صفحه نخست

رئیس قوه قضاییه

اخبار غلامحسین محسنی اژه‌ای

اخبار سید ابراهیم رئیسی

اخبار صادق آملی لاریجانی

قضایی

حقوق بشر

مجله حقوقی

سیاست

عکس

جامعه

اقتصاد

فرهنگی

ورزشی

جهان

فضای مجازی

چندرسانه

اینفوگرافیک

حقوق و قضا

محاکمه منافقین

جنگ دوم ۱۴۰۴

صفحات داخلی

یک روز زنانه در خیابان‌های تهران 

۲۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۹:۱۹
کد خبر: ۴۸۹۲۶۹۱
دسته بندی‌: جامعه ، عمومی
همزمان با روز‌های پایانی فروردین، تهران شاهد تجمع پرشور زنان و دخترانی بود که با هر پوشش و سلیقه‌ای، از میدان امام حسین (ع) تا چهارراه ولیعصر را به کاروانی از بیعت، وفاداری و آمادگی برای دفاع از انقلاب تبدیل کردند. شعار‌هایی مانند «ما ذوالفقار حیدریم، فداییان رهبریم» و «می‌جنگیم، می‌میریم، ذلت نمی‌پذیریم» فضای این مسیر را پر کرده بود.    

هوای بهاری، آفتاب نه‌چندان تند و نسیم دلنواز فروردین، بهترین مهمان برای روزی بود که زنان و دختران این سرزمین، یکصدا و یکی‌دل، «فدایی ایران» بودنشان را فریاد زدند.  

 جمعه ۲۸ فروردین ماه ۱۴۰۵، خیابان‌های تهران صحنه‌های عجیبی را به خود دید. 

مسیر راهپیمایی 《دختران فدایی ایران》 از میدان امام حسین (ع) تا چهارراه ولیعصر، نه فقط یک خیابان، که تبدیل به بستری برای روایت‌هایی شد که هر کدام می‌توانست یک کتاب باشد. 

در دل جمعیت، هر کدام قصه‌ای 

از همان دقایق اولیه، خیابان مملو از جمعیتی شد که نمی‌شد در یک قالب واحد تصورشان کرد. اینجا خبری از یکدستی نبود. زنان و دخترانی با هر پوشش و سلیقه‌ای، هر سن و قالبی، گویی از تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های تهران دعوت شده بودند. آنچه چشم را بیشتر از همه می‌نواخت، چفیه‌ها و پرچم‌ها بود. چفیه بر دوش بسیاری از زنان، چه آنهایی که چادر به سر داشتند و چه آنهایی که روسری رنگی بسته بودند. پرچم‌های کوچک و بزرگ در دستان لرزان پیرزنان و دستان مصمم دختران نوجوان. 

جمعیت موج می‌زد، اما موجی آرام و منظم. از شیرخوارانی که در آغوش مادران آرام گرفته بودند تا زنان سالخورده‌ای که عصازنان اما مصمم گام برمی‌داشتند. همه آمده بودند برای گفتن یک جمله: «ما تا آخر هستیم.» 

دختری کفن‌پوش با عکس برادر شهیدش  

در میان انبوه جمعیت، نگاه‌ها به دختری جوان جلب می‌شد. قامتی استوار اما چهره‌ای غمبار داشت. در دستش، قابی از عکس برادر شهیدش بود؛ جوانی با لباس دامادی که از قاب عکس، با صلابت به جمعیت نگاه می‌کرد. اما چیزی که همه را میخکوب کرد، لباس دختر بود. 

او کفن پوشیده بود. پارچه سفیدی ساده بر تن، که هر چینش روایتگر آمادگی برای شهادت بود. بدون هیچ کلامی، همین حضور کفن‌پوش او، فریاد می‌زد: «راه برادر ادامه دارد، من هم آماده‌ام.» گاهی نگاهش به عکس برادر می‌افتاد و اشک در چشمانش حلقه می‌زد، اما قدم از قدم برنمی‌داشت. مادر شهید بودن یک روایت است؛ خواهر شهید بودن روایتی دیگر. اینجا، خواهری که کفن پوشیده بود، به تمام دنیا فهماند که نسل فدایی همچنان ادامه دارد. 

