ماجرای نگاه شماتت بار یک بازیگر به دخترش+عکس
: مهرگان فتحی فرزند مهدی فتحی بازیگر پیشکسوت سینما و تئاتر با نگارش یادداشتی که به بهانه سالگرد درگذشت پدر نوشته از تجربه همکاری با او در تئاتر "بینوایان" و گافی که در این تئاتر داده سخن گفت.
به گزارش مهرگان فتحی در این یادداشت از نگاه شماتت بار پدرش به او که نتیجه گافش بوده چنان تفسیر زیبایی ارائه داده که خود می تواند زمینه ای باشد برای خلق یک درام. متن کامل این یادداشت را به نقل از "همشهری جوان" می خوانید:
قلم ام لرزیده
بارها خواسته ام از او بنویسم، از «مهدی فتحی»، اما تمام آن بارها به برگ دوم نرسیده قلم ام لرزیده است. قلم ام توان کشیدن این بار عظیم را نداشته است، می دانید چرا ؟ چون او برای من «مهدی فتحی» نیست برای من «بابا» است، به همین سادگی و سنگینی! پیشکسوت، هنرمند، استاد و ...همه و همه در برابر قداست و سنگینی «بابا» پوچ است. روی صحنه که می رفت اگر همه محو چیرگی اش بر روی صحنه می شدند یا اگر بیان توانمندش طنین می انداخت همه جا، من نگران بابای سرماخورده ام می شدم چون من بابا می دیدم اش ... تک تک میمیک های صورت اش را تمام ریزه کاری های بیان اش را من زندگی می کردم و او بی تردید بازیگرترین بابای دنیا بود. از وقتی یادم می آید در حال بازی دیده بودم اش،همیشه، همه جا..
نقشهایش را بازی نمیکرد
بی انصافی است که بگویم بازی .. نقش هایش را بازی نمی کرد، زندگی می کرد. باورکردنی نبود. باورکردنی نیست. پدری که پلیس است، کارمند است، عرب است، اسقف است، هتلدار است، دیوانه است، معرکه گیر است و .....شگفت انگیز بود. بچه که بودم حتی گاهی از او می ترسیدم، از مردی که بلند بلند در خانه با خود حرف می زند، می گرید، می خندد، خشمگین می شود. او کیست؟ بازیگر بود و زندگی می کرد و بازی می کرد. خوب می دانست چطور نگاه کند، کجا مکث کند، کجا صدایش را آهسته کند با قدرت اعجاب آوری، اما همچنان برای من بابا بود و نه هیچ چیز دیگر.
پدری که شعبده می کرد
روزی فهمیدم او شعبده می داند، جادو می کند با قدرت شگفت بازی! روزی که شدم هم بازی اش. در تئاتر «بینوایان»..
وقتی خودم بازیگر شدم، وقتی کوزت شدم مقابل ژان والژان همه چیز تغییر کرد. روی صحنه جادوگری را مقابل ام می دیدم که با بازی اش نه تنها تماشاچی را جادو می کند، که تک تک عناصر صحنه را، که من را. در تمام طول نمایش بینوایان از تمرینات تا اجرا و سپس ضبط تلوزیونی، شدم طفلی که شاگردی اش را می کند. این تجربه آن قدر برایم مقدس است که صادقانه بگویم به همه آدم هایی که ثانیه ای هم بازی اش بوده اند و یا ثانیه ای شاگردش، رشک می برم.
بخش بزرگی از زندگی
اجرای تئاتر بینوایان به خاطر عظمت کار و طولانی بودن اش برای من بخش بزرگی از زندگی ام است. کار بزرگی با خانواده ای بزرگ، هر گوشه اش را که جستجو کنم لحظات و خاطراتی ناب پیدا می کنم. یادم می آید یکی از شب های اجرا در صحنه ای که مشترکا با هم داشتیم، ژان والژان می بایست چمدانی را باز می کرد، لباس سیاهی را که برای کوزت خریده بود در می آورد، تن او می کرد و با هم از کافه ی تناردیه ها خارج می شدند. مسئول گذاشتن آن لباس در چمدان خود من بودم که هر شب پس از اجرا برای روز بعد این کار را می کردم. آن شب مذکور فراموش کرده بودم لباس را در چمدان بگذارم.
