است که برای تحقق عدل و اجرای عدالت، نکاتی ارزنده را برای مخاطب بیان می‌کند. این کتاب نگاهی متفاوت دارد به پرونده‌های قضایی با محوریت و نقش‌آفرینی قضات که در مسیر صدور یک حکم، داستان‌هایی که علاوه بر انتقال تجربه اطلاعاتی ارزنده را در اختیار خوانندگان قرار داده و بر پایه مستندات شکل گرفته است.

نگارنده کتاب سعید زارع‌بیگی روایت جان به لب شدن متهمان در صدور حکم را وجه تمایز دیگر این کتاب می‌داند.

تنوع خاطرات اعم از جنایی، مواد مخدر، خانواده و … با هدف آشنایی مخاطب با گونه‌های متنوع پرونده‌ها و سختی کار در دستگاه قضا از دیگر ویژگی‌های این کتاب است.

وی تاکید دارد که کتاب «جان به لب» روایت‌کننده نقش قضات در تحقق عدالت در جامعه است که سعی شده در طراحی این کتاب از جلوه‌های هنری، روایی و ابتکاری استفاده شود تا در مخاطب اثرگذار باشد.

در ادامه داستان «شلیک ناخواسته» از کتاب «جان به لب» انتخاب و برای مطالعه در نظر گرفته شده است.

شلیک ناخواسته 
بر اساس خاطره‌ای از حجت‌الاسلام سید علی موسوی

دست‌های ظریفش را مشت کرد و محکم زد توی حوض. 
- شالاپ! 

شتک‌های آب غافل‌گیرانه ریختند به سر و صورتم. 

- اِ، بابایی! دارم وضو می‌گیرما! واسه وضو نباید سر آدم خیس باشد. بذار وضوم تموم بشه. حالتو جا میارم! 

وسط حیاطمون حوضی بود، مثل حیاط تمام خانه‌های قدیمی یزدی. سید محمودرضای شش‌ساله بدجوری عاشق این حوض بود. شکر خدا که از تنهایی ماندن توی حیاط می‌ترسید و الا صبح تا شب را با حوض و آب بازی می‌گذارند. به دلیل این ترس، همین که برای وضو گرفتن می‌رفتم توی حیاط، جلوجلو خودش را می‌رساند به حوض و تا موقع بیرون رفتنم برای نماز، از کنارش جم نمی‌خورد. از آب پاشیدن که معنش کردم، آستین‌هایش را تا جایی که راه داشت، ورمالید و افتاد به جان ماهی‌های قرمز. 
- بابا، با ماهیا می‌تونی حرف بزنی؟ 

همان‌طور که مشت آب را می‌زدم به صورت، از سوالش خنده‌ام گرفت. 

خنده‌ام را سریع مخفی کردم و با جدیت پرسیدم: «چطور مگه؟» 

- می‌خوام باهاشون حرف بزنم. بهشون بگم خیلی دوستتون دارم. از دستم فرار نکنین. کاری به کارتون ندارم. 
آب از آرنجم سر خورد پایین. پشت‌بندش دست کشیدم به ساعدم. 

- حالا کی گفته من می‌تونم با ماهیا حرف بزنم؟ 

- مامان گفته حضرت سلیمان با همه حیوونا می‌تونسته حرف بزنه، حتی با ماهیا. 

سر بالا کرد و زل زد به عمامه مشکی‌ام. 

- مگه حضرت سلیمان مثل شما آخوند نبوده؟ 

از قیاسش وجودم پر از خنده شد. باز هم چیزی بروز ندادم. نقشه‌ای در ذهن داشتم و نمی‌خواستم لو برود. با بی‌خیالی، مسح سر و پا‌ها را کشیدم. نگاهش در انتظار جواب، قبل صورت من شده بود. وضو که تمام شد، یک دفعه از جا پریدم و افتادم دنبالش. شبیه آدمی که عقرب نیشش بزند، از جا جست و شروع کرد به فرار کردن. نعلینم را محکم روی زمین می‌زدم تا چرق چروق صدا کند و تعقیب و گریزمان هیجانی‌تر شود. 

- بچه! اگه با ماهیا هم بتونم حرف بزنم، حریف زبون تو یکی نمی‌شم. بهش نزدیک و نزدیک‌تر شدم. دست پیش بردم و تا آمدم بگیرمش، جستی زد و پرید توی حوض. حوض کم عمق بود و آب تا زانوهایش بیشتر نمی‌آمد. وسط حوض ایستاد و لرزکنان برایم شکلک درآورد. 

- حالا اگه می‌تونی، بیا منو بگیر. بیا. 

خم شدم و تظاهر کردم که دارم شلوارم را ورمی‌مالم. این واقعیت را که دید، گفت: «اگه بیای، سرم و می‌کنی زیر آب، خفه می‌شما!» 

قد راست کردم. چشم دوختم به چهره معصومانه‌اش. توی فکر رفتم که چطور می‌توانم نبودنش را تحمل کنم. در یک آن، خاطرات شیرین گذشته و همه رویا‌هایی که برای آینده‌اش داشتم از مقابل چشمانم گذشت. تصور از دست دادنش انگار خنجری بود که آرام آرام فرو می‌رفت توی قلبم. 
- بابا دستمو بگیر، یخ زدم. 

