صفحه نخست

رئیس قوه قضاییه

اخبار غلامحسین محسنی اژه‌ای

اخبار سید ابراهیم رئیسی

اخبار صادق آملی لاریجانی

قضایی

حقوق بشر

مجله حقوقی

سیاست

عکس

جامعه

اقتصاد

فرهنگی

ورزشی

بین‌الملل- جهان

فضای مجازی

چندرسانه

اینفوگرافیک

حقوق و قضا

محاکمه منافقین

فراخوان رئیس عدلیه به اصحاب رسانه

صفحات داخلی

مردم ما شاید کتاب نخوانند ولی هنوز فیلم می‌بینند!

۲۲ مهر ۱۳۹۳ - ۱۱:۲۰:۱۶
کد خبر: ۱۰۲۰۶
دسته بندی‌: فرهنگی ، عمومی
خبرگزاری میزان: محمدرضا مرزوقی گفت: سینما ابزاری با مخاطب گسترده است که داستان نویس را وسوسه می‌کند داستان‌هایش را گاه در آن قالب و البته با نگاهی کاملا متفاوت روایت کند. مردم ما شاید کتاب نخوانند ولی هنوز فیلم می‌بینند!

: محمدرضا مرزوقی گفت: سینما ابزاری با مخاطب گسترده است که داستان نویس را وسوسه می‌کند داستان‌هایش را گاه در آن قالب و البته با نگاهی کاملا متفاوت روایت کند. مردم ما شاید کتاب نخوانند ولی هنوز فیلم می‌بینند!

به گزارش /سهیلا قربانی: بیشتر کسانی که به شعر و ادبیات کهن علاقه دارند با قصه ی رابعه ی بلخی؛ دختر فرمانروای بلخ آشنا هستند. رابعه بلخی اولین زنی است که از او اشعاری به زبان پارسی به جا مانده و به او لقب مادر شعر فارسی داده اند اما متاسفانه چندان بین فارسی زبانان شناخته شده نیست! به تازگی کتابی تحت عنوان «شاهدخت بلخ» از طریق انتشارات افق منتشر شده و محمدرضا مرزوقی داستانی براساس حکایت عشق رابعه و غلام برادرش بکتاش را در قالبی امروزی روایت کرده است. با مرزوقی گفتگویی پیرامون این کتاب داشتیم.

** به نظر شما چرا عموم فارسی زبانان با داستان زندگی مادر شعر فارسی آشنا نیستند؟
متاسفانه حتی کسانی هم که آشنایی دارند فقط در حد دو خط می­دانند: این­که رابعه عاشق غلام برادرش شد و برادرش هم دستور به قتلش داد. اسم غلام هم که می­ آید همه تصوری کلیشه ­ای دارند. در حالی­ که باید بدانیم بکتاش یک غلام معمولی نبوده. حتی به تعبیر عده ­ای اصلا غلام نبوده. بسیار باهوش و ذکاوت بوده و با هنر موسیقی آشنایی داشته. می­نواخته و می­خوانده و البته بسیار توانا هم بوده. به هرحال باید آنقدر در خودت جوهر و جذابیت داشته باشی که شاهزاده زمانه‌ات که از چین و ماچین خواستار داشته مسحور تو شود.

حیف است که مادر شعر فارسی را اغلب فارسی زبانان خصوصا در ایران نمی­شناسند. شاید یک دلیلش زن بودن رابعه و دلیل مهم­تر آن عاشق بودن او بوده. به هرحال هزار سال از زمان رابعه می­گذرد. تا همین چند دهه گذشته زن اصلا وجود خارجی نداشته. آن­هم در سرزمینی مثل افغانستان که امروز هم زنان چندان شرایط ایده ­آلی ندارند. رابعه مربوط به سرزمینی است که عشق را برای مرد هم چندان زیبنده نمی­دانند چه رسد برای زن. همین­ها و البته جفایی که برادر در حق آثار رابعه کرد و همه آن­ها را سوزاند باعث شده که چندان اثر چشمگیری از رابعه در تاریخ ادب فارسی وجود نداشته باشد.

** ایده نگارش قصه‌ی «رابعه بلخی» از شما بود یا ناشر؟
ایده از خودم بود. ناشر برنامه­ ای برای جمع آوری آثار عاشقانه فارسی و به روز کردن آن­ها داشت و وقتی به من گفت بی تامل رابعه را انتخاب کردم.

** چرا داستان زندگی رابعه را انتخاب کردید؟
یادم است وقتی ده - یازده سال داشتم در کتابخانه پدرم فرهنگ فارسی خِرَد را تورق می­کردم که در لیست شاعرانش به نام رابعه برخوردم. قصه زندگی­ اش را که خواندم پی بردم با دیگران تفاوت دارد. حتا برای منِ آن روزها هم عجیب بود که زنی در آن دوره شعر می­گفته. البته بیش­تر مرگ تراژیکش بود که خیلی مرا مجذوب خودش کرد. شاید در آن سن و سال و البته آن سال­ها مرگ­های تراژیک عاملی برای جذب مخاطب بودند.

