صفحه نخست

رئیس قوه قضاییه

اخبار غلامحسین محسنی اژه‌ای

اخبار سید ابراهیم رئیسی

اخبار صادق آملی لاریجانی

قضایی

حقوق بشر

مجله حقوقی

سیاست

عکس

جامعه

اقتصاد

فرهنگی

ورزشی

جهان

فضای مجازی

چندرسانه

اینفوگرافیک

حقوق و قضا

محاکمه منافقین

جنگ دوم ۱۴۰۴

صفحات داخلی

روایتی از یک جشن تولد انقلابی برای امام مهربانی‌ها؛ وقتی تهران، مشهد شد

۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۳:۰۳
کد خبر: ۴۸۹۴۸۹۴
دسته بندی‌: جامعه ، عمومی
تهران، چهارشنبه ۹ اردیبهشت؛ میدان امام حسین (ع) تا میدان آزادی، مسیری نبود که مردم فقط راه بروند؛ مسیری بود که تهران را به مشهد تبدیل کرد. در اجتماع عظیم «ایران امام رضایی»، جشن تولد انقلابی برای امام مهربانی‌ها و بیعت با رهبر جدید.

تهران، عصر و شامگاه چهارشنبه ۹ اردیبهشت، گویی تمام شهر تهران با نیت یک سفر جمعی، قدم در مسیری گذاشتند که قرار بود میدان امام حسین (ع) را به میدان آزادی گره بزند. اجتماع عظیم «ایران امام رضایی» از ساعت ۴ بعدازظهر، نه یک راهپیمایی که یک «همسفری زیارتی» بود در دل پایتخت. اما آنچه این اجتماع را منحصر‌به‌فرد می‌کرد، فقط وسعت جمعیت نبود؛ نسل‌ها، رنگ‌ها، بوسه‌ها، اشک‌ها و قلم‌هایی بودند که هرکدام روایتی تازه از این عشق می‌نوشتند.

از پیرزنی بر ویلچر تا نوزادی در آغوش مادر

در این میان، صحنه‌هایی ناب از عشق و ارادت مردم پایتخت به امام رئوف به چشم می‌خورد. پیرزنی بر ویلچر نشسته بود و پسرش با حوصله تمام، چرخ‌های ویلچر را میان هزاران زائر هدایت می‌کرد. نگاه پیرزن، گویی ضریحی را در افق می‌جست. نقطه مقابل او، نوزادی بود که چند روز بیشتر از تولدش نمی‌گذشت؛ سربند «یا علی بن موسی الرضا (ع)» پیشانی کوچکش را فتح کرده بود و مادر، لبخند رضایت را در خواب فرزندش می‌جست.

از شروع تا پایان راه، همه نسل‌ها در یک صف ایستاده بودند: از آن پیرزن ویلچرنشین تا آن نوزاد تازه‌ به‌ دنیا آمده. امروز حضور بچه‌ها بسیار پررنگ بود؛ همراه با والدینشان به این جشن آمده بودند، جشنی که طعم تولد دوباره‌ای می‌داد. 

اشک‌ها، بوسه‌ها و نغمه‌های میخکوب‌کننده

در گوشه‌ای از خیابان، زنی دست دو پسر خردسالش را گرفته بود و ایستاده بود. ناگهان صدای صلوات خاصه امام رضا (ع) از یک موکب بلند شد. آن زن بی‌اختیار گریست. اشک از چشمانش جاری شد، بی‌آنکه صدایی از او خارج شود. بچه‌ها که نمی‌فهمیدند چرا مادر گریه می‌کند، فقط به تقلید از او دست‌های کوچکشان را روی سینه گذاشتند و خیره به مادر نگاه کردند. آن صحنه، کلاس بی‌بیانی از عشق بود.

در جای دیگر، دو خواهر نوجوان خودشان را به یک خادم رضوی رساندند تا بوی اسپندش را عمیقاً به ریه بسپارند. بوی اسپند برایشان بوی مشهد بود، بوی گنبد طلا. چشم‌هایشان بسته بود و لبخند عجیبی بر لب داشتند؛ انگار برای چند ثانیه در صحن انقلاب اسلامی حرم امام رضا ایستاده‌اند.

اما در هیاهوی سبز پرچم‌های «ایران امام رضایی»، ناگهان رگه‌ای از حرم دیگری هم خودنمایی کرد. خادمان عتبات عالیات، پرچم متبرک حرم امام حسین (ع) را با آن رنگ قرمز غریبانه‌اش در میان جمعیت به حرکت درآورده بودند. مردم با شوق بی‌نهایت، خود را به پرچم می‌رساندند و بر آن بوسه می‌زدند. آخر هرجا که نام شیعه باشد باید نام و نشانی از اباعبدالله الحسین (ع) هم باشد. 

در میان این شور، عکس رهبر شهید انقلاب، چون نگینی در دستان جوانان می‌درخشید. تصاویر شهدای دانش‌آموز میناب و فرماندهان شهید جنگ رمضان هم قاب گرفته شده بود. هیچ شهیدی فراموش نشده بود؛ همه در این راه با جمعیت قدم می‌زدند.

نقاشی؛ زبان خاموش کودکان این نسل

اما شاید عمیق‌ترین بخش اجتماع در گوشه‌ای آرام‌تر جریان داشت آنجا که یک غرفه، یک تصویر سیاه‌وسفید الهام گرفته از شهدای مظلوم مدرسه میناب را در خود جای داده بود. بچه‌ها باید آن را رنگ‌آمیزی می‌کردند. در میان آن غرفه، یک دختربچه خردسال با روسری سفید که گل‌های صورتی داشت، خم شده بود و با دقتی فراتر از سنش، نقاشی را رنگ می‌کرد. رنگ آبی را برداشته بود و داشت لباس یکی از بچه‌ها را آبی می‌کرد. نمی‌دانست آن تصویر چه روایتی دارد، اما دست کوچکش داشت حافظه یک فاجعه را با رنگ آبی، امید می‌زد.