جلو آمدنش را نفهمیده بودم. به خود که آمدم، دیدم دستانش را دراز کرده و لک لک می‌لرزد. کشاندمش بیرون. روی پنجه‌های پا نشستم و چسباندمش به سینه. خیال کرد این کار را برای گرم شدنش می‌کنم. 

- چقدر گرمه بغلت، بابا! 
نزدیک گوشش آرام گفتم: «دیگه این حرفا رو نزنیا! باشه؟» 

بلندگوی مسجد سفره قرآن را پهن کرد توی محله، یادم افتاد باید به مسجد بروم و اندکی هم دیر شده. دست کوبیدم به شانه سید و گفتم: «بپر عمو رو صدا کن. بگو آقا آماده شده.»سال ۱۳۵۹ بود. دادستان یزد شده بودم. به واسطه این سمت، محافظی برایم گذاشته بودند تا موقع بیرون رفتن، همراه و مراقبم باشد. ورودی منزلمان یک راهروی دراز بود. برای رسیدن به حیاط، باید انتهای راهرو را می‌پیچیدی و چند پله‌ای را پایین می‌آمدی. در همین پیچ مقابل از پله‌ها، درب ورودی اولین اتاق بود. آن اتاق را گذاشته بودیم برای استراحت محافظ. 

سید محمود دوید سمت اتاق. من هم مخالفش چرخیدم. به طرف میخی رفتم که گوشه حیاط، عبایم را به آن آویزان کرده بودم. در قاب نگاهم، فقط صدا‌های پشت سرم را می‌شنیدم؛ صدای لخ لخ دمپایی سید، صدای بالا رفتنش از پله‌ها، صدای غیژِ باز شدن در اتاق و بعد صدای شلیک تفنگ. رو برگرداندم. خشکم زد. نفس توی سینه‌ام گیر افتاد. سید محمود از پشت افتاده بود روی زمین؛ بدون هیچ حرکتی. صورتش به سمت من کج شده بود؛ پر بود از خون، دویدم سمتش. قلبم لگد می‌زد به قفسه سینه. جان کندم تا رسیدم به او. مادرش تازه فهمیده بود و جیغ‌کشان می‌دوید. گردن کشیدم داخل اتاق، شیشه‌های در پر بود از شتک‌های خون. دست محافظ هنوز به اسلحه بود. به حالت لحظه شلیک، همان‌طور نیم‌خیز و دست به اسلحه، منجمد شده بود. حتی مردمک چشمانش تکان نمی‌خورد. سر چرخاندم سمت پسرم. خون از نقطه‌ای در وسط پیشانی‌اش می‌جوشید و یواش یواش بیرون می‌زد. خون، باریکه‌ای ساخته و راه کشیده بود پایین پله‌ها، سمت ماهی‌های قرمز حوض. 

آن روز، نه من توانستم با محافظ صحبت کنم نه او با من. از وحشت این فاجعه، عین جن‌زده‌ها شده بودیم؛ کر و لال. فردایش خبر دادند که توی بازجویی این‌طور گفته که روز قبل از حادثه، به دلیل جریان مشکوکی مجبور شده کلت را مسلح کند و از ضامن بیرون بیاورد. زمان حادثه هم مشغول ور رفتن با کلت بوده. پسرم موقعی که در را باز می‌کند، دست محافظ نزدیک ماشه بوده. محافظ از باز شدن یک دفعه‌ای در هول می‌شود و دستش تکان می‌خورد. با لرزش دستش، گلوله به پیشانی فرزندم شلیک می‌شود. 

تا روز هفت پسرم، توان و حوصله هیچ‌کاری را نداشتم. از سنگینی فشار این حادثه مصمم شده بودم که از دستگاه قضایی انصراف دهم. حضرت امام خمینی (ره) که از ماجرای پسرم باخبر شدند، برای دلجویی، مرا به حضور پذیرفتند. در نظر داشتم تقاضای استعفا را همان‌جا مطرح کنم. امام بعد از استقبال و عرض تسلیت، فرمودند: «اگر اجر پسر شما بالاتر از شهدای جبهه نباشد، کمتر هم نیست. از خدا برای شما صبر و اجر مسئلت می‌کنم.» 

امام مکث کوتاهی کردند و بعد با لحن گیرا و پرجاذبه‌ای ادامه دادند: «دستگاه قضایی به وجود امثال شما نیازمند است. تکلیف است که در این راه بمانید و به اسلام خدمت کنید.» 

این جملات برای روح خسته‌ام حکم شوک را داشت برای بیمار؛ بیماری که ضربانش ایستاده بود و شوک الکترویکی قلب او را دوباره فعال کرد. انگار دوباره جان گرفتم. اراده‌ام را دوباره بازیافتم و اراده‌ای که به من نیرو داد تا ۳۰ سال در دستگاه قضایی بمانم و خدمت کنم. 
انتهای پیام/


ارسال دیدگاه
دیدگاهتان را بنویسید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *