پارسایی: ناتمامماندن کودکی نقطه اشتراک بین «الیور توئیست» و «مشق ناتمام» است/ هرجا رنج واقعی وجود دارد، هنر باید با فروتنی نزدیک شود
حسین پارسایی در سالهای اخیر نشان داده است که نسبت او با صحنه، صرفا نسبت یک کارگردان با فرم و اجرا نیست، بلکه تلاشی مستمر برای بازنمایی رنجهای انسانی در فضای هنر است. اگر در الیور توئیست، رنج کودکی در دل یک جهان کلاسیک و پر زرق و برق بازخوانی میشد، در مشق ناتمام این دغدغه با زبانی بیواسطهتر، میدانیتر و عاطفیتر به میان مردم آمده است. او این بار با تکیه بر حافظه مشترک نسلها از کتابهای فارسی دبستان و با انتخاب پل طبیعت به عنوان فضایی زنده و عمومی، کوشیده است سوگ کودکان شهید را از قاب یک مراسم رسمی بیرون بیاورد و به تجربهای انسانی، مشترک و تامل برانگیز تبدیل کند؛ تجربهای که در آن، فقدان نه فقط یک خبر، بلکه زخمی زنده و ماندگار است. خبرنگار میزان در گفتوگو با حسین پارسایی، کارگردان، طراح هنری و راوی رویداد «مشق ناتمام»، به چرایی شکلگیری این اثر و پیوند آن با دغدغه دیرینه او درباره رنج کودکان پرداخته است.
شما سال پیش نمایش مجلل و بزرگمقیاس «الیور توئیست» را با تمرکز بر رنج کودکان یتیم روی صحنه تالار وحدت بردید. چه شد که از آن زرقوبرق و فرم موزیکال کلاسیک غربی، به فرم آیینی، تعاملی و بیواسطه «مشق ناتمام» روی پل طبیعت برای روایت معصومیت کودکان شهید میناب رسیدید؟
آنچه بین «الیور توئیست» و «مشق ناتمام» مشترک است، نه فقط رنج کودک، بلکه ناتمامماندن کودکی است؛ کودکیای که در هر زمان و هر جغرافیا، زیر فشار فقر، خشونت، جنگ، بیپناهی و بیتوجهی بزرگترها آسیب میبیند. برای من، این دو اثر دو فصل از یک جستوجوی واحد بودند. چگونه میشود صدای کودکان مظلومی را شنید که جهان معمولاً دیر میشنود یا اصلاً نمیشنود؟ در «الیور توئیست» من سراغ فرم موزیکال و صحنه کلاسیک رفتم، چون خود متن دیکنز با آن جهان بزرگ، پرجزئیات و نمایشیاش چنین زبانی را طلب میکرد. آن اثر درباره فریاد کودکی بود که در دل یک ساختار عظیم و طبقاتی، گم شده بود؛ پس فرم مجلل و صحنه رسمی، در تضاد با رنج شخصیتها کارکرد دراماتیک داشت، اما در «مشق ناتمام» مسئله چیز دیگری بود. اینبار با زخمی بزرگ روبهرو بودم که نیاز به حضور داشت، به نفسکشیدن در کنار مردم، به شکلی از روایت که خود فضا هم جزئی از معنا شود. پل طبیعت برای من فقط یک لوکیشن نبود، بلکه خود مقصد بود، جایی که آدمها عبور میکنند، توقف میکنند، نگاه میکنند و دوباره به زندگی برمیگردند. همین کیفیت، آن را به فضایی مناسب برای روایت معصومیت ازدسترفته کودکان تبدیل کرد.
وقتی قصهای درباره کودک شهید، فقدان و ناتمامماندن مشقها را روایت میکنی، نمیتوانی فقط در قاب بسته صحنه بمانی، باید آن را به میان مردم ببری تا از حالت صرف هنری بیرون بیاید و تبدیل به یک مواجهه جدی شود. این تغییر فاز، برای من یک انتخاب صرفا زیباییشناسانه نبود، بلکه یک ضرورت بود.
گاهی رنج انسان در جهان دیکنز، اختلاف طبقاتی و فرم پر زرق و برق میخواهد تا عمق تناقضش دیده شود و گاهی در رویداد «مشق ناتمام» سادگی، دردمندی، مکث و تفکر و بیواسطگی. من در مسیر این دو کار، بیشتر به این نتیجه رسیدم که درد کودکان، یک زبان واحد دارد، فقدان آینده. فرقی نمیکند در لندن دیکنز باشد یا در میناب امروز؛ آنجا که کودکی از امکان بازی، آموزش، امنیت و فردا محروم میشود، همان نقطهای است که باید تامل کرد!
بعضی رنجها در طول زمان ماندگار میشوند
این تغییر فاز مدیوم و فضا چطور در ذهن شما رقم خورد؟ نخی نامرئی کارنامه شما را در پرداختن به رنج کودکان به هم وصل میکند؛ از غربت «الیور توئیست» در لندن چارلز دیکنز تا غربت و مظلومیت بچههای میناب در «مشق ناتمام». فکر میکنید درد کودکان در کجای جهان و تاریخ به هم میرسد که شما را از صحنه رسمی تئاتر به میان مردم روی پل طبیعت کشاند تا مشقهای ناتمام را روایت کنید؟
برای من، «مشق ناتمام» ادامه همان دغدغه است، غربت و مظلومیت کودکان معصوم، اما با زبانی دیگر؛ زبانی که میخواهد تماشاگر را به مشارکت دعوت کند. بعضی رنجها در طول زمان ماندگار میشوند، پس باید مکث کرد، تامل کرد، خلق کرد، ایستاد و در این غم بزرگ شریک شد. حالا دیگر «مشق ناتمام» اکنون ماست و هزار پرسش و هزار حرف ناگفته که پژواک آن دل هر انسان آزادهای را به درد میآورد.
رنج این کودکان شهید را نمیشد فقط در قاب یک مراسم رسمی خلاصه کرد
چه تصویری یا چه زخمی باعث شد به این نقطه برسید که باید یاد کودکان شهید جنگ، نه در یک مراسم رسمی، بلکه در قالب یک تجربه فرهنگی و نمایشی روایت شود؟
آنچه مرا به این مسیر رساند، بیش از هر چیز، تصویر جای خالی بود؛ جای خالی کودکی که باید امروز در حیاط مدرسه میدوید، مشق مینوشت، بازی میکرد، رویا میساخت، اما این فاجعه انسانی همه چیز را ناتمام گذاشت، رنج این کودکان شهید را نمیشد فقط در قاب یک مراسم رسمی یا چند جمله کلیشهای خلاصه کرد. این فقدان، آنقدر انسانی و عمیق است که باید مخاطب آن را حس کند، نه فقط دربارهاش بشنود.
من احساس کردم اجرای میدانی در پل طبیعت میتواند این سوگ بزرگ و این جنایت بشری از سطح خبر و مناسبت عبور دهد و به یک تجربه زنده تبدیل کند؛ تجربهای که مخاطب در آن فقط شنونده نباشد، بلکه در دل روایت قدم بزند، مکث کند، به یاد بیاورد و در سکوت با تصویر این کودکان روبهرو شود. «مشق ناتمام» از همین زخم متولد شد؛ از این حس که بعضی دردها را فقط باید زیست تا فهمید.
حافظهای است که نباید ناتمام بماند
عنوان «مشق ناتمام» عنوانی بسیار دردناک و در عین حال تصویری است. این نام چگونه انتخاب شد و برای شما دقیقاً به چه معناست؛ دفتر مشقی که بسته شد، رؤیایی که ناتمام ماند یا حافظهای که باید ادامه پیدا کند؟
«مشق ناتمام» برای من، ترکیبی از هر سه معناست. هم دفتر مشقی است که بسته شد، هم رویایی است که فرصت ادامه پیدا نکرد و هم حافظهای است که نباید ناتمام بماند. وقتی به کودک شهید فکر میکنیم، اینجا فقط به یک فقدان انسانی فکر نمیکنیم؛ به آیندهای فکر میکنیم که ناتمام ماند، به جملههایی که نوشته نشد، به زنگهایی که دیگر برای او به صدا درنمیآید.
این عنوان را به این دلیل انتخاب کردم که بسیار ساده، آشنا و در عین حال تکاندهنده است. همه ما با واژه «مشق» یک خاطره مشترک داریم؛ بوی دفتر، مداد، دستخط کودکانه، اضطراب تکلیف شب و امید فردا. وقتی این واژه کنار «ناتمام» قرار میگیرد، ناگهان یک فقدان عظیم را بیواسطه پیش چشم میآورد. برای من، «مشق ناتمام» فقط اشاره به گذشته نیست؛ دعوتی است برای یادآوری مسئولیت ما در برابر این حافظه.
کتاب فارسی دبستان، بخشی از حافظه عاطفی و فرهنگی چند نسل ما است
شما در این رویداد از درسها و قصههای آشنای کتاب فارسی دبستان مثل «دهقان فداکار»، «کوکبخانم»، «حسنک کجایی» و «باز باران با ترانه» استفاده کردید. چرا تصمیم گرفتید از همین حافظه مشترک نسلی وارد روایت کودکان شهید شوید؟
چون کتاب فارسی دبستان، فقط یک کتاب درسی نیست؛ بخشی از حافظه عاطفی و فرهنگی چند نسل است. ما بسیاری از نخستین تجربههای اخلاق، مهربانی، ایثار، فقدان، دوستی و مسئولیت را از دل همین درسها و قصهها آموختهایم. وقتی از کودکان شهید حرف میزنیم، باید از جایی وارد قصه شویم که برای مردم، هم آشنا و هم صمیمی باشد.
استفاده از این متون، به من کمک کرد که روایت، از یک سطح تاریخیِ صرف عبور کند و به لایهای عمیقتر برسد؛ لایهای که در آن، مخاطب احساس کند این کودکان بخشی از همان جهان معصوم و آشنای کودکی ما هستند. «باز باران با ترانه» یا «حسنک کجایی» فقط متن نیستند؛ آنها یک خاطره جمعیاند. ما از این قصهها خاطره مشترک داریم اما این بار با اندوهی وصف ناپذیر، ملموس، انسانی و بیواسطه روایت میکنیم.
هرجا رنج واقعی وجود دارد، هنر باید با فروتنی نزدیک شود
برای روایت رنج کودکان شهید، همیشه خطر افتادن به دام شعار یا احساساتزدگی وجود دارد. شما چطور تعادل میان اندوه، احترام، روایت هنری و پرهیز از اغراق را حفظ کردید؟
این دغدغه از همان ابتدا برای من بسیار جدی بود. من باور دارم هرجا رنج واقعی وجود دارد، هنر باید با فروتنی نزدیک شود، نه با اغراق. برای همین، تلاش ما این بود که بهجای تحمیل احساس، فقط موقعیتی صادقانه خلق کنیم تا خودِ مخاطب به احساس برسد. ما نخواستیم اندوه را فریاد بزنیم؛ خواستیم آن را در جزئیات نشان دهیم: در یک نیمکت خالی، در یک دفتر باز، در یک عکس، در یک صدای کودکانه، در یک سکوت.
بهنظرم احترام به سوژه یعنی اینکه اجازه دهیم حقیقت، خودش اثر بگذارد. وقتی موضوع، کودک شهید است، دیگر نیازی به تزئین یا اغراق نیست؛ خودِ واقعیت بهاندازه کافی تکاندهنده است. بنابراین ما بهجای شعار، به سراغ تصویر، فضا، سکوت، نشانه و مشارکت عاطفی رفتیم. این انتخاب به ما کمک کرد که روایت، هم اندوهبار باشد، هم شریف، هم هنری و هم بهدور از احساساتزدگی سطحی. از آقای رضا میرکریمی به خاطر ایده اولیه این موضوع سپاسگزارم.

سوگ جمعی، چیزی نیست که فقط دیده شود
در «مشق ناتمام» مخاطب فقط تماشاگر نبود؛ میان تصاویر کودکان قدم میزد، روی نیمکت خالی مینشست، شمع روشن میکرد و روی تخته سیاه جمله مینوشت. آیا از ابتدا میخواستید سوگ، از یک «تماشا» به یک «مشارکت عاطفی» تبدیل شود؟
بله، دقیقاً همینطور بود. از ابتدا میدانستم که اگر مخاطب فقط بخواهد تماشا کند، بخش مهمی از این تجربه از دست میرود. سوگ جمعی، چیزی نیست که فقط دیده شود؛ باید در آن مکث کرد، قدم زد، لمسش کرد و سهمی از آن را پذیرفت. برای همین تلاش کردیم مخاطب را از جایگاه یک ناظر منفعل بیرون بیاوریم و او را وارد جهان رویداد کنیم.
وقتی کسی روی نیمکت خالی مینشیند، شمعی روشن میکند یا جملهای روی تخته مینویسد، دیگر فقط شاهد نیست؛ او بهنوعی وارد گفتوگو با کودکان غایب میشود. این مشارکت، سوگ را شخصیتر و صادقانهتر میکند. من میخواستم مخاطب، یاد این کودکان را بهعنوان یک مسئولیت عاطفی و انسانی تجربه کند.
جای چه کسی در این کلاس خالی مانده است؟
نمایش نیمکت خالی از جمله بخشهایی بود که خیلی مستقیم با فقدان حرف میزد. این ایده چگونه شکل گرفت و چرا نیمکت، به عنوان یک عنصر نمادین، اینقدر در روایت شما مهم شد؟
نیمکت برای من یکی از موجزترین و در عین حال مؤثرترین نمادهای کودکی است. مدرسه، کلاس، دوستی، یادگیری، بازیگوشی، اضطراب امتحان، خطخطیهای کودکانه؛ همه اینها در تصویر یک نیمکت جمع میشود. حالا وقتی این نیمکت خالی باشد، آن غیبت ناگهانی بسیار واقعی و دردناک میشود.
ایده «نیمکت خالی» از همین جا شکل گرفت؛ از این پرسش ساده اما عمیق که جای چه کسی در این کلاس خالی مانده است؟ این خالی بودن، فقط یک غیبت فیزیکی نیست؛ غیبت یک آینده است. نیمکت، شیئی روزمره و آشناست، اما وقتی در فضای روایت قرار میگیرد، به سندی از فقدان تبدیل میشود. به همین دلیل در ساختار رویداد، نیمکت فقط یک دکور نبود؛ خودش یک راوی بود، راوی کودکانی که باید میبودند و نیستند.
تجربه بسیار دشوار و شریف
حضور ۳۳ کودک و نوجوان در گروههای اجرایی، خود به رویداد معنایی دوچندان میداد؛ انگار نسل امروز، روایتگر غیبت همسالان از دسترفتهاش بود. کار کردن با این گروه سنی در چنین موضوع حساسی چه تجربهای برای شما داشت؟
این تجربه برای من هم بسیار دشوار بود و هم بسیار شریف. کار با کودک و نوجوان در موضوعی چنین حساس، نیازمند دقت، ظرافت و مراقبت زیادی است. ما نمیخواستیم فقط از حضور آنها بهعنوان یک عنصر اجرایی استفاده کنیم؛ میخواستیم آنها با فهم، احترام و امنیت عاطفی وارد این جهان شوند.
در عین حال، حضورشان معنای بسیار عمیقی به رویداد میداد. وقتی یک کودک امروز، روایتگر کودکی از دسترفته میشود، یک پل عاطفی میان نسلها شکل میگیرد. این فقط اجرا نبود؛ نوعی انتقال حافظه بود. برای من، مهم بود که این بچهها علاوه بر اجرا، معنای انسانی کار را هم درک کنند؛ اینکه آنها حامل یاد همسالانی هستند که فرصت زیستن نداشتند. این مواجهه، هم برای آنها آموزنده بود، هم برای ما یادآور این حقیقت که حافظه جمعی، فقط با نسلهای زنده ادامه پیدا میکند. جا دارد از میلاد محمدزاده به عنوان طراح حرکت و مارال قادری مربی آموزشی این کودکان و آموزشگاه بازیگری پازل تشکر کنم.
سکوت، برای من از هر تشویق و هر واکنش کلامی عمیقتر بود
در این ۱۰ شب، کدام واکنش مردم برای شما از همه تکاندهندهتر بود؟ آیا لحظهای بود که احساس کنید «مشق ناتمام» دقیقاً به همان نقطهای رسیده که برایش طراحی شده بود؟
بله، لحظاتی بود که احساس میکردم رویداد به نقطه مطلوب خود رسیده است، اما شاید تکاندهندهترین لحظات، زمانی بود که مردم بدون هیچ هدایت مستقیم، مکث میکردند، مینشستند و چیزی نمیگفتند. فقط سکوت، برای من از هر تشویق و هر واکنش کلامی عمیقتر بود. چون نشان میداد رویداد توانسته از سطح تماشا عبور کند و به لایه درونی ذهن مخاطب برسد.
همچنین دیدن خانوادههایی که با فرزندانشان وارد فضا میشدند و میان عکسها، نیمکتها و نشانهها باهم گفتوگو میکردند، برای من بسیار اثرگذار بود. آنجا حس کردم «مشق ناتمام» فقط یادآوری یک فقدان نیست، بلکه به بستری برای گفتوگو، همدلی و انتقال حافظه تبدیل شده است. آن لحظهها دقیقاً همان چیزی بود که از ابتدا در ذهن داشتم.
میخواستم این رویداد از فضای سوگ خارج شود
پل طبیعت معمولاً برای مردم محل قدم زدن، تماشای شهر و تجربه یک شب معمولی است. انتخاب این سازه مدرن برای رویدادی با چنین بار اندوه و حافظهای چه معنایی داشت؟ آیا میخواستید سوگ کودکان شهید را وارد زندگی روزمره شهر کنید؟
دقیقاً. یکی از مهمترین تصمیمها همین بود که این رویداد از فضای سوگ و مناسبتی این چنین خارج شود و وارد زندگی روزمره مردم شود. پل طبیعت، جایی است که مردم برای قدم زدن، دیدار و تفریح یک شب عادی به آن میآیند. برگزاری رویداد «مشق ناتمام» در چنین فضایی، نوعی گفتوگو میان زندگی جاری شهر و خانوادهها با این رویداد ایجاد میکرد. برای من، این انتخاب معنای مهمی داشت؛ اینکه یاد این کودکان نباید فقط در مراسمهای رسمی محدود بماند. آنها باید در متن زندگی امروز حضور داشته باشند. وقتی مردم در مسیر عادی قدمزدن خود ناگهان با این روایت روبهرو میشدند، سوگ از یک مناسبت خاص به یک تجربه نزدیک و انسانی تبدیل میشد. بهنوعی، ما میخواستیم مخاطب را وادار کنیم برای لحظهای بایستد و به آنچه از دست رفته، فکر کند.
فکر میکنید هنر، بهویژه هنر محیطی و اجرایی، چه کاری میتواند برای سوگ جمعی انجام دهد که یک بیانیه، خبر یا مراسم رسمی از انجامش ناتوان است؟
هنر میتواند سوگ و پاسداست و یادمان را از سطح اطلاعرسانی به سطح ادراک و تجربه برساند. یک خبر، یک بیانیه یا حتی یک مراسم رسمی، معمولاً اطلاعات یا جهتگیری خاصی ارائه میدهد، اما هنر میتواند فاصله میان دانستن و حس کردن را از میان بردارد. این تفاوت بسیار مهم است. ما خیلی چیزها را میدانیم، اما تا وقتی آنها را درونی نکنیم، به حافظه زنده تبدیل نمیشوند. هنر محیطی و میدانی، بهخصوص، این توان را دارد که مخاطب را در دل فضا قرار دهد؛ یعنی سوگ دیگر فقط موضوعی برای شنیدن نیست، بلکه به تجربهای محیطی، فیزیکال و عاطفی تبدیل میشود. این شکل از هنر، به سوگ جمعی کرامت میدهد، پاسداشت را از کلیشه نجات میدهد و امکان گفتوگوی عمیقتری با جامعه فراهم میکند. به نظرم، هنر میتواند برای فقدان، زبان انسانیتری پیدا کند؛ زبانی که هم حافظه را حفظ میکند و هم دل را درگیر میسازد.
شب آخر «مشق ناتمام» برای شما چگونه گذشت؟ وقتی بعد از ۱۰ شب، چراغهای این رویداد خاموش شد، چه احساسی داشتید؛ سبک شدن، خستگی، رضایت یا اندوهی عمیقتر؟
شب آخر، برای من و همه دستاندرکاران آمیزهای از همه این احساسها بود. از یک سو خستگیِ یک مسیر فشرده و پرمسئولیت وجود داشت، از سوی دیگر رضایت از اینکه این روایت توانسته بود با مردم ارتباط برقرار کند، اما اگر بخواهم صادقانه بگویم، احساس غالب، اندوهی عمیقتر و ایمان مشترک ما و مخاطبان بود. وقتی چراغها خاموش شد، بیشتر از پایان یک رویداد، به ناتمامی خود موضوع فکر میکردم. «مشق ناتمام» تمام شد، اما آن فقدان تمام نشده است. آن شب حس کردم ما فقط برای چند شب، پنجرهای به این حافظه باز کردیم. شاید رویداد به پایان رسید، اما مسئولیت یادآوری، همچنان باقی است. برای من، خاموش شدن چراغها پایان نبود؛ بیشتر شبیه سپردن این نور به دل مخاطبانی بود که آن را با خود بردند. صمیمانه امیرحسین شفیعی و محمدصادق میرکریمی و همکاران و همراهان این رویداد سپاسگزارم.
فرزندان شهیدمان در قلب ایران زندهاند
اگر بخواهید تمام این تجربه را در یک جمله برای خانوادههای کودکانی که نامشان در این رویداد زنده شد خلاصه کنید، «مشق ناتمام» برای شما چه پیامی داشت؟
پیام «مشق ناتمام» برای من این بود؛ فرزندان شما فقط در حافظه تاریخ نماندهاند؛ آنها هنوز در قلب ایران، در دل این شهر، در ذهن این نسل و در وجدان فرهنگی ما زندهاند، و ما اجازه نخواهیم داد جای خالیشان فراموش شود.
آنچه در سخنان پارسایی بیش از هر چیز برجسته میشود، تلاش برای شنیدن صدای کودکانی است که فرصت ادامه زندگی از آنان گرفته شده است؛ کودکانی که مشقشان، رویاهایشان و آیندهشان ناتمام مانده است. مشق ناتمام در همین نقطه، از یک اجرا فراتر میرود و به روایتی انسانی بدل میشود؛ روایتی از اندوهی مشترک که هنوز در حافظه جمعی زنده است.
انتهای پیام/