قایقسواری در تهران، نوستالژیِ شیرین یک شهرِ زنده
فیلم سینمایی «قایقسواری در تهران» ساخته رسول صدرعاملی نه ادعای تعمق فلسفی سنگین دارد و نه میخواهد با کلیشههای کمدیِ زرد ما را از خنده رودهبر کند، بلکه مانند یک قایق آرام روی رودخانه خاطرات، ما را به گردشی میبرد که مخاطب را با حسِ حالِ خوب و نوستالژیِ صمیمی تنها میگذارد. در فضایی که بسیاری از آثار در پی شوکآفرینی یا پیچیدهنمایی هستند، جسارتِ صدرعاملی در ساخت فیلمی خوشساخت، آرام و انسانمحور، خود به تنهایی نقطهای درخشان و قابل تقدیر است.
تهران؛ نه یک لوکیشن، که یک کاراکتر زنده
نخستین و بارزترین موفقیت فیلم، خلق فضایی است که در آن تهران از یک پسزمینه صرف، به یک شخصیت فعال و دوستداشتنی ارتقا مییابد. فیلم تصویری کلیشهای و سیاه از شهری خشن ارائه نمیدهد، بلکه با نگاهی شیرین و گاه طنزآمیز، بافتِ زنده، پیچیده و در عین حال آشنای آن را به نمایش میگذارد. از ترافیک پایان سال و شلوغی خیابانها گرفته تا نقشههای اینترنتی و مکالمات روزمره، همه در خدمت ساختن شهری هستند که خود بخشی از روایت است. این انتخاب، هوشمندانه و فراتر از بسیاری از آثاری است که تهران را صرفاً به عنوان مکانی برای وقوع حوادث استفاده میکنند.
فیلم به ما یادآوری میکند که چگونه خاطرات ما با جغرافیای شهری گره خوردهاند و چگونه فضاهای به ظاهر عادی، میتوانند انباشته از معنا باشند. نوستالژیِ حاکم بر فیلم، نوستالژیِ یک دوره تاریخی خاص نیست، بلکه حسِ نوستالژی برای خود «شهر» و روزهایی است که در آن سپری کردهایم؛ حسی که برای بسیاری از مخاطبان آشنا و لمسشدنی است.
طنزِ موقعیتِ انسانی و دیالوگهای طبیعی
بار طنز فیلم نه بر دوش جوکهای از پیش نوشته شده، که برآمده از موقعیتهای باورپذیر و رفتارهای شخصیتهاست. قلب تپنده این طنز، رابطه غیرمنتظره و دوستداشتنی «مازیار» (پیمان قاسمخانی) با «آیدا» (بنیتا افشاری)، دختربچه خوشزبانی است که ناگهان به زندگی او وارد میشود. دیالوگهای بین این دو، فارغ از تصنع، روان و برگرفته از کنجکاوی و منطق کودکانه است.
این رابطه، دیوارهای دفاعی شخصیت اصلی را فرو میریزد و تحولی لطیف را در او رقم میزند، بیآنکه نیاز به شعار یا توضیح اضافهای باشد. این انتخاب، ظرافتی دراماتیک است که از سادهلوحی یا شعارزدگی به دور است. همچنین، فیلم با طنزی ملایم و هوشمندانه به موضوعاتی مانند مهاجرت، فاصلههای نسلی و تلاش برای یافتن خوشبختی در قالبهای از پیش تعیین شده مانند ازدواج برای مهاجرت میپردازد، بدون آنکه قضاوتی سنگین انجام دهد یا به شعار نزدیک شود.
ریتمِ روان و پایانبندیِ رضایتبخش
«قایقسواری در تهران» از افتوخیزهای ناگهانی و پیچشهای تصنعی داستان اجتناب میکند. فیلم با ریتمی آرام و حسابشده، روز پرماجرای شخصیتهایش را پیش میبرد، بیآنکه مخاطب را خسته کند یا احساس کند اتفاقات زنجیرهای، صرفاً برای پر کردن زمان هستند. این روایت سرراست، به بیننده اجازه میدهد همراه با شخصیتها در فضای فیلم قرار گیرد و نفس بکشد.
پایانبندی فیلم نیز با وجود سادگی، قانعکننده و کامل است. فیلم به دنبال ایجاد یک شوک آخر یا معجزه دراماتیک نیست، بلکه ترجیح میدهد قوس عاطفی شخصیت اصلی را به شیوهای طبیعی و انسانی به پایان برساند و حس خوب امید و تداوم زندگی را به مخاطب منتقل کند. این پایانبندی، همسو با روحیه کلی فیلم است و احساس رضایت از تماشای یک داستان کامل را ایجاد میکند.
عملکرد بازیگری و جزئیات فنی
پیمان قاسمخانی در نقش مردی میانهسال که میان گذشته و حال معلق است، بازی متینی ارائه میدهد و سحر دولتشاهی نیز با بازی طبیعی خود، کنتراست مناسبی با او ایجاد میکند، اما نقطه اوج بازیگری متعلق به بنیتا افشاری است که نقشی کلیدی و حیاتی را با شگفتیآوری طبیعی و بیتصنع ایفا میکند.
در بخش فنی، موسیقی ستار اورکی و فیلمبرداری آرمان فیاض برنده سیمرغ فیلمبرداری برای «برف آخر» به فضاسازی عاطفی و نمایش چهره دیگری از تهران کمک شایانی کردهاند. صحنههایی مانند ریختن پرتقالها در خیابان، با وجود سادگی، از نظر بصری خوشساخت و مؤثر هستند.
سخن آخر
«قایقسواری در تهران» ممکن است فیلمی انقلابی و فرمشکن نباشد، اما موفقیت آن در ایجاد همذاتپنداری عمومی و ارائه تصویری انسانمدار و شیرین از زندگی شهری است. این فیلم یادآوری میکند که گاه عمیقترین احساسات در سادهترین موقعیتها نهفته است.
صدرعاملی با ساخت این اثر، نشان داده که میتوان بدون تکیه بر تعلیقهای مصنوعی یا شخصیتپردازیهای اغراقشده، مخاطب را جذب کرد و حسی خوشایند از تماشای سینما را به او هدیه داد. در نهایت، بزرگترین دستاورد فیلم شاید این باشد: ایجاد این احساس که تهران، با تمام شلوغی و پیچیدگیاش، شهری است برای زندگی کردن، دوست داشتن و ماندن. و این پیام، به سادگی و زیبایی، در بافت یک داستان روزمره اما جذاب گنجانده شده است.
انتهای پیام/