«کلاغ»؛ سفیدنمایی ساواک در لباسی شیک و مجلسی
سریال «کلاغ» جدیدترین ساخته محمدحسین مهدویان است که به صورت انحصاری از پلتفرم فیلیمو پخش شد. آنچه در تیتراژ پایانی این سریال بیش از هر چیز دیگری جلب توجه میکند، اشاره به اقتباس از رمان «مه و شب» نوشته احمت اومیت (احمد امید)، نویسنده سرشناس ترکی است.
«احمد امید» متولد ۱۹۶۰ در غازیعینتاب؛ یکی از مشهورترین نویسندگان ژانر پلیسی-جنایی در ترکیه است. او که از ۱۹۷۴ تا ۱۹۸۹ عضو حزب کمونیست ترکیه بود و در جنبشهای زیرزمینی دموکراسی نقش داشت، آثارش اغلب با فضای تنشهای سیاسی، فعالیت سازمانهای اطلاعاتی و شرایط امنیتی سنگین گره خورده است. او رمان «مه و شب» را در سال ۱۹۹۶ منتشر کرد؛ زمانی که ترکیه درگیر تنشهای سیاسی پس از کودتا و فضای امنیتی حاکم بر جامعه بود. این فضا، ستون فقرات داستانی رمان را تشکیل میدهد.
راوی، یک مأمور اطلاعاتی میانسال است که وارد رابطه عاشقانه با دختری جوانتر از خود میشود. ناگهان آن دختر ناپدید میشود و جستوجوی راوی برای یافتن او آغاز میشود، اما نکته کلیدی رمان این است که هرچه راوی جلوتر میرود، داستان کمتر درباره پیدا کردن یک فرد گمشده است و بیشتر درباره پیدا کردن حقیقت است، حقیقتی درباره گذشته آدمها و جامعه سیاسیای که در آن زندگی میکنند.
تفاوت بنیادین این رمان با آثار کلاسیک جنایی (مانند داستانهای آگاتا کریستی) در همین نکته نهفته است. امید به جای تمرکز بر «قاتل کیست و چگونه کشته»، به تحلیل روان آدمها و چگونگی کارکرد ذهن آنها میپردازد و این پرسش را دنبال میکند که چرا آدمها به این نقطه رسیدهاند؟ چنانکه جلال در سکانسی میگوید: «میخواهم بدانم تو ذهن این جوانها چه میگذرد که به جای درس و زندگی افتادند دنبال کودتا.»
مهدویان در «کلاغ» ظاهراً کوشیده است همین ایده را به فضای ایرانی و قبل از انقلاب منتقل کند. اما نتیجه، چنان که در ادامه دیدیم، اقتباسی است که فرم را بر محتوا غلبه میدهد و در دام همان فرمول تکراری «عشق ممنوعه» در شبکه نمایش خانگی گرفتار میآید.
خلاصه داستان؛ سریال «کلاغ» چه میخواهد بگوید؟
«کلاغ» روایتی عاشقانه-جنایی است که در فضای قبل از انقلاب و در کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک در تهران جریان دارد. داستان درباره «جلال» (هادی حجازیفر)، کارمند میانسال این اداره، و «سایه» (نیک آفرید سماواتی)، عضو یک سازمان چپ است. آنها عاشق یکدیگر میشوند و این رابطه عاشقانه ممنوعه، جلال را به درون سازمان سایه میکشاند تا از درون آن جاسوسی کند.
در لایههای زیرین، سریال تلاش میکند از یک رابطه صرفاً عاشقانه فراتر رفته و آن را به موقعیتهایی پرابهام و امنیتی گره بزند و مفاهیمی چون تنش، سوءظن و فضای امنیتی را به تصویر بکشد، اما آنچه از قسمت اول بیش از هر چیز خود را لو میدهد، قصهای است که قرار نیست صرفاً با گره افکنیهای بعدی و خلق کشمکش و تعلیق در فیلمنامه پیش برود. پدرزن جلال (محسن قصابیان) متوجه ارتباط دامادش با معشوقهای غیر از دختر خود (سایه) میشود و حاضر است برای دیدن خوشبختی دخترش شهرناز (مینا وحید)، آدم بکشد.
نقاط قوت؛ فضاسازی و طراحی که حیرتآور است اما کافی نیست
اگر بخواهیم انصاف دهیم، «کلاغ» از نظر فضاسازی و طراحی حرفهای زیادی برای گفتن داشت. کارگردان میزانسن، گریمها، پوشش و اکسسوار را با هوشمندی، جسارت و توانایی هرچه بیشتر نزدیک به دوران طاغوت کرده بود. مهدویان از همان دقایق ابتدایی، فضایی خلق کرده بود که در آن عشق، ترس و سوءظن در کنار هم نفس میکشیدند. طراحی صحنه، لباس، فیلمبرداری و گریم بازیگران همگی با یکدیگر هماهنگ بودند و به خوبی حس و حال زمانه پیش از انقلاب را به مخاطب منتقل میکردند.
در زمینه بازیگری نیز «کلاغ» نقاط قوت چشمگیری داشت، به ویژه هادی حجازیفر و محسن قصابیان. قصابیان در قامت یک بازجو و شکنجهگر، چنان درست و دقیق ظاهر شد که گویی از دل تاریخ بیرون آمده است. بدنش، گویشش، حرکت چشمش، میمیک صورتش و حتی گریمی که برایش انتخاب کردهاند، همگی او را در قامت یک شخصیت شناسنامهدار و فراتر از یک «تیپ» کلیشهای نشان میدهد. حجازیفر نیز در نقش جلال، آدمی نرم و لطیف و در عین حال چندلایه را به تصویر میکشید که از یک سو عاشق است و از سوی دیگر درگیر تعهدات شغلی و خانوادگی خود.
اما این نقاط قوت هرچند قابل تحسین در برابر کاستیهای بنیادین سریال رنگ میبازند. یک دکور تاریخی دقیق و یک بازی درخشان، به تنهایی یک فیلم تاریخی نمیسازند.
نقاط ضعف؛ از طولانی بودن روایت تا سفیدنمایی ساواک
۱. ضعف فیلمنامه و کندی مهلک روایت
بحرانیترین نقطه ضعف «کلاغ»، کُندی بیش از حد موقعیتها است. برای نشان دادن رابطه عاشقانه جلال و سایه، زمان بسیار زیادی صرف میشود و دیالوگها دائماً همان موقعیت را تکرار و تأیید میکنند. اطلاعات و احساسات ارائه شده در قسمت اول را میشد در زمانی بسیار کوتاهتر مثلاً ۲۰ دقیقه منتقل کرد. توالی پلانها فاقد ریتم و کشش لازم برای یک تریلر امنیتی است. سکانسها صرفاً پشت سر هم چیده شدهاند و خبری از تدوین روایتساز یا ریتمدهنده نیست. این فقدان ریتم به قدری مشهود است که حتی بازی خوب بازیگران نیز نمیتواند آن را جبران کند.
رفت و آمدهای شخصیت جلال در طول سریال، ماندن در خانه سایه، رفتن به بیرون، سر زدن به خانه خودش، بازگشت دوباره به خانه سایه هیچ پیشبردی در روایت ایجاد نمیکند. مخاطب در انتهای قسمت اول تقریباً در همان نقطهای ایستاده است که در ۱۰، ۱۵ دقیقه اول بود. سؤال کلیدی این است. آیا این فضای کشدار به عمق بخشی شخصیت کمک میکند یا صرفاً به خستگی مخاطب میانجامد؟ پاسخ به نظر میرسد دومی باشد.
۲. تکرار فرمول «عشق ممنوعه»
داستان «کلاغ» در ادامه همان الگوی آشنای «عشق ممنوعه» پیش میرود که در سالهای اخیر به یکی از فرمولهای تکراری شبکه نمایش خانگی تبدیل شده است. از «تاسیان» و «بدنام» تا «کلاغ»، گویی با یک بحران تکراری روبهرو هستیم. مردی میانسال با زندگی مخفی و زنی دیگر، در حالی که خانواده و همسرش در حاشیهای فراموش شده قرار دارند. خلاقیت از شروع سریال نسبتاً محدود ارزیابی میشود و نوآوری چندانی در قالب این الگوی تکراری دیده نمیشود.
۳. حاشیهنشینی خانواده و زنان
داستان «کلاغ» به طرز شگفتآوری به خانواده و زنان اهمیت نداده است. اعضای خانواده جلال – همسر و سه فرزند او – نقشی چنان کمرنگ دارند که حذفشان هیچ خللی در کلیت روایت ایجاد نمیکند. انگار که این کاراکترها صرفاً برای توجیه زندگی مخفی جلال به داستان افزوده شدهاند و نه برای ایفای نقشی مستقل. این رویه که زنان و خانواده صرفاً به عنوان ابزاری برای پیشبرد روابط عاشقانه مردانه به کار گرفته میشوند، تبدیل به یک هشدار جدی در نمایش خانگی شده است.
۴. ناهماهنگی در طراحی لباس و صحنه
اگرچه طراحی صحنه و لباس در مجموع قابل قبول است، اما یک ناهماهنگی آشکار در سکانسهای مربوط به ساواک دیده میشود. کاراکترهای ساواک در صحنهای که مشغول شکنجه یک زندانی هستند، چنان شیک و مجلسی لباس پوشیدهاند که گویی به مهمانی رفتهاند. حتی همکارانشان نیز همین وضعیت را دارند. این تصویر «ساواکی شیکپوش در مهمانی»، با فضای وحشتناک و زمخت شکنجه همخوانی ندارد و باورپذیری صحنهها را به شدت کاهش میدهد.
۵. اشتباه فاحش در موسیقی متن
در سکانس گفتوگوی جلال با پدرزنش، موسیقی متن «تو که نیستی» اثر فرید زلاند پخش میشود. مشکل بنیادین این است که این قطعه در سال ۱۳۶۳ شمسی (۱۹۸۴ میلادی) ساخته شده است، در حالی که سریال در دهه ۵۰ و فضای قبل از انقلاب میگذرد؛ بیش از ۲۰ سال اختلاف تاریخی. این اشتباه، که از دقت نظر پایین در تولید اثر حکایت میکند، برای مخاطب آگاه به موسیقی ایرانی، لطمهای بزرگ به باورپذیری فضا وارد میکند و نشاندهنده ضعف در نظارت بر جزئیات است.
زیرمتن و فرامتن. سفیدنمایی ساواک یا بازخوانی تاریخ؟
بزرگترین نقد وارد بر «کلاغ» اما نه به ضعفهای فنی یا روایت طولانی بی سرانجام، بلکه به لایه زیرین و پیام پنهان آن بازمیگردد. زبان فیلم به بیننده میفهماند که در آن زمان، کسانی که با شکنجه مخالفان سروکار داشتند هم آدم بودند، عاشق میشدند، رنج میکشیدند و خانواده داشتند. در یک سکانس، جلال پس از دیدن کشیده شدن ناخن یک زندانی، ناراحت میشود و به زیر باران میرود. در آنجا با خود میگوید. «چرا من کتابفروش یا کافهدار نشدم تا نزدیک سایه بودم و او پیش من میآمد؟» این تراوشات ذهنی که میکوشد شکنجهگری ساواکی را به انسانی حساس و پشیمان تبدیل کند، نه تنها با منطق داستان همخوانی ندارد، بلکه به سفیدنمایی یک امر شر به نام ساواک منجر میشود.
هشدار فرهنگی اینجاست. اگر ما چنین فرهنگی را به بیننده انقلابی تفهیم کنیم که ساواکیها هم آدم بودند و عاشق میشدند، این پرسش برای افراد ایجاد خواهد شد که پس چرا انقلاب کردیم؟ این سؤال نیازمند تبیین عمیق و ارجاع درست و حقیقی نه از روی جهل به تاریخ قبل از انقلاب دارد.
امروز شبکه نمایش خانگی با آثاری مانند «کلاغ» و «تاسیان» در زیرمتن خود چنین پرسشی را در ذهن بیننده ایجاد میکنند. این یک هشدار جدی است. اگر تبیین درست در حوزه فرهنگ انقلاب نداشته باشیم، دیگر کسی نیست که پای لانچرها بایستد.
«کلاغ» تکنیک خوبی دارد، اما مخاطب را به واپسگرایی سوق خواهد داد تا جایی که او با خود خواهد گفت. «چه بودیم؟ چه شدیم؟»
بازیگری؛ درخشان اما در خدمت روایتی بیمار
در باب بازیگری اما باید به انصاف گفت که «کلاغ» در این زمینه عملکردی کمنقص و تقریباً رو به عالی دارد. حجازیفر در نقش جلال و قصابیان در نقش پدرزن، هر دو چنان دقیق و حسابشده ظاهر شدند که گویی از همان ابتدا برای این نقشها خلق شدهاند. قصابیان به ویژه با طراحی بدن و میمیک منحصربهفرد خود، موفق شده از تیپسازی مرسوم شخصیتهای منفی ساواکی فاصله بگیرد و کاراکتری پیچیده و چندلایه ارائه دهد. حجازیفر نیز آدمی نرم و لطیف را چنان تصویر کرده که در عین باورپذیری، ابهام لازم برای یک کاراکتر اطلاعاتی را نیز حفظ میکند. متأسفانه این بازیهای درخشان در خدمت روایتی قرار گرفتهاند که به جای همسویی با کیفیت بازیگران، بیشتر بر نقاط ضعف خود اصرار میورزد.
کارگردانی؛ فرمی پیشساخته بر دوش داستانی تکراری
همواره این پرسش در مواجهه با سینمای مهدویان وجود داشته که آیا فرم بر داستان غالب شده یا داستان فرمی پیشساخته را اجرا کرده است. با دیدن «کلاغ» این پرسش تقریباً مرتفع میشود. سینمای فرمیک در کارهای مهدویان پیشساخته است، حال آنکه سوژهها دائماً در حال تغییرند. فرم «کلاغ» اگرچه محو تماشای «پل جاسوسی» اسپیلبرگ شده است، اما توانایی اجرایی آن حتی در ابعاد زمانی طولانیتر را هم ندارد. با عینک بر چشم داشتن، کروات زدن و اداهای روشنفکرانه، کسی جاسوس نمیشود. یک ساواکی یا ارتشی در زمان طاغوت آنقدر ساده نبوده است. این معشوقه (سایه) است که جلال را بازی میدهد و جلال چقدر ساده انگاشته شده که فکر میکند میتواند او را مخفی نگاه دارد. دسیپلین شخصیتی حجازیفر به هیچ وجه به آدمهای این کاره نمیخورد.
زنگ خطری به نام «کلاغ»
«کلاغ» با وجود برخورداری از یک فضاسازی درگیرکننده، طراحی صحنه و لباس قابل قبول و بازیهای درخشان به ویژه حجازیفر و قصابیان، به دلیل کندی شدید روایت، فیلمنامهای کم کشش و مهمتر از همه سفیدنمایی یک نهاد سرکوبگر، نتوانست انتظارات را برآورده کند. تکرار فرمول نخنما شده عشق ممنوعه، حاشیه نشینی خانواده، ناهماهنگی در طراحی لباس، اشتباه فاحش در موسیقی متن و بیش از همه تلاش برای نشان دادن چهرهای انسانی از ساواک، «کلاغ» را به اثری بدل کرد که بیش از آن که به فکر خلق یک تریلر تاریخی جذاب باشد، در پی عادیسازی تدریجی یک امر شر است.
ما با شیب ملایم اما پیوسته، فرهنگی را که برایش انقلاب کردیم، از دست میدهیم. «کلاغ» اگرچه در تکنیک و بازیگری قابل دفاع است، اما در محتوا و پیام، زنگ خطری است که نباید نادیده گرفته شود.
انتهای پیام/