کارگران از شریفترین طبقه اجتماع هستند، طلایه داران جبهه تولید داخلی و اشتغال، در خط مقدم کار و جهاد بی ادعا برای رونق تولید، چرخش دست و بازوی آنها باعث چرخش چرخهای اقتصاد، صنعت و تولید در کشور میشود، در سختترین شرایط، دست از کار و تلاش خستگی ناپذیر برنداشتند و در مکانهای بسیار خطرناک دست به کار بزرگ زدند. ۱۱ اردیبهشت به نام روز جهانی کار و کارگر نامگذاری شده است.
روز کارگر؛ روز پاسداشت مردانی است که با تلاشی خستگیناپذیر و ارادهای استوار، چرخ زندگی را به گردش درمیآورند. چرخهایی که در دل سکوهای نفتی میچرخند، در زیرزمینهای مترو جان میگیرند، در کارخانههای قند صدا میکنند و در هیاهوی دامداریها نفس میکشند. در دورترین نقاط این سرزمین، از گرمای سوزان تا سرمای نفسگیر، مردانی ایستادهاند که بیآنکه نامی بر سر زبانها بیفتد، هر روز آجر به آجر آینده را میسازند. این گزارش تصویری روایتی است از همان مردان خاموش، اما استوار؛ کارگرانی که بیهیاهو، ستونهای نامرئی توسعه را بر دوش گرفتهاند و با گامهای استوار خود، چرخ زندگی این سرزمین را پیوسته به حرکت درمیآورند.
گالریای که روزگاری در سکوت، قاب عکسهایی از مفاهیم نیایش و نماز را به تماشا میگذاشت، امروز به صحنهای دیگر از هنر و همبستگی بدل شده است. در میان دیوارهای خاطرهانگیز گذشته، فضایی نو از هنر و خلاقیت زنان این سرزمین شکوفا شده است. اینجا، زنان دور هم جمع شدهاند؛ نه برای تماشا، بلکه برای خلق. چرخهای خیاطی که با ظرافت و دقت بر روی آنها کار میکنند، نوای تازهای در این فضا نواختهاند و این آغازی است بر خلق پرچمهای پرافتخار ایران.
آنها با دستان توانمند و ذوق هنری خود، پرچمهایی را میدوزند که قرار است در تجمعات شبانه و مراسمات مختلف، نماد اتحاد و عشق به وطن باشند. این تنها دوخت و دوز نیست؛ این هنری است که از دل همدلی و اراده زنان برای نمایش هویت ملی و شکوه ایران زمین برمیخیزد. هر نخ و هر دوخت، داستانی از عشق، مقاومت و خلاقیت را بازگو میکند. بدین ترتیب، این گالری، از فضایی صرفاً برای دیدن هنر، به کارگاهی زنده برای خلق معنا و نمایش قدرت زنانی تبدیل شده است که با هنر خود، تاریخ را دوباره مینویسند.
در دنیایی که گاه شلوغی و صدای اطراف، تمرکز را از انسان میگیرد، سکوت آنها، رساترین پیام عشق و ایثار است. جهادگران ناشنوای شهر ما، در دل هولناکی جنگ، حتی صدای انفجار و غرش جنگندهها را نشنیدند، اما ندای انسانیت را لبیک گفتند. با وجود سختیهایی که شاید درکشان از شرایط جنگی، با ما متفاوت باشد، قلبشان سرشار از همدلی و ارادهای پولادین است. در یکی از میدانهای اصلی شهر، جایی که هر شب، آیینهای از تجمع و همبستگی برپا میشود، آنها با دستان پرمهرشان، ندای ایثار را طنینانداز میکنند. هر لقمهای که با عشق توزیع میشود، نه تنها غذایی برای جسم، بلکه جرقهای از امید در دلهاست؛ گواه اینکه حتی در تاریکترین شبها، نور عشق و انسانیت هرگز خاموش نمیشود و رویش سبز مهربانی، همچنان ادامه دارد.
اینجا معراجالشهدای بهشت زهرای تهران است، جایی که دیوارهایش نفس درد را میشناسند و خانوادهها وارد لحظاتی میشوند که هیچ قلبی برای آن آماده نیست. هوا سنگین است؛ نه از سکوت، بلکه از دلتنگیای که انگار روی شانهها مینشیند. اینجا، اولین دیدار دوباره آغاز میشود؛ لحظهای که دنیا برای چند دقیقهای متوقف میشود. مادر دستش را روی صورت فرزندش میکشد؛ آهسته، انگار میترسد لمسش هم تمام شود. پدر همانجا میایستد، اما پاهایش دیگر از خودش نیستند. همسری آرام اسمی را تکرار میکند؛ مثل دعا، مثل بغضی که نمیخواهد بشکند. کودکی دستان کوچکش را روی تابوت میگذارد و بیصدا دنبال گرمایی میگردد که دیگر نیست؛ و درست در همین چند دقیقه کوتاه، چیزی در دل آدم میشکند و همانجا میماند؛ جایی میان نور کمجان سالن و بوی آخرین خداحافظی. لحظاتی که نه میشود فراموشش کرد و نه میشود از آن عبور کرد؛ فقط باید آن را با تمام وزنش در آغوش گرفت.
