مردم لر جواهرند؛ روایت تجدید بیعت بختیاریها با رهبر کشوردوست
اردیبهشت داشت نفسهای آخرش را میکشید. آسمان، انگار میخواست برای وداع، دل مردم را بلرزاند. هوای مطبوع بهاری، با نسیمی خنک و لطیف، در آمیخته با نم بارانی که قطره قطره بر چهرهها مینشست.
خیاب۰ان کشوردوست، غرق در نور چراغهای قرمز رنگ بود. نوری که بر روسریها و شالها میافتاد و ردای سرخی از عزا و غیرت بر دوش مردم میانداخت.
اینجا، مقتل رهبر شهید بود؛ همان نقطهای که قلب ایران در آن پاره شد. حالا، جمعیت آمده بودند تا نه فقط عزاداری کنند، که بیعت کنند. بیعت با رهبر جدید. همانطور که سالها پیش، مردم با رهبر شهید بیعت کرده بودند.
بوی اسپند؛ تداعی فضای حرم مطهر رضوی (ع)
اولین چیزی که به استقبال میآمد، بوی اسپند بود. دود خوش عود، از میان جمعیت بلند میشد و با نسیم شب، در میان شالکمرها و روسریها حلقه میزد. کسی داشت اسپند دود میکرد تا فضای مقتل را معطر کند؛ شاید هم میخواست یادآوری کند که هنوز بوی حرم، بوی امام رضا (ع) و بوی معنویت، از خیابانهای تهران نرفته است.
در کنار بوی اسپند، صدای مداحی و عزاداری فضا را پر کرده بود. نوایی که گاهی بلند میشد تا آسمان و گاهی میشکست و در گلو خفه میشد. مردم دستهجمعی ایستاده بودند، بر سینه میزدند و اشک میریختند.
کاروانی از دل کوهستان تا تهران
از دور که نگاه میکردی، انگار نه در تهران، که در دل زاگرس ایستاده بودی. مردم بختیاری با چوقاهای راهراه خود، آمده بودند. آن لباس پشمین سیاه و سفید، نماد صبوری و شجاعت عشایر ایرانزمین، در میان نور چراغهای قرمز میدرخشید.
زنان با لباسهای رنگی و محلی بختیاری، با آن دامنهای بلند پرچین و روسریهای گلگلی، در کنار مردان ایستاده بودند. دستانشان را به آسمان بلند میکردند و اشک میریختند. رنگهای شاد لباسهاشان، در تضاد با غم شب، یادآور این بود که در دل عزا هم، زندگی جاری است.
مردان، اما روایت دیگری داشتند. دستان پینهبسته، حاصل سالها کار در کوهستان و دشت. صورتهای آفتابسوخته، گواه روزهایی که آفتاب زاگرس بر چهرههاشان تابیده بود. در نگاهشان، اثری از ترس و واهمه نبود بلکه پر بود از صلابت، غرور و شجاعت.
همان مردانی که روزها قبل، در دل کوههای چهارمحال و بختیاری، با سلاح برنو به پرندههای متخصام آمریکایی شلیک کرده بودند و خلبانان دشمن را به خاک نشانده بودند. حالا، همان مردان، در خیابان کشوردوست ایستاده بودند.
پرچمها و تصاویر؛ تاریخ در دستان مردم
پرچمهای سهرنگ ایران در میان جمعیت موج میزد. نه یکی دو تا، که صدها پرچم. مردم با غرور، پرچم را تکان میدادند؛ انگار میخواستند بگویند این پرچم، هنوز بر زمین نیافتاده است.
در کنار پرچمها، تصاویر متعددی از رهبر شهید انقلاب و شهدای جنگ اخیر خودنمایی میکرد. صورت نورانی رهبر شهید، بر روی تابلوها و پلاکاردها، در میان جمعیت میچرخید؛ و کنارش، عکسهای شهدای جنگ ۱۲ روزه و رمضان. مردم، این تصاویر را، چون نگینی بر سینه میفشردند و اشک میریختند.
لبیک یا سید مجتبی؛ بیعتی از اعماق جان
در میان شور جمعیت، ناگهان صدایی بلند شد، و بعد هزار صدا: «لبیک یا سید مجتبی... لبیک یا سید مجتبی...»
این شعار، بیعت بود. بیعتی صریح و بیپرده با رهبر جدید انقلاب اسلامی. نه از روی عادت، که از روی آگاهی و غیرت. هر لبیک که از گلو بیرون میآمد، انگار یک دل بود که میگفت: ما با توایم، همانطور که با پدرت بودیم؛ و در کنار این بیعت، از اعماق جان، فریاد مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا بلند میشد. نه فریادهایی از روی شعارزدگی، که از ته دل. انگار میخواستند تمام خشم و نفرتشان از ایادی ظلم و استکبار را در این گردهمایی به آسمان برسانند.
«دایه دایه»؛ آماده باش یک ملت برای دفاع از وطن
ناگهان، از میان جمعیت، نوای «دایه دایه» پیچید. صدایی که ریشه در تاریخ و حماسه دارد. صدایی که مادران لر، سالهاست برای فرزندانشان زمزمه میکنند تا شیرِ دلاوری در رگهاشان جاری شود.
در همان لحظه، مردان بختیاری بر نوهایشان را بر دست گرفتند. تفنگهای قدیمی، اما هنوز جاندار. سلاحهایی که پدرانشان در مشروطه به کار بردند، و حالا پسرانشان در برابر پیشرفتهترین جنگندههای دنیا، با همان برنوها ایستاده بودند.
این حرکت، نشانی از آمادگی برای رزم و دفاع از وطن بود. میخواستند بگویند: ما همانیم که در کوهستان به جنگندههای آمریکایی شلیک کردیم. ما همانیم که غیرت داریم و اگر لازم شود، دوباره شلیک میکنیم.
زنان بختیاری؛ میراثدار بیبیمریم
در میان جمعیت، زنان بختیاری با آن دامنهای پرچین و روسریهای رنگارنگ، فقط تماشاگر نبودند. آنها میراثدار بیبیمریم بختیاری بودند؛ همان زن افسانهای که در تاریخ ایران، یک تنه در برابر دهها سرباز اجنبی ایستاد و غیرت ایرانی را معنا کرد.
همان نگاهی که بیبیمریم داشت، در چشم این زنان هم بود. همان صلابت، همان شجاعت. اگر پایش بیفتد و اگر جنگی شود، این زنان هم مثل مادرانشان، یک تنه در برابر دهها سرباز آمریکایی و اسرائیلی میایستند. آنها هرچند تفنگ در دست دارند، اما ایمانی دارند که از هر گلولهای تیزتر است.
کودکی با چوقای کوچک؛ نسل بعدی غیرت
اما شاید قشنگترین و تأثیرگذارترین تصویر این شب، جای دیگری بود. در میان جمعیت، توجه من به کودکی خردسال جلب شد. سوار بر کالسکه بود، اما نه مثل بچههای دیگر که در کالسکه میخوابند، که بیدار و هوشیار. چشمان درشتش به جمعیت خیره شده بود، انگار میخواست این شب را برای همیشه در حافظهاش ثبت کند.
چوقای کوچکی بر تن داشت، درست مثل پدران بختیاریاش و بر سر، کلاه نمدی کوچکی گذاشته بود که کمی جلوتر از پیشانیاش افتاده بود. دست کوچکش، پرچم کوچک سهرنگی را گرفته بود و گاهی، به تقلید از بزرگترها، پرچم را بالا میبرد؛ و ناگهان، با همان صدای کودکانه، اما محکم، فریاد میزد: مرگ بر آمریکا...
پدر و مادرش کنارش ایستاده بودند. به او نگاه میکردند و لبخند میزدند. نه از روی تعجب، که از روی غرور. این کودک، داشت نشان میداد که غیرت، فقط مال پدران نیست. غیرت، در رگهای کودکان هم جاری است. شاید این کودک، سالها بعد، همان مردی شود که با برنو به جنگندههای دشمن شلیک میکند. شاید هم خودش خلبان شود و آسمان وطن را از وجود دشمن پاک کند.
اما امشب، او فقط یک کودک بود. کودکی که داشت اولین درس غیرت را از پدر و مادرش یاد میگرفت؛ و این تصویر، شاید از هر تصویر دیگری، امید را در دلها زنده میکرد. نسلی که با شیر «مرگ بر آمریکا» بزرگ میشود، هرگز تسلیم نخواهد شد.
خستگی برایشان بیمعنی بود
از راه دور آمده بودند. راهی پرپیچوخم و طولانی. از دل کوههای زاگرس، از استان چهارمحال و بختیاری، تا تهران. ساعتها رانندگی در جادههای کوهستانی، در شبهای سرد اردیبهشت. اما اثری از خستگی در نگاهشان نبود.
چرا؟ چون برای کار بزرگی آمده بودند. آمده بودند تا با رهبر جدید بیعت کنند. همانطور که پدرانشان با رهبر کبیر انقلاب بیعت کرده بودند. همانطور که خودشان با رهبر شهید بیعت کرده بودند. حالا نوبت بیعتی تازه بود.
در نگاهشان، عزمی راسخ میشد دید. نگاهی که میگفت: ما از کوهستان آمدیم تا بگوییم ایران تنها نیست. ما هستیم. با برنوهایمان، با چوقاهایمان، با غیرتمان.
مردم لر، جواهرند
رهبر شهید انقلاب، یک بار فرمودند: مردم لر، جواهرند.
امشب، در خیابان کشوردوست، معنای این جمله را میشد با تمام وجود حس کرد. این مردم که از دل کوهستان آمده بودند، با دستان پینهبسته و صورتهای آفتابسوخته، واقعاً جواهر بودند. جواهرهایی که در دل زاگرس تراش خورده بودند، صیقل دیده بودند در سختی، و حالا در پایتخت میدرخشیدند.
جواهر بودن یعنی در سختترین شرایط، ارزش خود را حفظ کردن. یعنی وقتی جنگندههای دشمن آسمانت را میشکافند، با برنو به سمتش شلیک کنی. یعنی وقتی رهبرت شهید میشود، از آن سوی کشور راه بیفتی و بیایی برای بیعت. یعنی در برابر استکبار بایستی و فریاد بزنی، حتی اگر جهانیان چشم ببندند؛ و مردم لر، امشب این جواهر بودن را به رخ کشیدند.
نم باران و چراغهای قرمز؛ پایان یک شب تاریخی
باران، آرام میبارید. قطرههای ریز بر چوقاهای راهراه مینشست و در نور قرمز چراغهای خیابان، میدرخشید. زنان محلی، روسریهایشان را محکم بسته بودند و مردان، کلاههای نمدی را بر سر فشرده بودند.
اما کسی خانه نمیرفت. کسی از این شب سرد نمیترسید. این شب، شب بیعت بود. شب انتقال یک سنت دیرینه از نسلی به نسل دیگر. شب گره زدن دستان پینهبسته مردم غیور بختیاری با دستان رهبر جدید.
انتهای پیام/