جنگ با ایران؛ شکست عمیق آمریکا در ایجاد یک نظم منسوخ شده
دولت آمریکا همچنان به تلاشهای خود در برابر ایران ادامه میدهد، حتی با وجود اینکه این امر نه تنها از نظر مادی، بلکه از نظر نفوذ ژئوپلیتیکی نیز برای این کشور گران تمام میشود.
واشنگتن به سرعت در حال از دست دادن جایگاه خود در خاورمیانه است؛ افولی که میتواند اثر دومینویی گستردهتری ایجاد کند و در سراسر جهان طنینانداز شود.
آخرین نمونه از این غرور از سوی اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، بیان شد که در اوایل سپتامبر در گردهمایی وزرای دارایی گروه ۲۰ در کارولینای شمالی، ادعاهای بی اساسی را درباره تنکه هرمز مطرح کرد.
بسنت اکنون روایت جدیدی را ترویج میدهد که تأکید را از جنگ نظامی به جنگ اقتصادی تغییر میدهد؛ او در مقالهای در آگوست (مرداد) برای فایننشال تایمز ادعا کرد که انزوای اقتصادی برای ایران در راه است و کشورهایی را که به تجارت با تهران ادامه میدهند، با عواقب شدید اقتصادی تهدید کرد.
این امر بیشتر از آنکه یک استراتژی جدی سیاست خارجی به نظر برسد، پذیرش ناتوانی واشنگتن در تغییر مسیر جنگ جاری است؛ دو مکتب فکری غالب برای توضیح چگونگی قرار گرفتن واشنگتن در این موقعیت وجود دارند.
اولین مکتب فکری که عمدتاً از طرف بخشهایی از رسانههای آمریکایی، مقامهای سابق و فرماندهان نظامی بازنشسته ترویج میشود، استدلال میکند که جنگ علیه ایران از ابتدا یک اشتباه بوده و واشنگتن فاقد آمادگی نظامی و لجستیکی لازم برای انجام آن بوده است.
توضیح دوم، ایران را در مرکز قرار میدهد؛ این مکتب استدلال میکند که واشنگتن اساسا تواناییهای نظامی، تابآوری سیاسی و دسترسی منطقهای ایران را دستکم گرفته و طوری رفتار کرده که گویی ونزوئلا است که میتوان از طریق تحریمها، تهدیدها و فشار نظامی محدود آن را تسلیم کرد.
به گزارش مورنینگ استار، هر دو توضیح حاوی حقیقت هستند؛ با این حال، هیچکدام درک عمیقتر، کمتر تدافعی و تاریخیتری را که برای توضیح مقیاس شکست فعلی آمریکا لازم است، ارائه نمیدهند.
جان مرشایمر، دانشمند علوم سیاسی و روابط بینالملل آمریکایی، از جمله جسورترین منتقدان جنگ آمریکا بوده است؛ مرشایمر در جولای (خرداد) با تکرار استدلالی که از آغاز جنگ بارها مطرح کرده بود، گفت: ترامپ گرفتار شده و هیچ راه فراری ندارد؛ همه اینها به این معنی است که تصمیم حمله به ایران یکی از بزرگترین اشتباهات در تاریخ سیاست خارجی آمریکا است.
مرشایمر، مانند جفری ساکس، اسکات ریتر و دیگر منتقدان آمریکایی، اغلب -و به طور قابل درکی- این «اشتباهات بزرگ» را از منظری متمرکز بر آمریکا تحلیل میکند؛ با این حال، برای میلیونها نفر در منطقه غرب آسیا، این تحلیل جمعی یک تمرین فکری یا استراتژیک نیست.
این تحلیل، واقعیت روزمره آنها را توصیف میکند؛ آنها این محاسبات فاجعهبار را تجربه کردهاند و هزینه انسانی ناسازگاری، نظامیگری و شکست سیاسی آمریکا را پرداختهاند؛ تاریخ سیاست خارجی آمریکا در غرب آسیا نمونههای بیشماری از این الگوی مخرب را ارائه میدهد.
- بیشتر بخوانید:
- سیانان: حملات ایران آسیبپذیری پایگاههای آمریکا را آشکار کرد
- آبزرور: جنگ با ایران یک فاجعه استراتژیک برای آمریکا است
حمایت واشنگتن از رژیم صهیونیستی -بزرگترین بیثباتکننده منطقه- همچنان ماندگارترین نمونه است؛ فلسطینیها، لبنانیها، سوریها و دیگر مردم منطقه برای رسیدن به نتیجهای مشابه با نتیجه مرشایمر نیازی به چارچوب استراتژیک جدیدی ندارند؛ آنها عواقب قدرت آمریکا را مستقیماً تجربه کردهاند؛ جنگها، تهاجمها، اشغالها، تحریمها، دخالتهای سیاسی و حمایت بیقید و شرط از رژیم صهیونیستی.