مادر دوقلوها با کالسکه، میدان جنگ را روایت می‌کرد 

کمی آن‌طرف‌تر، صحنه‌ای دیگر اما به همان اندازه تکان‌دهنده بود. مادری جوان، با چفیه بر دوش، دو کودک دوقلو را سوار بر کالسکه به میان جمعیت آورده بود. یکی از کودکان شیرخوار، آرام در کالسکه خواب بود و دیگری با چشم‌های درشت و کنجکاوش به جمعیت خیره شده بود. 

این مادر، نه با اسلحه که با کالسکه‌اش به میدان آمده بود. او آمد تا بگوید حتی مادری با دو کودک خردسال، از خانه بیرون می‌زند تا وفاداریش را فریاد بزند. گاهی سرش را خم می‌کرد و لالایی‌ای زیر لب برای شیرخوارش زمزمه می‌کرد، اما هیچ‌گاه از قطار جمعیت عقب نمی‌ماند. دست دیگرش پرچم کوچکی را تکان می‌داد. 

زن دیگری کنارش ایستاد و کمک کرد کالسکه را از روی یک دست انداز بلند کند. این صحنه‌ها، بدون هیچ هماهنگی قبلی، نشان می‌داد که این جمعیت، یک خانواده بزرگ است. 

نسل‌های در هم‌تنیده؛ مادربزرگ و نوه، قدم‌زنان در تاریخ 

در گوشه دیگری از مسیر، دختری جوان، دست مادربزرگ پیرش را گرفته بود. مادربزرگ با چادر سفید و عصایی که به سختی روی زمین می‌کوبید، اما مصمم بود تا آخر مسیر برود. نوه هر چند قدم یک بار، نگران به چهره مادربزرگ نگاه می‌کرد که مبادا خسته شده باشد. اما مادربزرگ فقط سر تکان می‌داد و می‌گفت: «برو جلو عزیزم، من میام.» 

این دو، یک نسل را روایت نمی‌کردند. آنها سه نسل از تاریخ انقلاب بودند. مادربزرگ، انقلاب ۵۷ را به چشم دیده بود. مادر که شاید جایی دیگر در جمعیت بود، جنگ را تجربه کرده بود. و این نوه دختر، امروز آمده بود تا سهم خود را از این بیعت ادا کند. 

آهسته آهسته در میان جمعیت قدم برمی‌داشتند، اما هر قدم، یادآور این حقیقت بود که این انقلاب، پیر و جوان نمی‌شناسد. 

دختران بسیجی مسلح، آماده رزم وارد میدان شدند 

ناگهان موجی از تکبیر جمعیت را فرا گرفت. از میان خیابان فرعی، دسته‌ای از دختران بسیجی با لباس رزم و اسلحه به دست وارد میدان اصلی شدند. نه نمایشی بود، نه تشریفاتی. صلابت در چهره‌هاشان موج می‌زد.

اسلحه‌ها بر دوش، قدم‌هایی منظم و هماهنگ؛ گویی همین الان از یک جبهه واقعی برگشته بودند، یا شاید عازم جبهه‌ای دیگر بودند. 

یکی از آنها سوار بر یک خودروی نظامی کلاه نظامی به سر داشت، روسری سبز از زیر کلاه بیرون زده بود. دیگری اسلحه‌اش را محکم در دست گرفته بود و چشمانش، خط افق را نشانه رفته بود. 

این دختران با حضور مسلحانه و منظمشان فریاد می‌زدند: «ما آماده‌ایم. هر زمان که نیاز باشد.» 

دختربچه با لباس مردانه کردی؛ روایت غیرت بی‌مرز 

اما شاید تأمل‌برانگیزترین صحنه، جایی رقم خورد که یک دختربچه نوجوان، با لباس مردانه کردی در میان جمعیت دیده شد. کلاه کردی بر سر و چفیه بر دوش. او آمده بود با این لباس بگوید: «من دخترم، اما در میدان وطن، مردانه می‌جنگم.» 

او از دیار شیرزنان کردستان آمده بود تا نشان دهد وفاداری به ایران، مرز جغرافیایی و قومیتی نمی‌شناسد. بدون اینکه خسته به نظر برسد، در میان جمعیت زنان قدم می‌زد و هر از گاه مشتش را گره می‌کرد و فریاد «حیدر حیدر» سر می‌داد. 

امواج شعار؛ قلب جمعیت در یک ریتم می‌تپید 

همه این تصاویر، در دل فریادهایی شکل گرفته بود که خیابان را می‌لرزاند. جمعیت هماهنگ و یکصدا شعار می‌دادند. گویی همه قلب‌ها در یک ریتم می‌تپید: «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده». 

اما در کنار این شعارها، حس وطن‌دوستی و اتحاد ملی موج می‌زد. اینجا همه با یک زبان حرف می‌زدند: زبان دفاع از خاک، زبان بیعت با رهبری. 

تابلوها و تصاویر؛ روایت نسل‌های مختلف شهادت 

دستان مردم، راوی تصویری این تجمع بود. عکس‌ها و پلاکاردها، تاریخ انقلاب را ورق می‌زد. تصاویر رهبر شهید انقلاب، که این روزها بر دیوار بسیاری از خانه‌ها و دل‌ها نشسته است، شهدای جنگ رمضان، عکس شهدای دانش‌آموز میناب و فرماندهان نظامی زینت‌بخش این تجمع بودند. در کنار همه اینها، تصاویری از آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای به عنوان رهبر سوم انقلاب. این تصاویر نشان می‌داد که این جمعیت، نه فقط برای امروز که برای فردای انقلاب هم بیعت کرده بودند. آماده برای هر رهبری که خط ولایت را ادامه دهد. 

جمعیت؛ از خانواده‌های سه‌نسلی تا گروه دوستان 

نکته‌ای که هر ناظری را به تأمل وا می‌داشت، تنوع گروه‌های حاضر بود. در کنار هم، پدر و مادری با سه فرزند، دختری با دوستان دانشگاهی‌اش، زن میانسالی با هم‌قطاران شغلی‌اش، و مادربزرگی با نوه‌های دبیرستانی‌اش. بعضی‌ها خانوادگی و بعضی به همراه دوستان و هم‌قطاران آمده بودند. 

اینجا قشر خاصی نبود. همه قشرها بودند. خانه‌دار، دانشجو، مهندس، معلم، پزشک، کارمند، هنرمند. همه یک صدا فریاد می‌زدند: «ما از انقلاب نمی‌گذریم.» 

آنچه فضای تجمع را خاص کرده بود، تلفیقی از «شور و شعور» بود. از یک سو، شادی و نشاط دختران جوان که با سلیقه خود آمده بودند، از سوی دیگر، بغض مادران شهید و خواهران شهدا که در گوشه‌هایی آرام اشک می‌ریختند. این فضا، نه کلاً شاد بود و نه غمگین. چیزی بود بین این دو حس. 

همه می‌دانستند که روزهای سختی پیش روست. همه آماده بودند برای هر هزینه‌ای. حضور دختر کفن‌پوش، دختران مسلح، مادر دوقلوها با کالسکه، و دختر کرد با لباس مردانه، همه یک چیز را می‌گفت: «ما بیداریم، ما آماده‌ایم، ما فدایی ایرانیم.» 

نور و هوا؛ مهمان بهاری که بی‌نقص بود 

در آخرین روزهای فروردین، هوای تهران نه سرد بود نه گرم. آفتاب ملایم و نسیم خنکی که از میان درختان خیابان‌های شرق تهران می‌وزید، گویی خود را به پای این جمعیت ریخته بود. نور عالی، عکاسان خبری را وادار می‌کرد که از هر قاب، یک اثر هنری بسازند. 

زنان زیر این نور، با لباس‌های رنگی و چفیه‌های سیاه و سفید، یک تابلو نقاشی متحرک را می‌ساختند. 

بیعتی که تاریخ ثبتش کرد 

این تجمع، یک راهپیمایی ساده نبود. این بیعت یک ملت بود با رهبری، با انقلاب، با شهدا و با آینده. از میدان امام حسین تا چهارراه ولیعصر، هر قدم، روایتگر قصه‌ای بود. قصه دختری که برادرش را داده بود و خودش کفن پوشیده بود. قصه مادری که با دوقلوهای شیرخوارش آمده بود تا بگوید حتی مادری هم از خانه بیرون می‌زند. قصه مادربزرگی که با عصا آمده بود تا نسل به نسل این وفاداری را منتقل کند. قصه دختران مسلحی که آماده رزم بودند. و قصه دختر کردی با لباس مردانه که فریاد زد: «غیرت مرز نمی‌شناسد.» 

زنان ایران در این روز نشان دادند که «فدایی ایران» بودن، یک شعار نیست. یک سبک زندگی است، یک آمادگی دائمی، یک حضور همیشگی. و این، شاید مهم‌ترین پیامی بود که از این تجمع به گوش جهان رسید. 

انتهای پیام/



ارسال دیدگاه
دیدگاهتان را بنویسید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *