صفحه نخست

رئیس قوه قضاییه

اخبار غلامحسین محسنی اژه‌ای

اخبار سید ابراهیم رئیسی

اخبار صادق آملی لاریجانی

قضایی

حقوق بشر

مجله حقوقی

سیاست

عکس

جامعه

اقتصاد

فرهنگی

ورزشی

جهان

فضای مجازی

چندرسانه

اینفوگرافیک

حقوق و قضا

محاکمه منافقین

جنگ دوم ۱۴۰۴

صفحات داخلی

هیچ خاطره خوشی را زنده نکرد ولی خودش خاطره شد...

۰۱ آذر ۱۳۹۳ - ۱۳:۰۲:۱۰
کد خبر: ۱۷۶۲۳
دسته بندی‌: فرهنگی ، عمومی
خبرگزاری میزان: "ترانه های قدیمی" هیچ خاطره خوشی از تئاتر را برای من زنده نکرد؛ ولی خودش خاطره شد. زخم شد، شاید هم نیشتری شد به همه زخمهایی که از خونریزی باز ایستاده بودند.

: "ترانه های قدیمی" هیچ خاطره خوشی از تئاتر را برای من زنده نکرد؛ ولی خودش خاطره شد. زخم شد، شاید هم نیشتری شد به همه زخمهایی که از خونریزی باز ایستاده بودند.

به گزارش /آزاده ذاکری: آقای کارگردان عزیز! شما نمی خواهید دست از بینظیر بودنتان بردارید؟
دست از غافلگیر کردن "من"؛ این من نوعی که فکر می کند دیگر شگردی برای غافلگیریش ندارید؟
که همیشه دارید...همیشه همیشه...
من تماشاچی ساکت همه فیلمهایی بودم که حالا شما داستان سیاهی لشکرهایش را روایت میکردید با جادوی موسیقی!
عجیب داستانهایمان شکل هم بود و هم نبود؛ آدمهایی که جادوی سینما روزی سحرشان کرده بود و نکرده بود؛ جادوی سیاه؛ جادوی سیاه تماشاچی بودن روایت رویابینانمان؛ رویاهایی سوگوار.

"مادیان" را مرده یافتم و "بدوک" را فلج
"مادیان" کهر را مرده یافتم، عروس خردسال را پیر با بچه های بیشمار، دندانهای ریخته!
"اتوبوس" هیچ کس را به هیچ کجا نرساند و جنگها هنوز ادامه دارند...
"باشو" غریب است هنوز... هنرپیشه نقش اول زنش سالها پش رفته، کارگردانش هم!
دختران "بمانی" هنوز مانده اند نه فقط با صورت سوخته، با دلهایی آتش گرفته.
"بدوک" فلج شده و خواهرش به شیخ نشینها قاچاق شده...
و اما "ناخدا خورشید"... ناخدا خورشید مثل هلندی سرگردان هنوز اسیر دریاهاییست که او را به هیچ بندری نمی رساند؛ دخترانش به انتظار...

نیشترهایی بر زخم
قصه دیشب شما جشن سوگواری بود؛ سوگواری قصه هایی که آخر خوشی نداشتند و ندارند؛ داستانهایی که از ازل شروع شده اند و تا ابد ادامه دارند.

"ترانه های قدیمی" هیچ خاطره خوشی از تئاتر را برای من زنده نکرد؛ ولی خودش خاطره شد. زخم شد، شاید هم نیشتری شد به همه زخمهایی که از خونریزی باز ایستاده بودند.
روایتهای نابی از "غم" را به یاد من آورد؛ غم، همانطور بکر، دست نخورده، تازه. این خاصیت شماست، خاصیت شماست که چیزهایی را زنده می کنید که فکر می کنیم سالیان پیش مرده اما نمرده و در پستوهای ذهن قدم می زند. همه تلخیها و غمهای عالم به من هجوم آورد انگار از ناکجا آمد و من را شکست داد

روایت هق هق
"ترانه های محلی " روایت هق هق بود؛ هق هق ساز و آواز و آویشنهای کوهی همه له شده زیر پا
مثل همه تاریخ، می خواستم تلخ نباشم، می خواستم دیگر تلخ نباشم؛ اما تلخی هست. تلخی سایه انداخته بر همه زندگیمان؛ سرنوشت همه مان؛ تلخی را نمی شود با یک لیوان بهار نارنج تازه درمان کرد؛ نمی شود انکارش کرد، حتی نمی شود فراموشش کرد.

روایت دو شمع
روایت شما، روایت دو شمعدان بود بر طاقچه ای همیشه در حسرت آینه ای؛ حسرت ، رنج، جدایی، مرگ. تلخ ترین و ناب ترین خاطرات من از سینما را ساختید و از موسیقی.