آمریکا همچنین با حمله و اشغال عراق، سابقهای فاجعهبار از خود به جا گذاشت؛ این کشور در سال ۲۰۰۳ به عراق حمله کرد، اما در اداره این کشور، ایجاد ثبات در آن یا بازسازی ادعایی غرب آسیا طبق «چشماندازی» که ادعا کرده بود، به طرز فاجعهباری شکست خورد.
نتیجه، نظم جدید آمریکا نبود، بلکه ویرانی عراق، بیثباتی طولانیمدت و پیدایش نیروهای سیاسی بود که واشنگتن نه پیشبینی کرده بود و نه کنترل میکرد؛ متحدان غربی واشنگتن نیز به باتلاق عراق کشیده شدند و هزینههای سیاسی، نظامی و مالی قابلتوجهی را برای جنگی پرداختند که فرضیههایش نادرست از آب درآمد و پیامدهای آن همچنان حل نشده است.
طبیعتا، آن شرکای سابق اشتیاق کمی برای شرکت در یک جنگ بسیار بزرگتر و بالقوه مخربتر با ایران برای یک دوره نامحدود دارند؛ بهویژه هنگامی که بحران توسط دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو، دو مقام عمیقاً نامحبوب، عجول و بهطور گسترده نامطمئن، مدیریت میشود.
اما غرب آسیا تغییر کرده است؛ کشورهای منطقه اکنون دارای عاملیت سیاسی بیشتر، اتحادهای متنوعتر و بسیار بیشتر از آنچه در سال ۲۰۰۳ داشتند، هستند؛ آنها دیگر در چارچوب نظم منطقهای که در آن واشنگتن تنها مرکز معنادار قدرت جهانی را نمایندگی میکند، عمل نمیکنند.
سفر اخیر شی جینپینگ، رئیسجمهور چین به مصر یکی از نمونههای متعدد است؛ شی جینپینگ در دیدار خود با عبدالفتاح السیسی، رئیسجمهور مصر گفت: ما باید از این اصل که مردم خاورمیانه ارباب امور خود هستند، حمایت کنیم؛ او همچنین از کشورها خواست تا با دخالت خارجی مخالفت کرده و گفتوگوی منطقهای در مورد صلح و امنیت را تقویت کنند.
مانند مصر، سایر کشورهای منطقهای نیز بهطور مشابه به جای تکیه انحصاری بر واشنگتن، در حال تنوع بخشیدن به مشارکتهای خود هستند؛ سران کلیدی غرب آسیا درک میکنند که یک جنگ طولانیمدت با ایران محدود به ایران نخواهد ماند؛ این جنگ میتواند کل منطقه را بیثبات کند، اقتصادها و زیرساختها را ویران کند، مسیرهای حیاتی انرژی را تهدید کند و جنگهای به هم پیوستهای ایجاد کند که پیامدهای آن میتواند برای دههها ادامه یابد.
این موضوع همه را به رژیم صهیونیستی میرساند؛ از نظر تاریخی، رژیم صهیونیستی که سنگ بنای استراتژی آمریکا در منطقه است، خود بهطور قابلتوجهی ضعیفتر است؛ این رژیم از نظر نظامی بیش از حد تحت فشار است، از نظر سیاسی تکهتکه شده است، از نظر اجتماعی دچار تفرقه است و علیرغم ادعای مکرر پیروزی نتانیاهو، قادر به پایان دادن قطعی به هیچ یک از جنگهایی که آغاز کرده نیست.
بنابراین، مخمصه کنونی واشنگتن را نمیتوان صرفاً با زرادخانههای تهی، برنامهریزی نظامی ضعیف، عجول بودن ترامپ یا دستکاری نتانیاهو توضیح داد؛ همچنین نمیتوان آن را صرفاً نتیجه دستکم گرفتن ایران دانست؛ شکست عمیقتر در تلاش واشنگتن برای تحمیل یک مدل منسوخ از سلطه منطقهای بر خاورمیانه و جهانی نهفته است که اساساً تغییر کرده است.
انتهای پیام/