تلویزیون در دوراهی بازگشت به گذشته یا ساختن آینده؛ مشکل سیما از کجاست؟
تلویزیون در ماههای اخیر بیش از آنکه با کمبود عنوان و پروژه مواجه باشد، با یک پرسش اساسی دستوپنجه نرم میکند: چرا افزایش تولید لزوماً به افزایش مخاطب منجر نمیشود؟ این پرسش زمانی جدیتر میشود که همزمان با اعلام پخش مجموعههای جدید، بخش مهمی از توجه مخاطبان همچنان به سمت سریالهایی میرود که سالها از تولیدشان گذشته است. در چنین شرایطی، تغییر کنداکتور و افزایش تعداد سریالهای روی آنتن، اگرچه میتواند نشانهای از تلاش برای بازسازی ویترین تلویزیون باشد، اما بهتنهایی پاسخگوی مسئلهای عمیقتر به نام ارتباط با مخاطب نیست.
از اواسط مرداد امسال، شبکههای یک، دو و سه وارد الگوی تازهای برای پخش سریال شدهاند؛ بهگونهای که ۹ سریال در سه شبکه و در نوبتهای مختلف روزهای هفته روی آنتن میروند. همزمان، مدیران سیمافیلم از تغییر الگوی پخش و بازگشت تدریجی به پخش هفتگی سخن گفتهاند؛ تغییری که نشان میدهد تلویزیون دستکم در سطح سیاستگذاری، به دنبال آزمودن مدلهای تازه برای همراه کردن مخاطب با سریالهایش است.
اما سؤال مهمتر این است که آیا مشکل اصلی تلویزیون، کنداکتور است؟
تغییر ساعت پخش، مخاطب را برمیگرداند؟
تغییر کنداکتور شاید نخستین و ملموسترین اقدامی باشد که یک رسانه برای بازسازی عادت تماشای مخاطب انجام میدهد. تلویزیون نیز اکنون همین مسیر را امتحان میکند؛ پخش چند سریال در طول هفته و ایجاد تنوع در شبکههای اصلی، در ظاهر میتواند انتخابهای بیشتری پیش روی مخاطب قرار دهد.
اما در عصر پلتفرمها، مخاطب دیگر الزاماً منتظر نمیماند تا یک سریال در ساعت مشخصی از شب پخش شود. او انتخاب میکند، زمان تماشا را خودش تعیین میکند و حتی میتواند یک مجموعه را در چند ساعت یا چند روز دنبال کند.
در چنین شرایطی، بازگشت به پخش هفتگی میتواند یک تصمیم هوشمندانه برای ایجاد انتظار و تبدیل سریال به یک اتفاق اجتماعی باشد، اما به شرطی که خود سریال نیز توان ایجاد این انتظار را داشته باشد.
کنداکتور میتواند فرصت دیدهشدن یک سریال را بیشتر کند، اما نمیتواند یک قصه ضعیف را به قصهای جذاب تبدیل کند.
این تفاوت مهمی است که در تحلیل وضعیت امروز سیما نباید نادیده گرفته شود.
مسئله فقط کمبود سریال نیست
تلویزیون در سالهای اخیر بارها از افزایش تولید و آمادهسازی آثار متعدد برای پخش خبر داده است. حتی در مقاطعی تعداد پروژههای در حال تولید به اندازهای بوده که از تنوع ژانرهای طنز، اجتماعی، پلیسی و تاریخی سخن گفته شده است.
بنابراین نمیتوان مسئله را صرفاً کمبود تولید دانست.
مسئله شاید در جای دیگری باشد: کمبود آثاری که مخاطب احساس کند باید آنها را ببیند.
این همان نقطهای است که تفاوت تولید با اثرگذاری خودش را نشان میدهد. یک شبکه ممکن است تعداد زیادی سریال روی آنتن داشته باشد، اما اگر مخاطب نتواند با شخصیتها، موقعیتها و مسئله اصلی آنها ارتباط برقرار کند، تعداد بالای تولیدات الزاماً به معنای موفقیت نیست.
در واقع، تلویزیون بیش از آنکه به تعداد بیشتری سریال نیاز داشته باشد، به سریالهایی نیاز دارد که بتوانند در ذهن مخاطب جای مشخصی پیدا کنند.
چرا سریالهای قدیمی هنوز زندهاند؟
یکی از عجیبترین تناقضهای وضعیت فعلی تلویزیون این است که بخشی از سرمایه مخاطبی آن همچنان در گذشته قرار دارد.
بازپخش سریالهای قدیمی تنها یک راهکار کمهزینه برای پر کردن کنداکتور نیست؛ در بسیاری از موارد، بازپخش به معنای بازگرداندن اثری است که شخصیتهایش برای مخاطب آشنا و جهانش قابل اعتماد است.
گزارشهای تازه درباره میزان توجه مخاطبان به آثار قدیمی نیز بار دیگر این پرسش را مطرح کردهاند که چرا بخشی از سریالهای گذشته همچنان ظرفیت جذب مخاطب دارند.
