سینمای جسور اما ناتمام؛ سه تجربه از روز سوم جشنواره فیلم فجر
سه فیلم «اسکورت» ساخته یوسف حاتمیکیا، «پروانه» اثر محمد برزوییپور و «نیمشب» به کارگردانی محمدحسین مهدویان، که همگی در چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر رونمایی شدند، نمونههای بارز این وضعیت هستند.
هر یک از این آثار، با انتخاب سوژهای جذاب و بالقوه قدرتمند، اقتصاد زیرزمینی مرزها، تریلر روانشناختی و درام بحران جمعی آغاز میکنند و وعده یک تجربه سینمایی کامل را میدهند. با این حال، هر سه در نقطهای حساس از مسیر خلاقه خود، از پرداختن عمیق و اصیل به موضوع بازمیمانند و به دلایل مختلف، نتوانستهاند وعده اولیه خود را محقق کنند.
بررسی این سه فیلم در کنار هم، نه تنها نقاط ضعف و قوت هر یک را روشنتر میسازد، بلکه تصویری گویا از یک چالش مشترک در ساختار روایی و نگرش به سوژه در سینمای معاصر ایران ارائه میدهد. چالش پر کردن فاصله میان نیت اجتماعی یا دراماتیک و توانایی فنی-روایی برای تحقق آن. این نوشتار در پی واکاوی این شکاف است؛ شکافی که گاه با شعار جایگزین قصه، گاه با حقهبازی روایی پوشانده میشود و گاه در دام وفاداری سفت و سخت به واقعیت فرو میغلتد.
اسکورت: شعار بر داستان؛ تقلیل یک پدیده پیچیده اجتماعی
فیلم «اسکورت» ساخته یوسف حاتمیکیا، با انتخاب جسورانه یک سوژه اجتماعی کمتر دیده شده و پیادهسازی آن در قالب یک درام اکشن منسجم، گامی قابل احترام در سینمای ایران محسوب میشود. این فیلم با فیلمنامهای منظم، کارگردانی کنترل شده و بازیهای باورپذیر به ویژه از سوی امیر جدیدی و هدی زینالعابدین، موفق شده است موقعیت اخلاقی پیچیدهای را خلق کند. سربازی که برای نجات دوست بیمارش، ناچار به همراهی با شبکه قاچاق «شوتیها» میشود. حاتمیکیا با پرهیز از شعار و با نگاهی عینی، بخشی از واقعیت اقتصادی مناطق مرزی و انگیزههای انسانی پشت این پدیده پرخطر را به تصویر میکشد.
با این حال، نگاه فیلم به این پدیده نیازمند تأمل جدی است. «شوتیگری» عملی کاملاً غیرقانونی و همراه با قاچاق کالاست که به رغم ریسک بسیار بالا به عنوان یک راه درآمدزایی میان برخی جوانان رواج دارد. «اسکورت»، اگرچه با نیت نشان دادن فشار معیشت ساخته شده است، اما با تمرکز بر توجیه شخصی قهرمان و جذابیتهای بصری اکشن، ناخواسته میتواند به عادینمایی و حتی رمانتیکسازی یک فعالیت مجرمانه خطرناک بیانجامد. این نگاه ترحمبرانگیز و توجیهگر که خلاف را با ضرورتهای فردی موجه میسازد، در تقابل با عرف قانونمحور جامعه قرار دارد و از پیامدهای جمعی و تخریبی چنین شبکههایی غافل میماند. در مجموع، «اسکورت» اثری است سینمایی و خوشساخت که سوژهای مهم را مطرح میکند، اما در تعادل بخشیدن بین روایت دراماتیک جذاب و مسئولیت اجتماعی در قبال نمایش یک بزه، با چالش روبهروست.
پروانه: حقهای روایی برای پوشش ضعف فیلمنامه
«پروانه» محمد برزوییپور در نقطه مقابل «اسکورت» قرار دارد. اگر آن فیلم در دام صراحت بیش از حد گرفتار آمده بود، «پروانه» با پنهانکاری و فریبآفرینی روایی بازی میکند. فیلم با شمایل یک تریلر جنایی- معمایی حول محور قتل یک زن و بازجویی از همسرش آغاز میشود، اما در نهایت تمام این ساختار را با افشای اینکه تمام ماجرا زاییده توهمات بیمارگونه شخصیت اصلی مهدی پاکدل بوده است، ویران میکند. اینجا نیز ما با یک تقلیل مواجهیم، اما نه تقلیل اجتماعی که تقلیل روایی. تمام سرنخها، دیالوگها و تعاملات به یک اشاره ساده «همه چیز در ذهن او بود» فروکاسته میشود.
مشکل اصلی، فقدان انسجام درونی و آمادهسازی هوشمندانه برای این پیچش است. بسیاری از صحنههای بازجویی و تعاملات شخصیتها در پرتو پایانبندی، غیرمنطقی و بیمعنا به نظر میرسند. این شگرد روایی که آشکارا وامدار نمونههای موفق جهانی مانند «جزیره شاتر» است، در «پروانه» نه به عنوان نتیجه طبیعی بافت روانشناختی پیچیده که به مثابه یک «حقه» سریع و ارزان برای ایجاد شوک پایانی به کار گرفته میشود.
ضعف در شخصیتپردازی نیز مشهود است. شخصیت اصلی به عنوان یک بیمار روانپریش، فاقد عمق و زمینه چینی لازم است و رفتارش بیشتر تابع نیازهای حُقّه روایی است تا منطق یک اختلال واقعی. بازیها نیز به استثنای مهدی پاکدل، غالباً در سطحی معمولی و فاقد تمایز باقی میمانند. از منظر فنی، فیلم تلاش میکند با قاببندیهای تنگ و موسیقی پرطنین، فضایی دلهرهآور بیافریند، اما این تلاشها در نبود یک فیلمنامه مستحکم، به شبحهایی از تکنیک تبدیل میشوند. «پروانه» در نهایت نه یک معمای هوشمندانه که معمایی گمراهکننده است. فیلم با وام گرفتن قالبی شناخته شده، نتوانسته است آن را با محتوایی اصیل یا دست کم، با مهارت کافی پر کند. نتیجه، تجربهای ناامیدکننده است که مخاطب را نه با یک کشف رضایتبخش که با حسی از فریبخوردگی و اتلاف وقت رها میسازد. این اثر نشان میدهد که پیچشهای داستانی دراماتیک، زمانی ارزشمندند که از درون منطق داستان و شخصیتها برآمده باشند.
نیمشب: وفاداری به واقعیت به قیمت ایستایی روایی
فیلم «نیمشب» به کارگردانی محمدحسین مهدویان، با بهرهگیری از یک ایده قوی و واقعی، سقوط موشک عملنکرده و تخلیه یک محله در جنگ، پتانسیل بالایی برای تبدیل شدن به یک درام مهیج روانشناختی-اجتماعی داشت. با این حال، فیلم در اجرا نتوانست این پتانسیل را محقق کند و به اثری گذرا تبدیل شده است.
مشکل اصلی فیلم، ایستایی روایی و ضعف در مدیریت ریتم و تعلیق است. به جای ایجاد یک کشش فزاینده، ریتم فیلم به سرعت خطی و یکنواخت میشود و تنها در دو سه نقطه تعلیق ایجاد میکند. این امر ناقض اصل حرکت پیشبرنده در فیلمنامه است.
ضعف دوم در شخصیتپردازی سطحی است. شخصیتها فاقد عمق روانشناختی، پیشینه و قوس تحول هستند و صرفاً واکنشدهنده به موقعیتاند. در نتیجه، تم اصلی اضطراب جمعی به جای آنکه از دل رفتار و دیالوگ شخصیتها استخراج شود، صرفاً به عنوان یک فرضیه کلی و از طریق فضاسازی صوتی- تصویری ارائه میشود و مخاطب با جهان عاطفی فیلم ارتباط عمیقی برقرار نمیکند.
در نهایت، فیلم در میانه روایت مستندگونه و درام سینمایی گیر کرده است. تمرکز افراطی بر بازسازی دقیق واقعه تاریخی، باعث غفلت از دراماتیزه کردن خلاقانه آن برای خلق یک تجربه سینمایی جذاب شده است. در نتیجه، «نیمشب» نه غنای تحقیقی یک مستند را دارد و نه شدت هیجانی یک تریلر موفق را خلق میکند.
این فیلم با داشتن ایدهای قوی به دلیل ضعف در فیلمنامه، ساختار شکننده، ریتم یکنواخت و شخصیتهای تخت و ناتوانی در تبدیل واقعیت به یک اسطوره دراماتیک، به فرصتی از دست رفته تبدیل شده است.
بررسی تطبیقی نقدهای سه فیلم «اسکورت»، «پروانه» و «نیمشب» به روشنی نشان میدهد که علیرغم تفاوت در ژانر و موضوع، اشتراکی بنیادین در دل ضعفهای آنها نهفته است؛ ناتوانی در ایجاد یک هماهنگی ارگانیک و چندلایه میان فرم، محتوا و روایت.
«اسکورت» جسارت ورود به یک منطقه خاکستری اجتماعی را دارد، اما با تقلیل یک پدیده پیچیده و چند وجهی (شوتیگری) به یک موقعیت اخلاقی فردی و قابل توجیه، عملاً از فضای اصلی خود دور میشود. تمرکز بر توجیه شخصی قهرمان و هیجان بصری، ناخواسته به رمانتیکسازی و عادینمایی یک فعالیت مجرمانه خطرناک میانجامد و از مسئولیت اجتماعی اثر در قبال نمایش پیامدهای واقعی آن غافل میماند. اینجا، قصه در خدمت شعار قرار میگیرد، نه برعکس.
«پروانه» اما، راه برعکس را میرود و با تکیه بر یک حقه روایی کلان، توهم بودن کل ماجرا، سعی میکند ضعف عمیق فیلمنامه و شخصیتپردازی سطحی خود را بپوشاند. مشکل اینجاست که این پیچش، از دل منطق درونی داستان و شخصیتها زاده نمیشود، بلکه چون دستوری از بیرون بر پیکره روایت تحمیل میشود. نتیجه، تخریب اعتماد مخاطب و ایجاد حس فریب است، نه شگفتی و کشف.
در سوی دیگر، «نیمشب» با ایستایی روایی خود، گرفتار دام دیگری میشود؛ وفاداری افراطی به بازسازی واقعیت، به قیمت فدا کردن جذابیت دراماتیک. این فیلم چنان در مستندنگاری دقیق یک واقعه تاریخی غرق شده که فراموش میکند نخست باید یک «فیلم» باشد؛ اثری که مخاطب را از طریق کشمکش، شخصیتپردازی و ریتم درگیر کند.
هر سه فیلم در نهایت در نقطه میانی و ناتمامی ایستادهاند؛ «اسکورت» میان درام فردی و نقد اجتماعی، «پروانه» میان تقلید و اصالت و «نیمشب» میان مستند و درام. آنچه این آثار را از تبدیل شدن به تجربههایی کامل بازداشته، نه فقدان ایده، که ناتوانی در تبلور سینمایی آن ایده از طریق فیلمنامهای عمیق، شخصیتهایی زنده و ساختاری پویاست.
انتهای پیام/