چرا "مادیان" فراموش شد؟
چرا "مادیان" را فراموش کرده بودم؟ "باشو" در کدام دالان روح من پنهان شده بود؟ چرا از خودم نپرسیده بودم سرنوشت تلخ " بدوک" را دختران جزغاله شده "بمانی" را؛ سرنوشت جنگ مسخره " حیدری- نعمتی" را؛ لنج "ناخدا خورشید" سالها در همان بندر در ذهن من لنگر انداخته بود و حالا حسرت لنجهایی که هیچ گاه هیچ ساحل جدیدی را کشف نمی کنند شده بغض بی امان من از دیروز.

چرا دق نکردم؟
سالها وقتی ترجمه فارسی ترانه آذری " سیل سارا را برده است، سارای بلند بالا " را خواندم چرا دق نکردم؟  چرا از غصه نمردم که چرا سیل سارا را برده است؟ عاشق آواره اش که از نسل عاشقهای قدیمیست حالا بدون سارا چه می کند؟
می خواستم قکر نکنم به همه از دست رفته ها، شما اما نگذاشتید، همه این ذره ذره غمها و تلخیها را یک باره سرم آوار کردید و "من"؛ من امروز هنوز دستهایم خالیست و اینکه کاری جز غصه خوردن از دستم بر نمی آید کلافه ام می کند.
حالا احساسم همان لاک پشت پیر ته آبگیر، زخمش سرباز کرده و شما مسئولش هستید آقای کارگردان.

پر از بی حاصلی

من پر شدم از بی حاصلی سیاهی لشگرها؛ من هم یکی از همان سیاهی لشگرهای بیشمار فیلمها
امتداد داستانهای واقعی آدمهایی با جای پنجه زشت سینمای بیرحم بر صورتشان.
"عبدل" می گفت آقای مجیدی بهش گفته که سینما بیرحم است. اما حالا من پر شده ام از این حس که زندگی بیرحم تر است حتی بیرحم و وحشی و فرقی نمی کند که دختری باشی از تربت حدریه با قلبی مریض که نمی تواند جسمت را تحمل بکند یا دختری از این پایتخت بی در و پیکر افسار گسیخته بی قانون و زشت؛ هر دویمان جسمی داریم یکی ناتوان از راه رفتن، یکی ناتوان از شرکت در مسابقه ای بیرحم که حتی نمی دادند کجا و چه کسی آغاز مسابقه را اعلام کرده. هر دو قلبمان فشرده شده
او دو تار می سازد و این هیچ. این هنوز و همیشه فکر می کند که عقب مانده؛ او مرد و این منتظر سوت پایان.

بیرحمی سینما
"سینما" بیرحم است چون انگار آینه این "زندگی" بیرحم است؛ آقای کارگردان! شما هم با ما با همه ما بیرحم بودید، آنقدر بیرحم که " ترانه های محلی" هیچگاه فراموشم نشود...حالا صدای دوتار خراسانی پیچیده توی اتاقم، پرده ها کشیده شده و شمع و عود می سوزد و این سرنوشت شوم را هیچگاه پایانی نبوده برای آدمهای این سرزمین.

جزیی از جشن
 من جزئی از جشنی بودم که شما برگزارش کردید؛ جشن بی پایان سیاهی لشگرها؛ سیاهپوشی روایت اول شخصی که "مرد"، بی کس و تنها در بندر کنگ؛ هر دو غریب در یک سرزمین.مثل همیشه راهی پیدا کردید برای نقب زدن به روحی دردمند.

این جملات را زندگی کردم
استاد سمندریان می گوید: "تئاتر تنها تصویر زندگی نیست، بلکه می‌تواند زندگی را زندگی‌تر کند، فشرده و گویاتر به نمایش بگذارد. به‌تدریج می‌توانی آنچه از آرزوها که در واقعیت انجام نیافته را در خیال خلق کنی، از صافی وجود خود عبور دهی، به باور بنشانی و بر صحنه به نمایش بگذاری. آن‌گاه که بر روی چهار تکه الوار با ساده‌ترین ابزار و انسانی ایستاده در لکهٔ نور می‌توانی دنیایی بسازی لبریز از مفاهیم پررمز و راز، آن‌گاه که تئاتر به معنای درست کلمه می‌تواند قدرتی باشد به حیرت‌انگیزی کائنات و بی‌پایان مثل کائنات..."
پس واقعاً تئاتری شدم و این صحنه خانهٔ من شد...
فکر می کنم دیشب من این جملات را زندگی کردم، سوگواری کردم، گریه کردم و حتی هق هق زدم...


ارسال دیدگاه
دیدگاهتان را بنویسید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *