شصتچی و «مرد سه هزار چهره»؛ نسخهای ضعیفتر از یک خاطره قوی
مهران مدیری پس از ۱۸ سال، بار دیگر در قالب مسعود شصتچی ظاهر شد. مرد سه هزار چهره با تکیه بر خاطره یکی از محبوبترین شخصیتهای طنز تلویزیون ایران ساخته شد، اما از همان قسمتهای نخست، مقایسهای اجتنابناپذیر با مرد هزار چهره (۱۳۸۷) را به همراه داشت. این مقایسه، نه از سر بدخواهی، بلکه از سر آشنایی است؛ مخاطبی که شصتچی را با نقد اجتماعی و همذاتپنداری به یاد میآورد، در نسخه جدید با تکرار تیپ و شوخیهای قابل حدس روبهرو میشود. این یادداشت، فرصتسوزی فصل سوم را نه در بازی مدیری یا پخش، که موضوع یادداشتهای دیگر است، بلکه در سه شکاف بنیادین بررسی میکند؛ شکاف میان طنز اجتماعی و تکرار تیپ، شکاف میان تیم نویسندگی دهه ۸۰ و تیم جدید و شکاف میان شوک اولیه ۱۳۸۷ و حافظه ۱۴۰۵.
شکاف اول؛ طنز اجتماعی در برابر تکرار تیپ
مرد هزار چهره در نوروز ۱۳۸۷، هر شب مهمان خانهها بود و ساعت ۲۱، تعداد زیادی مخاطب را پای تلویزیون مینشاند. دلیل این موفقیت، نه فقط بازی مدیری، بلکه نوع طنز بود. در آن سریال، مدیری در نقش مسعود شصتچی، به نقد مسائل و بهویژه مدیران اجتماعی میپرداخت و همین موضوع باعث میشد بسیاری از مخاطبان با او بهعنوان نقش اول سریال همذاتپنداری کنند. شصتچیِ ۱۳۸۷، آینه بود؛ آدمی ساده و بدشانس که در موقعیتهای مختلف قرار میگرفت و از دل همان موقعیتها، نقد مناسبات اجتماعی بیرون میآمد.
مرد سه هزار چهره، اما این معادله را تغییر داد. یکی از محورهای اصلی انتقاد این است که شصتچی دوباره همان شصتچی است، با همان نگاهها، همان مکثها، همان دستپاچگیها و همان جنس شوخیها، فقط با یک عدد بزرگتر روی عنوان. به عبارت دقیقتر، آنچه در ۱۳۸۷ موقعیتسازی بود، در ۱۴۰۵ به تکرار موقعیت تبدیل شد. یک تحلیل این تفاوت را چنین صورتبندی میکند: شصتچی زمانی جذاب بود که هر بار وارد یک دنیای تازه میشد و شخصیت او امکان شکلگیری موقعیتهای متفاوت را فراهم میکرد؛ اما در مرد سه هزار چهره این نگرانی وجود دارد که خود شخصیت شصتچی به یک عنصر نوستالژیک تبدیل شده باشد؛ عنصری که قرار است بخشی از خلأ ایدههای تازه را پر کند.
نتیجه این جابهجایی، در سطح کارکرد طنز ظاهر شد. در ۱۳۸۷، شوخیها از دل تناقضهای اجتماعی بیرون میآمدند؛ در ۱۴۰۵، شوخیها بیشتر از دل عادتهای آشنا بیرون میآیند. مخاطب، پیش از رسیدن به نقطه اوج، میتواند حدس بزند قرار است چه اتفاقی بیفتد؛ و این، دقیقاً نقطهای است که طنز اجتماعی به کمدی تیپ فروکاسته میشود.
شکاف دوم؛ از قاسمخانی تا نویسندگان ششماهه
شکاف اول، ریشه در شکاف دوم دارد: تغییر تیم نویسندگی. مرد هزار چهره به قلم پیمان قاسمخانی، مهراب قاسمخانی، امیرمهدی ژوله و خشایار الوند نوشته شد و پیمان قاسمخانی سرپرست نویسندگان آن بود. این تیم، نه فقط شوخی مینوشتند، بلکه شخصیت خلق میکردند و جهان میساختند. شصتچیِ ۱۳۸۷، محصول قلمی بود که میدانست چگونه از سادگی یک شخصیت، نقد اجتماعی بیرون بکشد.