اینجا معراجالشهدای بهشت زهرای تهران است، جایی که دیوارهایش نفس درد را میشناسند و خانوادهها وارد لحظاتی میشوند که هیچ قلبی برای آن آماده نیست. هوا سنگین است؛ نه از سکوت، بلکه از دلتنگیای که انگار روی شانهها مینشیند. اینجا، اولین دیدار دوباره آغاز میشود؛ لحظهای که دنیا برای چند دقیقهای متوقف میشود. مادر دستش را روی صورت فرزندش میکشد؛ آهسته، انگار میترسد لمسش هم تمام شود. پدر همانجا میایستد، اما پاهایش دیگر از خودش نیستند. همسری آرام اسمی را تکرار میکند؛ مثل دعا، مثل بغضی که نمیخواهد بشکند. کودکی دستان کوچکش را روی تابوت میگذارد و بیصدا دنبال گرمایی میگردد که دیگر نیست؛ و درست در همین چند دقیقه کوتاه، چیزی در دل آدم میشکند و همانجا میماند؛ جایی میان نور کمجان سالن و بوی آخرین خداحافظی. لحظاتی که نه میشود فراموشش کرد و نه میشود از آن عبور کرد؛ فقط باید آن را با تمام وزنش در آغوش گرفت.
در میانه روزهایی که مقاومت جانانه مردم ایران در برابر دشمن آمریکایی-صهیونی به بخشی از ریتم زندگی تبدیل شده، خیابانهای تهران شاهد جریان عادی زندگیاند؛ ازفعالیت بازار تا روال عادی زندگی در شهر، پایتخت روایتگر مردمی است که میان اضطراب و امید، زندگی را متوقف نکردهاند.
اسم این کار را گذاشتهاند «قالیشویی جهادی، رفقایی، مسجدی» و حیاط مسجد الزهرا شده پایگاهشان. از همان روز اول، نوجوانان مسجد همراهشان شدند؛ بچههایی که دلشان برای محل میتپد؛ و به مرور هممحلهایها و دیگران هم به کمکشان آمدند. برای آنها قالیشویی فقط شستن فرش نبود؛ حس میکردند دارند سنگینی روزهای سخت را از زندگی مردم میزدایند. هر روز چند تخته فرش خاکخورده را در حیاط پهن میکردند. زانو میزدند و با دست، نقش و نگار فرشها را از غبار و تیرگی پاک میکردند. تا اینکه روزی گروهی از مشهد رسید؛ شهری آرامتر، اما آنها آسایششان را رها کردند و به محلهای آمدند که روزهای دشوارتری داشت. با وسایل شخصی و بیهیچ چشمداشتی. ترکیبی از تعمیرکاران هیدرولیک، نجارها و نیروهای فنی. چهار روز ماندند و با دل و جان کار کردند: آوار سه خانه را برداشتند، روی پنجرههای شکسته پوشش موقت زدند، استیج یک اجتماع مردمی را ساختند. اما قلب کارشان همان قالیشویی بود. میان آوار، فرشهای خاکگرفته را پیدا میکردند، میشستند و دوباره پهن میکردند؛ فرشهایی که هنوز بوی خانههای آسیبدیده را داشتند. با هر فرشی که تمیز میشد، انگار نفس تازهای به یک خانه برمیگشت. چهار روز بعد برگشتند، اما قالیشویی با همان شور و شوق اولیه، همچنان با نوجوانان و هممحلهایها ادامه دارد؛ ادامهی راهی که نشان میدهد هنوز هم کسانی هستند که در سختیها، دست دیگران را میگیرند.
در پی تجاوز جنایتکاران آمریکایی صهیونی به واحدهای مسکونی، کارگاه شیشه بری گروههای جهادی (دانشگاه ملی مهارت)، از لحظات ابتدایی وقوع این جنایت، با هماهنگی شهرداریهای مناطق و بسیج دانشجویی، مشغول خدمت رسانی، کارهای عمرانی و بازسازی منازل آسیب دیده مردم هستند.
بنیاد مادرانه و تحکیم خانواده «حوراء» از سال ۱۴۰۰ برای حمایت از مادران تحصیلکرده شکل گرفت؛ اما امروز در دل روزهای جنگ، مادران این بنیاد پا به میدان جهادی تازه گذاشتهاند: ایجاد «خیاطخانههای مقاومت».
مزون خانم صالحی، که روزگاری خانه لطیفترین پارچهها و دوختهای مجلسی بود، با نخستین بانگ خطر که شهر را به لرزه درآورد، چهره دیگری به خود گرفت. او در آن روزهای پر از دلهره، مزون را نبست؛ نفس تازهای به آن داد و نامش را گذاشت «خیاطخانه ی مقاومت». حالا روی میزها خبری از لباس عروس و پولکهای براق نیست؛ انبوه پارچههای سبز، سفید، سرخ است که در گوشه و کنار چیده شده. خانم صالحی کنار دو دخترش، ساعتها پشت چرخ خیاطی مینشینند. چرخ که میچرخد، گویی امید را با هر نخ به جان پارچه میدوزند. پرچم میدوزند؛ پرچمهایی برای دستان مردمی که این روزها در میدانها، برای حمایت از مدافعان وطن ایستادهاند. صدای چرخ خیاطیشان، همچون نبضی است که به این روزهای سخت جان میدهد و پیرهن وطن می دوزد و قامت این سرزمین را، با پارچه های سهرنگ، محکم میبندد.