در همان نزدیکی، یک پسر بچه در غرفه کودکان مشغول نقاشی بود. اما ناگهان کارش را رها کرد و برگشت به سمت برادر کوچکش. مچ‌بند ایران را برداشت و با زبانی کودکانه، اما مصمم، به مچ دست برادرش بست. برادر کوچک دستش را بالا گرفت و به مچ‌بند نگاه کرد، انگار حالا دیگر بخشی از این جمع عظیم شده است. این غرفه‌ها، کلاس‌های بی‌صدای انتقال غیرت بودند.

دل‌نوشته‌هایی که سند تاریخ شدند

در یکی از غرفه‌ها، مردم برای رهبر شهیدشان دل‌نوشته می‌نوشتند. یک مرد جوان ماژیک را برداشت و لحظه‌ای فکر کرد. سپس نوشت: «ما با شما تا آخر ایستاده‌ایم». همین. نه جمله‌ای بیشتر، نه ادعایی. دستش می‌لرزید، اما خطش محکم بود. کنار نوشته او، هزاران جمله دیگر نقش بسته بود؛ هر جمله از دل یک نفر بیرون آمده بود. بعضی نوشته بودند «روحت شاد رهبر عزیزم»، بعضی «فرزندتان تا همیشه هستیم». بعضی هم فقط یک «یا زهرا» نوشته بودند و اشک ریخته بودند. آن تابلو، دیگر فقط یک تخته نبود؛ یک سند تاریخی بود از نسل دلدادگان.

وقتی عشق به امام رضا (ع) و غیرت ملی در هم تنیده می‌شود

اگر از بالا به جمعیت نگاه می‌کردید، منظره‌ای از دریا می‌دیدید. اما اگر از نزدیک نگاه می‌کردید، یک قاعده عجیب به چشمتان می‌خورد: هر دستی که تکان می‌خورد، یک مچ‌بند و یک پرچم کوچک ایران به آن بسته شده بود. هیچ دست خالی نبود. همه مچ‌ها پرچم داشتند و در عین حال، مشت‌های گره‌کرده با شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» از زمین بلند می‌شد. انگار عشق به امام رضا (ع) و غیرت ملی، در این جمعیت تبدیل به یک گره ناگسستنی شده بود.

نغمه‌ای که میخکوب می‌کرد

یکی از موکب‌ها، مخصوص جوانان و نوجوانان بود. در آنجا، نوای غم‌انگیز «قربون کبوترای حرمت امام رضا...» پخش می‌شد. این نوا انگار دل همه را می‌گرفت. هرکس از کنار آن موکب رد می‌شد، گویی میخکوب می‌شد. همین که صدای حزین آن به گوش می‌رسید، بی‌اختیار اشک از چشمان سرازیر می‌شد. مردان تنومند، زنان، نوجوانان سرزنده... همه در برابر آن نوا تسلیم می‌شدند و چند ثانیه‌ای می‌ایستادند تا دلشان را صیقل بدهند.

باران رحمت و نماز در خیابان

کم‌کم هوا رو به تاریکی رفت. اما گویا دل آسمان هم بی‌قرار شده بود. ناگهان نم بارانی دل‌انگیز آغاز شد. نه بارانی که فراری بدهد، بلکه قطره‌هایی نرم و باصفا که گویی آسمان هم می‌خواست با زائران هم‌نوا شود. همه چیز بوی پاکی می‌گرفت. خیابان خیس می‌شد، ولی دل‌ها خشک نبود.

با فرا رسیدن اذان، همان خیابان مرطوب تبدیل به مصلایی بزرگ شد. مردم زیر باران، صف‌های نماز جماعت را بستند. تا ساعت‌ها بعد از اذان، هنوز جمعیت پراکنده نشده بود. خیابان‌ها خلوت نمی‌شد و صدای «حیدر حیدر» هنوز از دور دست‌ها می‌آمد.

جشن تولد در سایه بیعت با رهبر جدید

امروز، این اجتماع فقط یک راهپیمایی نبود. «ایران امام رضایی» یک جشن تولد بود. تولد دوباره یک امت در سایه رهبری جدید. در میان شور حسینی، بوی اسپند رضوی، نقاشی کودکانه میناب و دل‌نوشته‌های عاشقانه، همه بدون اینکه خطبه‌ای خوانده شود، با رهبر جدید انقلاب بیعت کردند. نه با دست و کاغذ، بلکه با دل و اشک و پرچم. هر قدمی که برداشتند، هر بوسه‌ای که بر پرچم کربلا زدند، هر رنگی که بر لباس شهدای میناب کشیدند، یک «بله» بود به رهبری که تازه آمده بود.

جوانی که نوشت «ما تا آخر ایستاده‌ایم»، آن دخترک با روسری گل‌صورتی، آن پیرزن ویلچرنشین، آن نوزاد چند روزه، و حتی آن برادر کوچکی که مچ‌بند به دستش بسته شد همه در این جشن تولد، بیعت‌کننده بودند.

تهران دیروز از میدان امام حسین (ع) تا میدان آزادی، از ساعت ۴ عصر تا تاریکی شب و نم باران، تنها یک پیام داشت: «الرضا، ما همچنان تو را دوست داریم؛ حتی اگر در تهران باشیم؛ و‌ای رهبر جدید، ما آماده‌ایم؛ حتی زیر باران.» 

انتهای پیام/


برچسب ها: امام رضا