** چقدر در پرداخت جزئیات داستان به واقعیت استناد کردید؟
من براساس الهی نامه عطار نوشتم. یعنی همان حکایت چهارصد و اندی بیتی که عطار از رابعه در الهی نامه به نظم در آورده. عطار صد سال بعد از رابعه بوده. بنابراین او هم هر چه شنیده و شاید خوانده از او نقل کرده. حتا اشاراتی به ابیاتی عاشقانه از رابعه کرده که البته مضمون از رابعه گرفته ولی ساختارش از خود اوست. اما چیزهایی هم من به داستان اضافه کردم. مثلا جغرافیای بلخ را بررسی کردم و نقشه گوگل این منطقه را بررسی کردم و به دریاچه بلخاب رسیدم که دیدار معروف رودکی با رابعه را در کنار این دریاچه قرار دادم. یا مثلا تاریخچه شهر بلخ و کلا آن منطقه و همچنین زندگی نامه خود رابعه و رودکی و البته چیزکی از تاریخ سامانی و همچنین اشاراتی هر چند کوچک که در تاریخ به خاندان نه چندان بی دوام قزدار در منطقه بلخ شده بود و ... همه را خواندم که برای نوشتن داستان ماده خام به اندازه کافی داشته باشم. حتا اسمی که از شاهزاده سامانی آمده در این خاندان وجود دارد. هر چند شاه نشده ولی چون از نظر زمانی تقریبا نزدیک به رابعه می­شد(اگر اصلا تاریخ دقیقی باشد) او را انتخاب کردم.


** اتفاق جالبی که عموما در داستان­های شما می افتد، روایت قصه از نظرگاه‌های متفاوت است. چه دلیلی باعث شد در این داستان هم از چند راوی استفاده کنید؟
راستش اولین بار که داستان را نوشتم طوطی رابعه، راوی این داستان بود. بعد تغییرش دادم و دایه ی رابعه شد راوی داستان. اما باز هم دیدم موضوع خیلی یک­طرفه دارد روایت می­شود. در واقع چیزی در داستان کم بود. انگار داشتم یک طرفه به قاضی می­رفتم. حتا تاریخ هم درباره داستان رابعه یک­سویه قضاوت کرده. خب حارث یکی از مهم­ترین شاعران زن تاریخ ادبیات ایران را که خواهرش بوده کشته و بدتر از آن این­که تمام اشعار به جا مانده از او را هم سوزانده و نابود کرده. یعنی می­توان ادعا کرد بخشی از تاریخ ادبیات ما ناقص شده به دلیل تعصب کور یک برادر. ولی باید شرایط او را هم سنجید. خصوصا که در تمام روایات درباره رابعه از جمله روایت عطار می­بینیم حارث هم همچون پدرش "کعب" عاشق خواهرش رابعه بوده و او را بسیار دوست داشته. ولی این دوست داشتن برادرانه از تعصب عشیره­ ای که خود نظامی چند هزار ساله یدک می­کشد جدا نبوده. به همین دلیل داستان رابعه چنین تراژیک تمام می­شود. لاجرم لازم دانستم حارث هم خود بخشی از داستان را روایت کند که با درونیات او و با نظرگاهش درباره خواهر و افکاری که او را درگیر خود کرده از نزدیک آشنا شویم. این برخورد شاید به مخاطب کمک کند قضاوتی منصفانه ­تر درباره شخصیت حارث که همیشه منفور بوده داشته باشد.

** به نظرم فعالیت تصویری شما در شیوه ای که برای روایت داستان استفاده کردید تاثیرگذار بوده....
درباره نگاه تصویری و سینمایی شاید چندان هم بیراه نباشد. به هرحال من مستند کار می‌کنم و به سینمای داستانی بسیار علاقه دارم. گاهی اوقات ایده‌های سینمایی را در نوشته‌هایم محک می‌زنم برای روزی که شاید فرصت شود و شرایط چنین نماند و فیلم داستانی‌ام را کار کنم. به هرحال سینما ابزاری با مخاطب گسترده است که داستان نویس را وسوسه می‌کند داستان‌هایش را گاه در آن غالب و البته با نگاهی کاملا متفاوت روایت کند. مردم ما کتاب نمی‌خوانند ولی حداقل هنوز فیلم می‌بینند.

** علیرغم اینکه داستان رابعه براساس قصه ای عاشقانه بنا شده، این کتاب بیشتر به روایت قتل رابعه پرداخته. چرا جنایتی که اتفاق افتاده برایتان اهمیت بیشتری داشت؟
فکر نمی­کنم نوع روایت باعث شده باشد که داستان شمایلی جنایی به خود بگیرد. در واقع داستان جنایت را در دل خود پنهان دارد. من هر روایت دیگری هم انتخاب می­کردم در نهایت داستان به این جنایت ختم می­شد. مثلا اگر همان ابتدای داستان می­گفتم که رابعه در داستان من به دستور برادرش کشته می­شود فکر می­کنید چه تغییری می­کرد. جز این­که جنایت از ابتدا بیان شده بود و حالا مخاطب به دنبال شوند آن بود. ولی واقعیتش خودم هم تلاش داشتم که داستان تبدیل به اثری احساسی نشود. یعنی تراژدی­های یونان را مد نظر داشتم که لااقل من مخاطب با دیدن آن­ها چندان احساساتم برانگیخته نمی­شود ولی به فکر واداشته می‌شوم.

** با توجه به اهمیت رویدادهای داستان، چه چیز باعث شد شتابزده از وقایع و اتفاقات عبور کنید؟
قبول دارم داستان همین‌طور که به انتها نزدیک می‌شود ضرب آهنگ تندتری به خود می‌گیرد. اصلا انگار خود من هم ناخواسته تلاش داشتم زودتر به پایان تلخ داستان برسم. راستش هدف این آثار آشنایی مخاطب جوان با ادبیات عاشقانه فارسی است. داستان­ها باید حجم مشخصی می­داشتند. مثلا تا ده هزار کلمه و حتا کم­تر. یکی از دلایلی که داستان را سه بار بازنویسی کردم همین بود که با این حجم نمی­توانستم داستان رابعه را تمام و کمال و آن­طور که در خور شخصیت اوست روایت کنم. لاجرم کتاب من در مجموعه عاشقانه­ ها از نظر حجم از باقی کتاب­ها بیش­تر شد. تقریبا دو برابر. با وجود این مجبور بودم از برخی وقایع به شتاب بگذرم که دچار درازگویی هم نشده باشم.

** این کتاب را شاید بتوان به دو بخش تقسیم کرد: قبل از جنگی که بکتاش در آن زخمی می شود و بعد از جنگ. کنتراستی که بین دو فضای جنگ و حس شاعرانه رودکی وجود داشت خواننده را در یک تضاد زمانی شدید قرار میداد. فکر نمی کنید برای تعدیل این دو فضا، نیاز به نوشتن فصل دیگری هم بود؟
اگر دقت کرده باشید من بلخاب که دریاچه­ ای زیبا در اطراف شهر بلخ است را هم در این فصل آوردم که دیدار رودکی و رابعه هم از شاعرانگی بی بهره نباشد و هم استراحتی به فضای داستانم داده باشم. خصوصا که بعد از آن همه جنگ و کشتار در داستانی که قرار است عاشقانه باشد به چنین شکستن فضا و حال و هوایی نیاز بود. مطمئن باشید این شکستن حس و فضا صرفا برای استراحت دادن به راوی و البته برگشتن به اصل داستانی که قرار بوده درباره عشق باشد بوده. بعد هم فکر می­کنم حضور رودکی در صحنه­ ای از داستان خود به تنهایی کافی است که تمام فضاهای پیش از خود را تحت تاثیر قرار دهد.


**باتوجه به اینکه در عرصه مستندسازی هم فعالیت دارید، تجربه ی ساخت مستند روی کدام بخش از کار داستان نویسی شما تاثیر بیشتری داشته؟
گاهی اوقات زاویه دید. مثلا در همین داستان شاهدخت بلخ. گاهی لوکیشن. فکر می‌کنم بخشی از این را از زمانی که نوشته‌های دوراس را می‌خواندم و تلفیق سینما و ادبیات در داستان‌هایش را مرور می‌کردم تاثیر گرفته‌ام. هر چند حالا شکلش کاملا تغییر کرده است. شخصا به تصویر و تصور در داستان خیلی معتقدم. تصویر هر چه زنده‌تر و پویاتر باشد مخاطب ارتباط بصری‌تری با نوشته‌ برقرار می‌کند و تجربه ذهنی‌اش به عین نزدیک‌تر می‌شود. ممکن است برخی بگویند این کار سینماست. اشکالی ندارد. این همه سینما از ادبیات وام گرفت حالا ادبیات از سینما طلبش را وصول کند.

** مشغول ساخت مستند جدیدی هم هستید؟
در تدارک طرح و پلات هستم. برای کاری تازه. پیشنهادی هم از مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی داشتم که شاید برای آن اقدام بکنم. راستش در چند سال گذشته مرکز و بودجه آن اختصاص پیدا کرده بود به افرادی خاص و ما حتا اجازه نداشتیم از جلوی درش عبور کنیم. لااقل از سال89-88 به بعد. فقط بودجه یک فیلم سینمایی که هنوز هم به انجام نرسیده برابر بود با بودجه ده‌ها و صدها فیلم مستند که بچه‌های مستند ساز می‌توانستند روی آن حساب کنند ولی هر بار با پاسخ منفی مواجه شدند تا دو سه فیلم دیگر ساخته شوند. همه هم یا بی سرانجام ماندند یا از درجه کیفی قابل قبولی برخوردار نبودند. بگذریم که اصلا بودجه مرکز برای کارهای تجربی است و نه فیلم‌هایی با این هزینه‌های بالا. به هرحال به نظر می‌رسد بعد از تغییر مدیریت‌ها دوباره کار مرکز به روال اساسی خودش برگشته و شاید بشود برای ساخت مستندی تازه یا کاری تجربی روی آن حساب کرد.


ارسال دیدگاه
دیدگاهتان را بنویسید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *