چرا چتر امنیتی آمریکا دیگر از کشورهای خلیج فارس محافظت نمیکند؟
یک فرضیه بنیادی زیر بار جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران، که اساسا کل چشمانداز امنیتی منطقهای را دگرگون کرده است، فرو ریخته است.
این «جنگ انتخابی» نشان داده است که چگونه یک توافق امنیتی که زمانی بهعنوان یک بیمهنامه آهنین به بازار عرضه میشد، به یک مسئولیت استراتژیک اصلی تبدیل شده است.
تأسیسات نظامی بزرگ و ثابت آمریکایی به جای اینکه بهعنوان یک عامل بازدارنده مؤثر عمل کنند، اکنون بهعنوان یک مسئولیت استراتژیک عمل میکنند؛ حملات تلافیجویانه ایران را به دنبال دارند و در عین حال استقلال واقعی یا سپر محافظ وعده داده شده را از کشورهای میزبان سلب میکنند.
به گزارش میدلایست مانیتور، کشورهای خلیج فارس با هزینهای سنگین دریافتهاند که در یک پارادوکس غیرممکن گرفتار شدهاند؛ قلمرو حاکمیتی آنها بهعنوان یک میدان عملیات نظامی عمل میکند که هرگز در مورد آن با آنها مشورت نشده است -حداقل این چیزی است که آنها علناً میگویند- و فورا زیرساختهای حیاتی، تأسیسات نفتی و مراکز شهری آنها را به اهداف با اولویت بالا تبدیل میکند.
فراتر از تهدید فوری حملات موشکی، وجود این تأسیسات آمریکایی مستقیما استراتژیهای ملی اصلی پادشاهیهای خلیج فارس را تضعیف میکند؛ پروژههای توسعهای عظیم و طرحهای تنوع اقتصادی -از چشمانداز ۲۰۳۰ عربستان گرفته تا مراکز تجارت جهانی دبی- کاملاً به تصویری از ثبات مطلق منطقهای، اعتماد سرمایهگذاران و ترانزیت دریایی آزاد متکی هستند.
کشورهای میزبان با میزبانی از پایگاههای مقدم آمریکا، ناخواسته آینده اقتصادی خود را به وضعیت نظامی واشنگتن گره میزنند و محیطی از بحران دائمی ایجاد میکنند.
علاوه بر این، دفاع از این ردپاهای گسترده آمریکا، ارتشهای میزبان را مجبور میکند تا از رهگیرهای دفاع هوایی محدود و بودجههای دفاعی خود برای محافظت از داراییهای آمریکا به جای تأمین امنیت مرزهای ملی خود استفاده کنند.
در عین حال، در حالی که تقریبا همه کشورهای خلیج فارس، حداقل علنا، از انجام اقدامات تهاجمی مستقیم علیه ایران برای جلوگیری از تشدید کامل تنش خودداری کردهاند، اذعان دارند که از قبل به عنوان شرکتکنندگان منفعل در درگیری گستردهتر دیده میشوند.
حفظ این اقدام متعادلکننده متزلزل در برابر افزایش احساسات ضد جنگ داخلی بهطور فزایندهای دشوار میشود، زیرا خشم عمومی از ویرانیهای منطقهای بهطور پیوسته اعتبار داخلی دولتهای میزبان را از بین میبرد.
برای واشنگتن، این شبکه عظیم پایگاههای مستقر در خط مقدم، یک پارادوکس استراتژیک عمیق ایجاد کرده است؛ آنچه که برای نمایش قدرت بیحد و حصر آمریکا طراحی شده بود، اکنون آزادی عمل آمریکا را به رضایت سیاسی کشورهای میزبان محتاط پیوند میدهد.
وقتی دولتهای میزبان محدودیتهای سختگیرانهای برای خودمختاری اعمال میکنند؛ از اجازه دادن به نیروهای آمریکایی برای انجام پروازهای تهاجمی یا مأموریتهای اطلاعاتی علیه دشمنان منطقهای از خاک خود امتناع میکنند، پنتاگون متوجه میشود که تأسیسات چند میلیارد دلاریاش در طول موجهای نظامی حساس، عملاً به حاشیه رانده شدهاند.
این پایگاههای ثابت و بسیار آسیبپذیر، به جای ارائه انعطافپذیری عملیاتی یکپارچه، به تعهدات پرهزینه «داماندازی امپریالیستی» تبدیل میشوند؛ به هزاران نیروی آمریکایی، باتریهای دفاع موشکی پیشرفته و استقرار مداوم اسکورت دریایی صرفاً برای محافظت از خود پایگاهها نیاز دارند، نه اجرای اهداف استراتژیک گستردهتر یا فعال کردن چرخش طولانیمدت واشنگتن به سمت هند و اقیانوس آرام.
با شعلهور شدن مجدد درگیری بین آمریکا و ایران، ترامپ از کشورهای خلیج فارس میخواهد که بار دیگر برای محافظت از تنگه هرمز -یک مسیر ترانزیت حیاتی که هرگز بسته نشد تا زمانی که جنگ توسط ترامپ، نه ایران، آغاز شد- هزینه کنند.
- بیشتر بخوانید:
- انفجارهای شدید در بحرین، کویت و اردن/ پایگاهها و منافع آمریکا هدف قرار گرفتند
- پایگاه تروریستهای آمریکایی در کویت هدف قرار گرفت؛ شواهد از تلفات انسانی حکایت دارد
این محاسبه استراتژیک با در نظر گرفتن نقش رژیم صهیونیستی در چشمانداز امنیت منطقهای، بینهایت پیچیدهتر میشود. در سالهای اخیر، برخی از کشورهای خلیج فارس - به ویژه امارات متحده عربی - با این فرض عمل کردند که عادیسازی روابط و همسویی امنیتی نزدیکتر با اسرائیل از طریق توافقنامههای ابراهیم، سود امنیتی خالصی به همراه خواهد داشت. با این حال، این باور هرگز در سراسر خلیج فارس به اشتراک گذاشته نشد؛ کشورهایی مانند کویت، عمان و عربستان سعودی موضعی بسیار محتاطانهتر و شکاکانهتر نسبت به تلآویو اتخاذ کردند. وقوع جنگ آمریکا و اسرائیل علیه تهران در ۲۸ فوریه، هرگونه توهمی مبنی بر اینکه یک معماری امنیتی مرتبط با اسرائیل میتواند ثبات منطقهای را به ارمغان بیاورد، کاملاً از بین برد. در عوض، این جنگ، شکافهای عمیق داخلی را در میان کل منطقه آشکار میکند. رسیدن به یک تفاهم امنیتی جمعی و بلندمدت با ایران، پیش از این نیز یک چالش بزرگ بود. انجام این کار اکنون، در پی یک درگیری ویرانگر که کشورهای خلیج فارس را به آتش متقابل کشاند، بسیار پیچیدهتر است. در آینده، هیچ چارچوب منطقهای نمیتواند پابرجا بماند اگر بر یک پیمان ضد تهران که در واشنگتن و تلآویو ریشه دارد، تکیه کند و در عین حال واقعیت دائمی قدرت جغرافیایی ایران را نادیده بگیرد.
در نهایت، پیامدهای جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، یک واقعیت اساسی را آشکار میکند که واشنگتن و متحدان منطقهای آن دیگر نمیتوانند آن را نادیده بگیرند: کل معماری امنیتی خاورمیانه باید به طور اساسی مورد ارزیابی مجدد قرار گیرد.
معضل اصلی پیش روی منطقه این است که هیچ ترتیبات امنیتی جمعی اگر بخواهد ایران را - یک قدرت ضروری، از نظر جغرافیایی دائمی و مسلح به قابلیتهای تهاجمی، دفاعی و نامتقارنِ به طور فزاینده پیچیده - کنار بگذارد، هرگز نمیتواند عملی یا مؤثر باشد.
در ادامه، هر نظم منطقهای پایداری نه تنها باید اهرم نظامی تهران را در نظر بگیرد، بلکه باید خواستههای استراتژیک غیرقابل مذاکره آن را نیز در نظر بگیرد. این شامل رسیدگی به حقوق حاکمیتی و ترانزیتی بر تنگه حیاتی هرمز - که یک پنجم نفت جهان از آن عبور میکند - و رسیدن به یک چارچوب پایدار و عملگرایانه در مورد برنامه هستهای آن است. صرف نظر از نتیجه نهایی مذاکرات جاری ایالات متحده و ایران، درس برای خلیج فارس روشن است: امنیت واقعی را نمیتوان بر اساس یک مدل پادگانی خارجی که قدرت بومی اصلی منطقه را به حاشیه میراند، بنا کرد.
انتهای پیام/