در مرد سه هزار چهره، این تیم حضور ندارد؛ بلکه امین انتظاری، احمدرضا کاظمی و محمدامین فرشادمهر نگارش این مجموعه را بر عهده دارند؛ سه نویسندهای که نامشان با سریال ششماهه نیز گره خورده است. این تغییر، صرفاً یک جابهجایی نیروی انسانی نیست؛ تغییر در ژن طنز است. ششماهه نتوانست انتظارات بخش قابلتوجهی از مخاطبان را برآورده کند و همین سابقه، پرسشی جدی ایجاد میکند: آیا تیمی که در ششماهه نتوانست طنز موقعیت بسازد، میتواند جهان شصتچی را بازسازی کند؟
پاسخ اولیه، بر اساس نقدها، چندان امیدوارکننده نیست. یکی از تحلیلها میگوید بخشی از همان هوش و تجربه مدیری روی فرمولی پیاده شده است که دیگر مثل گذشته جدید نیست و حرف تازهای برای گفتن ندارد؛ اما نکته مهم این است که این فرمول، محصول قلم تازه است، نه بازی مدیری. مدیری همچنان شصتچی را خوب بازی میکند؛ مشکل این است که بازی خوب او روی فیلمنامهای سوار شده که گاهی به نظر میرسد هنوز نمیداند چرا باید ساخته شود؛ به عبارت دیگر، بازیگر آماده بود، اما متن نه.
شکاف سوم؛ شوک ۱۳۸۷ و حافظه ۱۴۰۵
سومین شکاف، نه در تولید، بلکه در مخاطب است. مخاطب ۱۳۸۷، با انتخابهای محدود روبهرو بود و موقعیتهای ساده و تیپهای مشخص میتوانستند او را تا پایان یک قسمت همراه کنند؛ اما مخاطب سال ۱۴۰۵ دیگر آن مخاطب قدیمی نیست. او هر روز با حجم زیادی از محتوای کوتاه، شوخی و ویدیو مواجه میشود و سرعت مصرفش بالاتر رفته است. به تعبیر دیگر، آستانه تحمل مخاطب برای شوخیهای قابل حدس پایین آمده و انتظار او بالا رفته است.
این تغییر، مرد سه هزار چهره را در موقعیتی پارادوکسیکال قرار داده است: از یکسو، نوستالژی مخاطب را جذب میکند؛ از سوی دیگر، همان نوستالژی معیاری سختگیرانه میسازد که سریال جدید نمیتواند از آن عبور کند. یک تحلیل این دوگانگی را چنین توصیف میکند: خاطرهانگیز بودن یک اثر همزمان فرصت و تهدید است؛ فرصتی از این جهت که مخاطب با پیشزمینهای مثبت سراغ اثر میآید و تهدیدی از این جهت که اثر جدید ناگزیر با همان خاطره خوب مقایسه میشود؛ و این مقایسه، در مورد مرد سه هزار چهره به فرسایش انجامید، نه احیای نوستالژی. آمارها نیز این فرسایش را تأیید میکنند: سه قسمت ابتدایی بهترتیب ۲ میلیون و ۲۴۰ هزار، ۷۱۲ هزار و ۳۹۱ هزار بازدید در تلوبیون داشتند. افت از ۲.۲ میلیون به ۳۹۱ هزار در فاصله دو قسمت، نشانهای از نرخ بالای رهاشدگی است؛ مخاطب آمد، دید و نماند.
نسخهای ضعیفتر از خاطرهای قوی
«مرد سه هزار چهره» را نمیتوان بهسادگی بد خواند. مدیری همچنان بازیگر توانمندی است و سریال، لحظههای خندهدار دارد؛ اما آنچه این فصل را از دستاورد دور میکند، نه نبود استعداد، بلکه جابهجایی سهگانه است: جابهجایی طنز اجتماعی با تکرار تیپ، جابهجایی تیم نویسندگی خلاق با تیمی که پیشتر ناکام مانده بود و جابهجایی شوک ۱۳۸۷ با حافظهای که انتظار بیشتری دارد.
نتیجه، دقیقاً همان چیزی است که میتوان آن را نسخهای ضعیفتر از خاطرهای قوی نامید. مرد هزار چهره در ۱۳۸۷، یک زبان ساخت؛ مرد سه هزار چهره در ۱۴۰۵، یک شخصیت را تکرار میکند؛ و تفاوت میان ساختن یک زبان و تکرار یک شخصیت، همان تفاوت میان خلق و نوستالژی است. اگر صداوسیما به دنبال احیای برند بود، درس این فصل روشن است: برند را نمیتوان با بزرگتر کردن عدد زنده کرد؛ باید قلمی تازه و جهانی تازه ساخت.
انتهای پیام/