پاسخ را شاید بتوان در یک کلمه خلاصه کرد: اعتماد.
مخاطب سریالی مانند «مختارنامه»، «پایتخت» یا دیگر آثار موفق گذشته را از قبل میشناسد. شخصیتها برای او غریبه نیستند، جهان داستان را میشناسد و تجربه قبلیاش از تماشای آن اثر، نوعی اطمینان ایجاد کرده است.
این در حالی است که سریال جدید باید از صفر شروع کند: شخصیت بسازد، جهان خلق کند، مخاطب را با خود همراه کند و در نهایت او را متقاعد کند که قسمت بعدی را هم ببیند.
پس محبوبیت بازپخشها را نمیتوان صرفاً به نوستالژی نسبت داد. بخشی از این اتفاق میتواند نشانهای از سرمایه از دسترفته قصهگویی در تلویزیون باشد.
تلویزیون چرا به گذشته برمیگردد؟
بازگشت به آثار شناختهشده البته یک راهکار قابل فهم است. وقتی مخاطب نسبت به محصول جدید مطمئن نیست، استفاده از برندهای آشنا ریسک کمتری دارد.
نمونه روشن آن، ادامه یافتن بحث درباره فصلهای تازه مجموعههایی مانند «پایتخت» و «زیرخاکی» است. در کنار این آثار، تلویزیون همچنان روی چهرهها و مجموعههایی حساب میکند که پیشتر توانستهاند با مخاطب ارتباط برقرار کنند.
اما اینجا یک خطر وجود دارد:
تلویزیون اگر بیش از اندازه به گذشته تکیه کند، ممکن است آینده را از دست بدهد.
هر نسل مخاطب، تجربهها و دغدغههای خودش را دارد. مخاطب جوان امروز با جهان رسانهای متفاوتی بزرگ شده و طبیعی است که انتظارش از قصه، ریتم، شخصیتپردازی و حتی نوع شوخی متفاوت باشد.
بازگشت به برندهای موفق گذشته میتواند کوتاهمدت جواب بدهد؛ اما اگر قرار باشد به راهبرد اصلی تبدیل شود، در بلندمدت امکان فرسوده شدن همان برندها نیز وجود دارد.
جوانها آمدهاند؛ آیا زبان تلویزیون هم جوان شده است؟
ورود فیلمسازان، نویسندگان و بازیگران جوان به تلویزیون یکی از مهمترین فرصتهای سیماست.
تلویزیون امروز بیش از هر زمان دیگری به نسلی نیاز دارد که مخاطب جدید را بشناسد؛ نسلی که زبانش، تجربه زیستهاش و شیوه مواجههاش با رسانه متفاوت است.
اما جوانگرایی صرفاً به معنای تغییر نامها نیست.
اگر کارگردان جوان با همان ساختار روایی، همان کلیشههای شخصیتپردازی و همان الگوهای قدیمی تولید کند، تنها چهره تولیدکننده تغییر کرده است، نه زبان اثر.
پوستاندازی واقعی زمانی اتفاق میافتد که نسل جدید بتواند روایت جدیدی وارد تلویزیون کند.
در این میان، مسئله آموزش و مطالعه نیز اهمیت پیدا میکند. سینمای ایران و تلویزیون ایران پشتوانهای عظیم از ادبیات، تاریخ، فرهنگ و تجربه هنری دارند. استفاده درست از این سرمایه میتواند به خلق شخصیتها و قصههایی منجر شود که هم ریشه ایرانی داشته باشند و هم برای مخاطب امروز قابل لمس باشند.
کمدی؛ نسخه نجات یا سادهترین راه جذب مخاطب؟
تلویزیون در میان ژانرهای مختلف، همچنان توجه ویژهای به کمدی دارد. در فهرست آثار آماده پخش نیز چند سریال کمدی دیده میشود.
این اتفاق عجیب نیست.
کمدی معمولاً یکی از سادهترین مسیرها برای ایجاد ارتباط گسترده با مخاطب است. در شرایطی که مخاطب از اخبار، فشارهای اجتماعی و مشکلات روزمره خسته است، طبیعی است که یک اثر سرگرمکننده بتواند توجه بیشتری جلب کند.
اما خطر آنجاست که کمدی به نسخهای تکراری تبدیل شود:
چهرههای آشنا + موقعیتهای تکراری + شوخیهای قابل پیشبینی = یک سریال که شاید دیده شود، اما الزاماً ماندگار نمیشود.
تلویزیون برای بازگشت به دوران موفق کمدی، به چیزی بیش از تولید چند مجموعه طنز نیاز دارد؛ به نویسندههایی نیاز دارد که جامعه امروز را بشناسند و بتوانند از دل مسائل واقعی، کمدی خلق کنند.
رقابت با پلتفرمها، رقابت بر سر تعداد نیست
تلویزیون امروز در کنار رقبای سنتی، با پلتفرمهایی مواجه است که الگوی مصرف مخاطب را تغییر دادهاند.
