درک نادرست ترامپ از شکست و پیروزی در جنگ
عابد اکبری، کارشناس مسائل بینالملل طی یادداشتی برای میزان به ادعاهای متناقض دونالد ترامپ درباره جنگ پرداخته است.
متن این یاداداشت را در ادامه میخوانید:
در روابط بینالملل جنگ، ادامه سیاست با ابزارهای دیگر تحلیل میشود؛ بر این اساس، پیروزی در جنگ نه با میزان تخریب، تعداد حملات یا برتری فناورانه، بلکه با تحقق اهداف سیاسی سنجیده میشود.
از همین منظر، ادعای دونالد ترامپ درباره پیروزی آمریکا در جنگ اخیر با ایران بیش از آنکه یک ارزیابی راهبردی باشد، تلاشی تبلیغاتی برای مدیریت افکار عمومی و حفظ تصویر قدرت در داخل آمریکا است.
واقعیت آن است که واشنگتن علیرغم برخورداری از بیشترین تجهیزات نظامی جهان، نتوانست اهداف اصلی خود را محقق کند و در نتیجه با یک شکست سیاسی و ژئوپلیتیکی مواجه شد.
مشکل اساسی در نگاه ترامپ آن است که او جنگ را با منطق معاملات تجاری و نمایش رسانهای میسنجد؛ در این نگاه، انهدام چند هدف نظامی، انتشار تصاویر حملات و اعلام پیروزی در رسانهها به معنای موفقیت تلقی میشود. اما در روابط بینالملل، پیروزی زمانی حاصل میشود که اراده سیاسی طرف مقابل در هم شکسته شود و او ناچار به پذیرش خواستههای قدرت مهاجم شود.
نخستین هدف آمریکا از این جنگ، از بین بردن یا حداقل فلج کردن برنامه هستهای ایران بود؛ با این حال، حتی پس از پایان عملیات نظامی نیز مقامات غربی نتوانستند با قطعیت ادعا کنند که این هدف محقق شده است.
استمرار ابهام درباره وضعیت برنامه هستهای ایران خود گویای آن است که واشنگتن به هدف اعلامی خود دست نیافته است؛ اگر پس از صرف میلیاردها دلار هزینه نظامی و بهکارگیری پیشرفتهترین تجهیزات جهان، همچنان موضوع هستهای ایران بهعنوان یک موضوع حلنشده برای آمریکا باقی مانده، چگونه میتوان از پیروزی سخن گفت؟
هدف دوم، نابودی توان بازدارندگی ایران بود؛ آمریکا و متحدانش تصور میکردند که با حملات گسترده میتوانند ظرفیت موشکی و پهپادی ایران را از میان ببرند و موازنه قدرت را به سود خود تغییر دهند. اما رخدادهای جنگ نشان داد که ایران همچنان توانایی پاسخگویی، بازسازی و حفظ قدرت بازدارندگی خود را دارد.
در واقع، جنگ نهتنها به پایان بازدارندگی ایران منجر نشد، بلکه نشان داد که حتی در برابر ائتلافی متشکل از آمریکا و متحدان منطقهای آن نیز ظرفیت مقاومت و پاسخ متقابل وجود دارد.
هدف سوم، تضعیف ساختار سیاسی جمهوری اسلامی و ایجاد شکاف در انسجام داخلی ایران بود که این هدف نیز شکست خورد؛ تاریخ نشان میدهد که ایرانیان در برابر تجاوز خارجی معمولاً حول محور هویت ملی و حاکمیت سیاسی خود متحد میشوند.
جنگ اخیر نیز از این قاعده مستثنا نبود؛ برخلاف تصور برخی محافل آمریکایی که انتظار بروز بیثباتی داخلی را داشتند، جامعه ایران در برابر تهدید خارجی از انسجام بیشتری برخوردار شد و پروژه فشار نظامی برای تغییر معادلات داخلی به نتیجه نرسید.
اما شاید مهمترین شکست آمریکا در حوزه هژمونی منطقهای رخ داد؛ واشنگتن همواره تلاش کرده است خود را قدرت بلامنازع غرب آسیا معرفی کند. با این حال، جنگ اخیر نشان داد که حتی بزرگترین قدرت نظامی جهان نیز قادر نیست اراده خود را بهطور کامل بر منطقه تحمیل کند. ایران نهتنها از صحنه منطقه حذف نشد، بلکه توانست جایگاه خود را بهعنوان یکی از بازیگران تعیینکننده معادلات امنیتی منطقه حفظ کند. همین مسئله یکی از مهمترین نشانههای ناکامی راهبردی آمریکا است.
نشانه دیگر شکست واشنگتن، تغییر تدریجی اهداف جنگ در طول درگیری بود. در آغاز، سخن از نابودی کامل برنامه هستهای ایران و ... مطرح میشد. اما هرچه جنگ پیش رفت، این اهداف بلندپروازانه جای خود را به مفاهیمی مانند مهار بحران، کنترل تنش و دستیابی به آتشبس داد.
در ادبیات راهبردی، هنگامی که یک قدرت بزرگ ناچار میشود اهداف اولیه خود را کاهش دهد، این نشانه موفقیت نیست؛ بلکه اعتراف غیرمستقیم به ناتوانی در تحقق اهداف اصلی است.
واقعیت این است که آمریکا بار دیگر در دام همان خطایی گرفتار شد که پیشتر در ویتنام، عراق و افغانستان گرفتار شده بود؛ یعنی تصور اینکه برتری نظامی لزوما به پیروزی سیاسی منجر میشود. تجربههای تاریخی بارها نشان دادهاند که ملتهایی که از اراده مقاومت و ظرفیت تحمل هزینه برخوردارند، الزاماً با فشار نظامی تسلیم نمیشوند.
ایران نیز در این جنگ نشان داد که قدرت صرفا در تعداد جنگندهها و ناوهای هواپیمابر خلاصه نمیشود، بلکه اراده ملی و توان حفظ استقلال سیاسی نیز بخشی از معادله قدرت است.
از این رو، خطای بنیادین ترامپ آن است که میان «ویران کردن» و «پیروز شدن» تفاوتی قائل نیست؛ تخریب زیرساختها، ترور فرماندهان یا انجام حملات گسترده ممکن است موفقیتهای تاکتیکی ایجاد کند، اما زمانی که طرف مقابل همچنان به مقاومت ادامه دهد، ساختار سیاسی خود را حفظ کند و از اهداف راهبردیاش عقبنشینی نکند، سخن گفتن از پیروزی بیشتر به یک عملیات تبلیغاتی شباهت دارد تا یک واقعیت ژئوپلیتیکی.
بر این اساس، جنگ اخیر بیش از آنکه نمادی از قدرت آمریکا باشد، نمادی از محدودیتهای قدرت آمریکا بود؛ واشنگتن بار دیگر دریافت که در قرن بیستویکم، حتی برترین قدرت نظامی جهان نیز قادر نیست با اتکا به زور، اراده سیاسی خود را بر ملتهایی که از توان مقاومت برخوردارند تحمیل کند. از این منظر، شکست آمریکا نه در میدان نبرد، بلکه در ناتوانی از تبدیل برتری نظامی به دستاورد سیاسی آشکار شد.
انتهای پیام/



