صفحه نخست

رئیس قوه قضاییه

اخبار غلامحسین محسنی اژه‌ای

اخبار سید ابراهیم رئیسی

اخبار صادق آملی لاریجانی

قضایی

حقوق بشر

مجله حقوقی

سیاست

عکس

جامعه

اقتصاد

فرهنگی

ورزشی

جهان

فضای مجازی

چندرسانه

اینفوگرافیک

حقوق و قضا

محاکمه منافقین

جنگ دوم ۱۴۰۴

صفحات داخلی

به نازکی تار موهایت؛ یادواره‌ی «شهیده اسرا ذاکری» دانش‌آموز مدرسه میناب

۰۷ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۸:۵۶:۰۴
کد خبر: ۴۸۸۸۵۵۳
دسته بندی‌: سیاست ، امام (ره) و رهبری
متنی در یادواره‌ی «شهیده اسرا ذاکری»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه میناب به شهادت رسید، منتشر شده است.

 حنانه گلی در یادواره‌ی «شهیده اسرا ذاکری»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه میناب به شهادت رسید، نوشت:

چه چشمانی داری تو دختر. آدم را حل می‌کند درون خودش. مادرت یک چیزی در آنها دید که اسمت را گذاشت «اسرا». می‌گویند اسمت پاک و معصوم است. درست مثل نگاه مهربانت. می‌توانم ساعت‌ها به آن چشم‌ها خیره شوم. درون‌شان امید لانه کرده. زیبایی زندگی را می‌پاشد در صورتم. اما چیزی که مرا می‌کشد چشم‌هایت نیست. لبخندت است. اصلا لازم نیست حرفی بزنی! لبخندت تیرخلاصی است به جان آدم. 

پدرت چندبار قربان صدقه‌ی خنده‌هایت رفته؟ مادرت چندبار تو را بوسیده؟ به یاد داری آخرین خداحافظی را؟ مادرت حتماً فراموش نکرده. تا آخر عمرش آن صحنه جلوی چشمانش رژه می‌رود. من اینطور تصورتان می‌کنم: تو دویدی سمت در مدرسه و برایش دست تکان دادی. با لبخند بدرقه‌ات کرد و رفت خانه تا به کارهایش برسد. ناهار عدسی درست کرد. می‌دانست تو دوست داری. با خودش گفت بیاید خانه خوشحال می‌شود. به خواهرش تلفن زد. گرم صحبت بودند با هم. دم ظهر بود و یکی دو ساعت دیگر تو تعطیل می‌شدی. به یکباره صدای انفجار خانه را لرزاند. نه یک بار؛ دوبار. شیشه‌ها ترک برداشتند. تلفن از دست مادرت افتاد. دوید در خیابان. فراموش کرد لباس‌هایش را عوض کند. در ذهنش فقط یک اسم می‌چرخید: «اسرا».

تا به مدرسه برسد چندبار زمین خورد. سر زانوانش زخم شده بود؛ نمی‌فهمید. فقط می‌خواست پیدایت کند. کاش، اما هیچ مادری دخترکش را اینطور پیدا نکند! به قدری خون بدنت را پوشانده بود، که آدم فکر می‌کرد مانتویت قرمز است. موهایت، مو‌های قهوه‌ای رنگت، خاکی شده بود. پدر همیشه آنها را شانه می‌کرد و برایت می‌بست. اما می‌دانی چه چیزی مرا کشت؟ دیگر لبخند به لب نداشتی. چطور می‌شد تو را بدون لبخند دید؟ خوابیده بودی؟ منتظر بودم چشمانت را باز کنی تا زل بزنم به آنها. پس چرا تکان نمی‌خوردی؟ بدنت درد می‌کرد؟ آخ اسرا! چندبار باید آخرین روزت را تصور کنم؟ چندبار باید داستانی به‌هم ببافم تا درد امانم را نبُرد؟ فکر می‌کنی تا کجا باید ادامه دهم؟

مرزی وجود دارد میان خیال و واقعیت. به نازکی تار موهایت. خطرناک؛ مثل راه رفتن روی طناب پوسیده. اما تو خیال نیستی. تو محکم قدم برمی‌داری. می‌توانم تصورش کنم. تو دستت را دراز می‌کنی و دستم را می‌گیری. به رویم لبخند می‌زنی و من هزار بار برایت می‌میرم. تو تنها نیستی اسرا. فراموش نمی‌شوی. ما اسمت را فریاد می‌زنیم. ادامه می‌دهیم. با اشک. با زانو‌های زخمی. اما تمام نمی‌شویم. روزی از راه می‌رسد که لبخند تو، زیبایی زندگی را می‌پاشد در دل تمام مردم جهان. به تو قول می‌دهم اسرا.

 شماره ۲۷۸ روزنامه اینترنتی رسانۀ KHAMENEI.IR تقدیم می‌شود به شهید امیرحسین کاویانی

پاسدار رشید اسلام شهید امیرحسین کاویانی که در حمله موشکی آمریکایی-صهیونی در اندیمشک در فروردین ۱۴۰۵ به شهادت رسید.

نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

 

 

انتهای پیام/


ارسال دیدگاه
دیدگاهتان را بنویسید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *