قسم به خدای یکتا و بی نیاز، کودکان ملکوت آسمانند
به گزارش خبرنگار گروه جامعه ، شاید هزاران بار
بین زباله ها گیر افتاده بودند، نشسته بودند، قوطی کنسرو از بطری خالی سوا کرده بودند،
دستشان بریده بود، از گرسنگی با مشت به شکم کوبیده بودند و دوباره به راه ادامه داده
بودند. پایشان از خستگی سست شده بود، از حرکت ایستاده بودند و چون دیر به مقصد نرسند
باز دویده بودند، روزی سه مرتبه سر درون زباله های ما می کردند.
برادر بودند ولی نه از یک مادر اما همیشه باهم بودند. یکی هشت بهار را دیده بود و دیگری منتظر دیدن هشتمین بهار عمر خود بود. برای "احد" و "صمد" دیدن بهار فقط به این می ارزید که دیگر دستهایشان از سرما ترک نمی خورد.
مطمئنم چند سال پیش که خیلی هم دور نیست شبی در اتاقی تاریک و بدون همراه به دنیا آمده بودند. از مادران و پدری که اعتیاد داشتند. در میان خون و وحشت فریاد می کشیدند و گریه می کردند ولی آن موقع راه برگشت مسدود بود.
از همان ابتدا هدف از به دنیا آمدنشان مشخص بود، تو زاده شده ای که کار کنی، تو حق کودکی کردن نداری، باید نان آور باشی، با همان دستان کوچک و تاول زده و ترک خورده که باید مداد بر خود می دیدند، زباله ها را از هم سوا می کردند و پولی را که به دست می آوردند پدر تصاحب می کرد.
ساعت 10 صبح بود. زنگ دوم مدرسه که برای کودکان دیگر نواخته می شد تا سر کلاس بروند احد و صمد از اولین زباله گردی خود باز می گشتند. مسیر گاراژ تا زباله ها دور بود باید بیشتر مسیر را می دویدند تا به موقع برسند و زباله ها را تحویل دهند. با دستهایی یخ زده کیسه ها را تحویل دادند و وارد اتاق قتلگاه شدند. دو کودک هفت و هشت ساله بخاری را روشن کردند تا یخ دستهایشان باز شود، افاقه نکرد شعله را زیاد کردند و آتش زبانه گرفت. به سمت در فرار کردند ولی در باز نمی شد. این بار اول نبود که در این دیار وقتی کودکی اسیر شعله می شود درها به رویش بسته می شوند...
احد و صمد زنده زنده در آتش سوختند، اینکه اعصاب محیطی بدن کار کند و زنده زنده در آتش سوزانده شود شاید همان عذابی است که در جهنم واقعی تصویر می شود. تصور اینکه دو کودک 7 و 8 ساله در آن لحظه چه حالی داشتند برای اینکه از امروز تا پایان زندگی فقط خون گریه کنیم کافی است.
احد و صمد رفتند، همانند تمامی کودکانی که مفهوم کودکی را نیاموخته جان داده اند.
اما ما کجای این چرخه ایم؟ نهادهای مسئول کجا قرار دارند؟ اینکه مسئولیت را از گردن خودم باز کنم و بگویم نهادهای مسئول، بی مسئولیتی کرده اند سهم من را در این فاجعه ناچیز نمی کند.
اما مگر نه آنکه امیر مومنان علی (ع) کودکان دیار خود را تکریم میکردند؟ مگر نه آنکه کودکان ملکوت آسمانند؟ پس چرا پرهای فرشتگان آسمان در آتش سوخت و هیچ کس از خون گریه، نابینا نشد؟
سازمان بهزیستی که مکلف شده تا پایان موعد اجرای برنامه ششم جمعیت این کودکان را یک چهارم کاهش دهد نسبت به این مساله چه واکنشی از خود نشان داد؟
اصلا اقدامی از نهادی مسئول در این راستا صورت گرفت؟
این دو کودک مشت نمونه خروار بودند، نه فقط در تهران بلکه در جای جای این سرزمین کودکان زیادی در فقر و تباهی دست و پا می زنند و نان آور خانواده اند و گاه قبل از اینکه به سن تمیز برسند این چنین وحشتناک جهنم را به مقصد بهشت ترک می کنند.
حال شاید قانون گذار با نگاهی صرفا آماری در پی کاهش این کودکان باشد، اما مگر ممکن است تا وقتی که من و شما و ارگان های مسئول نگاهی عمیق و با برنامه ریزی دقیق به این کودکان نداشته باشیم، جهنم دنیوی این کودکان تغییری کند؟
احد و صمد و هزاران هزار کودک دیگر که قربانی اینگونه بی مهری ها و بی توجهی ها می شوند، سوختند تا فریاد هم نوعانشان را به گوش ما برسانند.
آیا امروز وقت آن نرسیده است که ما بیدار شویم؟ چند کودک دیگر باید در مقابل چشمانمان زنده زنده بسوزند تا ما همگی این فاجعه را ببینیم و فریاد بزنیم و در صدد رفع آن بکوشیم؟
حامد نخجوانی
فعال اجتماعی
خبر سوختن این دو کودک در آتش را می توانید اینجا بخوانید.
انتهای پیام/

