هر پرچم، یک روایت
در کارگاهی کوچک، دستها به جای سلاح، پارچهها را به هم میدوزند؛ جایی که زنان و مردانی با نسلها و زندگیهای متفاوت، کنار هم میآیند تا پرچمهایی بسازند که فقط نماد نیستند، بلکه روایت امید، همدلی و پایداری مردم در روزهای سخت جنگاند.
اینجا همهچیز مردمیست؛ از پارچههایی که بهصورت رولی و توپی میرسند تا دستهایی که ساعتها پای کار میمانند. عدهای برش میزنند، عدهای اتو میکنند، بعضی پشت چرخهای خیاطی مینشینند و بعضی دیگر پرچمها را آماده تحویل میکنند. کارگاهی جهادی که از روزهای نخست جنگ، آرامآرام به نقطهای برای همدلی تبدیل شده است.
پرچمهایی که اینجا دوخته میشوند، فقط برای تهران نیستند؛ سفارش از شهرهای مختلف میرسد، حتی از شهرستانها و استانهایی دورتر. پرچمهای کوچک برای شیشه ماشینها، پرچمهای بزرگ برای تجمعات شبانه و مراسمها؛ هر کدام با دستهایی آماده میشوند که شاید هیچوقت نامشان جایی ثبت نشود.
بعضی روزها حدود ۴۰ زن در این فضا کنار هم کار میکنند؛ زنانی با سبک زندگی و پوششهای متفاوت، اما با یک نقطه مشترک؛ احساس تعلق به وطن. در میان آنها، زنانی دیده میشوند که شاید ظاهرشان با کلیشههای رایج فاصله داشته باشد، اما وقتی پای حرفشان مینشینی، از اعتقادی عمیق حرف میزنند؛ از کشور، از مردم، از ایستادن کنار هم در روزهای سخت.
یکی از آنها معلم است؛ هر بار همراه فرزندش به کارگاه میآید. میگوید نمیتواند در خانه بماند وقتی احساس میکند باید سهمی داشته باشد، هرچند کوچک. از وقت زندگیاش میزند، کودک خود را همراه میآورد و ساعتها پای دوختن پرچم مینشیند. وقتی صحبت از بچههای میناب و تجمعات مردمی میشود، صدایش میلرزد و بغض میان جملههایش گم میشود. برای او این کار فقط دوختن تکهای پارچه نیست؛ شکلی از همراهیست، راهی برای تاب آوردن روزهایی که روح آدمها را خسته کرده است.
زن دیگری آرامتر حرف میزند. میگوید روزهای اول جنگ، اضطراب امانش را بریده بود، مدام اخبار را بالا و پایین میکرد، صدای انفجارها و خبر حملهها ذهنش را بههم ریخته بود و در خانه احساس خفگی میکرد، اما از وقتی به این کارگاه آمده، حالش فرق کرده است. میگوید همین که کنار آدمهای دیگر نشسته، همین که حس میکند تنها نیست، فشار روحی روزها را کمتر کرده است. حتی وقتهایی که صدای جنگندهها شنیده میشد یا خبر انفجار در نزدیکی محل کارگاه میرسید، باز هم کسی دلش نمیخواست آنجا را ترک کند. انگار میان صدای چرخها و رفتوآمد آدمها، ترس کمی عقبتر میایستاد.
گاهی صدای پهپاد و آژیر، چند ثانیه سکوت روی فضا میانداخت. دستها از حرکت میایستاد، نگاهها به هم گره میخورد و بعد دوباره کار شروع میشد؛ انگار همه نانوشته با هم قرار گذاشته بودند که نگذارند ترس، آن فضا را از هم بپاشد.
در گوشهای از سالن، پیرمردی پشت چرخ خیاطی نشسته و آرام لبههای پرچم را میدوزد. کمی آنطرفتر، زن جوانی پارچهها را اندازه میزند و دختر دیگری اتوی داغ را روی خطوط سبز و سفید و قرمز میکشد. ترکیب نسلها در این کارگاه عجیب است؛ از مادربزرگهایی که سالها تجربه خیاطی دارند تا دختران جوانی که شاید تا پیش از این هیچوقت پشت چرخ ننشسته بودند، اما حالا یاد گرفتهاند چطور سهم کوچکی در این همدلی داشته باشند.
در گوشهای دیگر، زنانی با صلابت بیشتری حرف میزنند. میگویند پرچم برایشان فقط یک نماد نیست؛ نوعی نذر است، عهدی شخصی. بعضیها معتقدند از روزی که پایشان به این کارگاه باز شده، حال و هوای زندگیشان تغییر کرده است؛ انگار میان بوی پارچه و صدای چرخها، چیزی شبیه آرامش پیدا کردهاند.
این کارگاه فقط محل دوختن پرچم نیست؛ پناهگاهی موقت برای آدمهاییست که میان اخبار جنگ، فشار روانی و اضطراب روزهای سخت، تلاش کردهاند کنار هم دوام بیاورند. جایی که آدمها نه فقط پارچه، که امید و دلگرمی را به هم گره میزنند.
شاید برای همین است که هر پرچمی که از اینجا بیرون میرود، فقط یک تکه پارچه سهرنگ نیست؛ هر کدام روایتیست از دستانی خسته، دلهایی نگران و آدمهایی که در میانه ترس و التهاب، هنوز سعی میکنند کنار هم بایستند.
حالا در روزهای این آتشبس متزلزل، این بانوان هنوز هم کنار یکدیگرند و نذر پرچم را ادا میکنند. آنها هم مثل باقی مردم نمیدانند این جنگ تحمیلی دقیقاً چه زمانی به پایان میرسد، اما چشمها، نگاهها و حرفهایشان همچنان استوار است. چون به وسع خود، جهاد در راه خدا میکنند.
انتهای پیام/