نگاهش نگاه بابا نبود، نگاه شماتت بار یک استاد بود به شاگردش
لحظه موعود رسید، ژان والژان در چمدان را باز کرد و همه چیز آوار شد روی سرم. قطعا رنگم باید مثل کهربا می بوده باشد، تمام تنم یخ کرده بود. همانجا بود که فهمیدم کسی که اکنون مقابلم ایستاده پدرم نیست. چشمانش را لحظه ای به من دوخت، نگاهش نگاه بابا نبود، نگاه شماتت بار یک استاد بود به شاگردش، نگاه شماتت بار بازیگری که از اهمال هم بازی اش روی صحنه خشمگین است. نفسم بند آمده بود، کم تجربه تر و بچه تر ازآن بودم که بدانم چه کنم، آنجا بود که جادوگری اش دوباره به کمک ام آمد. آنجا بود که فهمیدم شوخی گرفته ام عظمت صحنه و بازیگری را. مثل همیشه قدرتمند بر صحنه چیره شد گویی که هیچ اتفاقی رخ نداده است. هنوز که هنوز است قدردان آن شب ام، قدردان پدرم نه! او آن لحظه پدرم نبود، بازیگر توانمندی بود که اهمال بازیگر آماتوری را با قدرت اش پوشانده بود بی آنکه آبی از آب تکان بخورد. از آن روز به بعد، بهتر است بگویم از آن تجربه همکاری ما با هم به بعد فهمیدم با چه کسی طرف هستم، با بازیگرترین بابای دنیا.
افسوس می خورم که نبوده ام و او بوده است روی صحنه
افسوس می خورم که چرا از روز نخست بازیگری اش ندیدمش، افسوس می خورم که نبوده ام و او بوده است روی صحنه...
از آن نمایش به بعد او ژان زندگی ام شده بود، ژان واقعی زندگی ام، چیز بزرگی را به من فهماند ، بازیگری توان هر لحظه دیگری بودن است و این شگفت انگیز و لذت بخش است و در عین حال دردناک.. با این شگفت تا کنون زندگی کرده ام، این توان شگفت انگیز پیش از قدرت هنرپیشگی به تو قدرت زندگی می دهد . پس از اجرای تئاتر «بینوایان» روی کارت پستالی برایم نوشت «بگذار از چهره پنهان تو عکس بگیرم چهره پنهان تو زیباتر است چهره پنهان تو تعادل روانی آیینه را بر هم خواهد زد» و زیرش امضا کرده بود «ژان». این جمله بزرگ ترین درس بازیگری ام تاکنون است.
دلتنگی ام با وجود سایه غم، قرین می شود با جشن و پایکوبی ای در دلم
بعد از این همه سال هنوز هم وقتی کارهایش را می بینم شعبده اش کناری می رود و من بابایم را می بینم و دلتنگ اش می شوم. مدتی پس از رفتن تلخ اش، دوستی به من گفت تو کم نمی آوری اش، جهان کم می آوردش. راست می گفت، حیف جهانی که او در آن نیست. برای همین هر سال، آذرماه دلتنگی ام با وجود سایه غم، قرین می شود با جشن و پایکوبی ای در دلم. زادروزش همیشه مبارک است، مبارک جهانی که او به آن پا گذاشت و قدرتمندانه بازی اش کرد .
آنقدر به جادوی بازی اش ایمان دارم که شک ندارم که مرگ را هم بازی کرد با قدرت.
فقدانش خنجری است به جان
یک دهه می شود که نیست و من باور نمی کنم توانسته ام بی او سپری شوم و سپری کنم اما بازی را از او یاد گرفته ام..
باشد یا نه، باشم یا نه، زادروزش مبارک است نه مبارک او، نه من، که جهان و فقدانش خنجری است به جان، نه جان من، این خانه نه جان ایران و تئاتر و سینمایش که جان جهان...