پلتفرمها فقط محصول دیگری عرضه نمیکنند؛ آنها به مخاطب میگویند:
تو انتخاب میکنی چه چیزی را، چه زمانی و با چه سرعتی ببینی.
تلویزیون اما ذاتاً رسانهای مبتنی بر جدول پخش است.
بنابراین اگر سیما بخواهد صرفاً با افزایش تعداد سریالها با پلتفرمها رقابت کند، احتمالاً بخش مهمی از مسئله را نادیده گرفته است. رقابت اصلی بر سر تجربه تماشا است.
تلویزیون باید به این پرسش پاسخ دهد که چه چیزی دارد که پلتفرمها ندارند؟
پاسخ میتواند در سریالهای خانوادگی، رویدادهای ملی، آثار تاریخی و هویت ایرانی، تولیدات مناسب مخاطب عمومی و امکان ایجاد تجربه مشترک میان میلیونها بیننده باشد.
اما این مزیتها زمانی به سرمایه تبدیل میشوند که محصول نهایی کیفیت لازم را داشته باشد.
تاریخ؛ قاضی نهایی، اما نه بهانهای برای فرار از امروز
یکی از ویژگیهای تلویزیون ایران، سرمایهگذاری مستمر بر آثار تاریخی است. تولید مجموعههای تاریخی بزرگ، اگرچه هزینه و زمان زیادی میطلبد، همچنان بخشی از سیاست تولید نمایشی سیما محسوب میشود.
اما اثر تاریخی زمانی میتواند ماندگار شود که صرفاً بازسازی گذشته نباشد.
تاریخ باید بتواند با امروز گفتوگو کند.
تعصب، عشق، قدرت، خیانت، وفاداری، خانواده، جنگ و عدالت متعلق به یک دوره تاریخی نیستند. هنر تاریخی موفق، گذشته را به آینهای برای دیدن امروز تبدیل میکند.
در غیر این صورت، حتی پرهزینهترین پروژه تاریخی نیز ممکن است به یک بازسازی پرزرقوبرق محدود شود.
مسئله اصلی سیما؛ کنداکتور یا قصه؟
تغییر کنداکتور اتفاق مهمی است. افزایش تولید نیز اتفاق مهمی است. بازگشت چهرههای محبوب نیز میتواند بخشی از راهحل باشد.
اما هیچکدام به تنهایی مشکل مخاطب را حل نمیکنند.
اگر بخواهیم مسئله را ساده کنیم، شاید بتوان گفت تلویزیون امروز میان دو مسیر قرار گرفته است:
بازگشت به گذشته برای پیدا کردن مخاطب از دسترفته، یا سرمایهگذاری روی آینده برای ساختن مخاطب جدید.
مسیر اول کمریسکتر است. سریال موفق گذشته، بازیگر شناختهشده و فرمول امتحانشده، همه میتوانند بخشی از مخاطب را برگردانند.
اما مسیر دوم دشوارتر و مهمتر است: کشف نویسنده جدید، ساخت شخصیت تازه، آزمودن ژانرهای جدید، پذیرفتن شکست و مهمتر از همه، شناختن انسان امروز.
تلویزیون برای بقا به هر دو مسیر نیاز دارد؛ اما اگر تمام انرژی خود را صرف احیای گذشته کند، در نهایت با رسانهای مواجه خواهیم شد که بیش از آنکه روایتگر زمانه خودش باشد، آرشیوی از خاطرات موفق گذشته است.
آینده سیما از آنتن شروع نمیشود؛ از اتاق نویسندگان شروع میشود
شاید مهمترین نکته این باشد که مسئله تلویزیون را نمیتوان فقط با مدیر شبکه، کنداکتور، ساعت پخش یا حتی تعداد سریالهای تولیدشده حل کرد.
مسئله از جایی بنیادیتر آغاز میشود: قصه.
تلویزیون برای ساختن آینده خود باید بتواند داستانهایی پیدا کند که مخاطب امروز در آنها خودش را ببیند؛ نه اینکه صرفاً پیام مورد نظر رسانه را از زبان شخصیتها بشنود.
تغییر کنداکتور میتواند مخاطب را دعوت کند؛ بازیگر محبوب میتواند او را کنجکاو کند؛ تبلیغات میتواند او را پای قسمت اول بنشاند؛ اما چیزی که او را تا پایان نگه میدارد، قصه است.
به همین دلیل، اگر قرار باشد تغییرات اخیر سیما به یک تحول واقعی تبدیل شود، باید فراتر از جدول پخش برود و به فرآیند تولید برسد؛ از انتخاب ایده و نویسنده تا ساخت شخصیت و توجه به سلیقه مخاطب.
تلویزیون شاید برای بازگشت به گذشته آماده باشد، اما آزمون اصلی آن ساختن آینده است؛ آیندهای که در آن مخاطب نه از سر عادت، بلکه از سر انتخاب، تلویزیون را تماشا کند.
انتهای پیام/