یک جهان تازه در «بامداد خمار»؛ از صفحه رمان تا قاب سریال
رمان و سریال دو شکل متفاوت از روایت هستند. در رمان، خواننده بخشی از جهان اثر را در ذهن خود میسازد، اما در سریال، این جهان باید به شکل عینی پیش روی او قرار گیرد. «بامداد خمار» از این منظر تجربهای قابل توجه است، زیرا منبع آن رمانی است که مخاطبان بسیاری پیش از تماشای سریال با آن آشنا بودهاند و همین موضوع کار سازندگان را پیچیدهتر میکند.
وقتی مخاطب کتابی را میخواند، برای شخصیتها چهره، صدا، لباس و حتی نوع راه رفتن تصور میکند. هیچکدام از این تصاویر الزاماً میان همه خوانندگان مشترک نیست. اما سریال مجبور است از میان تمام امکانهای ذهنی، یک انتخاب مشخص داشته باشد.
این انتخاب از بازیگر شروع میشود. ترلان پروانه و نوید پورفرج برای شخصیتهای محوری انتخاب شدهاند و در کنار آنها مجموعهای از بازیگران باسابقه و جوان حضور دارند. فهرست بازیگران «بامداد خمار» نشان میدهد که سازندگان برای ساختن جهانی گسترده، به ترکیبی متنوع از بازیگران تکیه کردهاند.

پس از آن نوبت به فضای فیزیکی میرسد. آنچه در رمان در چند خط توصیف میشود، در سریال باید به خانه، خیابان، اتاق، مغازه یا حیاط تبدیل شود. اینجا طراحی صحنه اهمیت پیدا میکند و محمدرضا شجاعی مسئولیت این بخش را بر عهده داشته است.
لباس نیز بخش دیگری از همین فرآیند است. شخصیت ادبی در ذهن خواننده ممکن است لباس مشخصی نداشته باشد، اما شخصیت تصویری باید لباس بپوشد و این لباس باید با دوره تاریخی، موقعیت اجتماعی و شخصیت او هماهنگ باشد. طراحی لباس پگاه ترکی بخشی از این هویت تصویری را شکل داده است.
گریم نیز به همین اندازه اهمیت دارد. چهره بازیگر امروزی باید به چهره شخصیتی تبدیل شود که در جهان سریال زندگی میکند. طراحی گریم ایمان امیدواری یکی از حلقههای همین زنجیره است.
در مرحله بعد، دوربین باید همه این انتخابها را ثبت کند. مدیر فیلمبرداری پویان کفیلی مسئولیت این بخش را داشته و نحوه انتخاب قاب، نور و حرکت دوربین میتواند بر برداشت مخاطب از جهان سریال اثر بگذارد.
در نهایت، تدوین این عناصر را در کنار یکدیگر قرار میدهد. مجید عاشقی به عنوان تدوینگر، ریتم و ارتباط میان نماها را شکل میدهد. بنابراین آنچه مخاطب در نهایت به عنوان سریال میبیند، حاصل همکاری تعداد زیادی از بخشهایی است که هرکدام بخشی از جهان رمان را به زبان تصویر ترجمه کردهاند.

این فرآیند باعث میشود اقتباس را بتوان نوعی بازآفرینی دانست. سازندگان نمیتوانند تمام آنچه را در کتاب وجود دارد عیناً به تصویر منتقل کنند، بلکه باید تصمیم بگیرند چه چیزی دیده شود، چه چیزی شنیده شود و چه چیزی از طریق بازی یا میزانسن منتقل شود.
همین انتخابهاست که به سریال هویت مستقل میدهد. اگر قرار بود همه چیز عیناً از رمان منتقل شود، عملاً نیازی به زبان تصویر وجود نداشت. هنر اقتباس در این است که عناصر ادبی را به امکانات سینمایی و سریالی تبدیل کند.
«بامداد خمار» از این نظر یک تجربه چندلایه است. مخاطب همزمان با یک رمان آشنا و یک جهان تصویری تازه مواجه میشود. این دو جهان الزاماً کاملاً یکسان نیستند، اما هر دو از یک سرچشمه میآیند.
یکی از جذابیتهای این فرآیند آن است که مخاطب میتواند به جزئیاتی توجه کند که هنگام خواندن رمان صرفاً در ذهنش وجود داشتهاند. خانهای که شاید در کتاب فقط چند جمله درباره آن خواندهایم، اکنون با معماری، رنگ و چیدمان مشخص دیده میشود. لباسی که شاید هرگز در ذهن خواننده شکل مشخصی نداشته، اکنون بخشی از شخصیت شده است. صدایی که در متن ادبی فقط در ذهن خواننده تصور میشد، حالا توسط بازیگر اجرا میشود.
این تغییر از کلمه به تصویر، مهمترین اتفاق در مسیر اقتباس است.

«بامداد خمار» از این منظر فرصتی برای بررسی این پرسش نیز هست که یک اثر ادبی محبوب چگونه میتواند به زبان تصویر ترجمه شود بدون آنکه تمام هویت خود را از دست بدهد. پاسخ این پرسش فقط در فیلمنامه نیست؛ در مجموعهای از انتخابهای تولیدی قرار دارد.
از همین رو، اگر بخواهیم درباره سریال یادداشت بنویسیم، بهتر است فقط درباره داستان صحبت نکنیم. بخش مهمی از تجربه «بامداد خمار» در طراحی جهانی اتفاق میافتد که مخاطب آن را میبیند.
این جهان حاصل کار گروه بزرگی است؛ از نویسنده و کارگردان تا بازیگران، طراح صحنه، طراح لباس، گریمور، فیلمبردار، تدوینگر و دیگر عوامل. هرکدام بخشی از تصویر نهایی را ساختهاند.
در نهایت، «بامداد خمار» در مسیر تبدیل شدن از یک رمان به سریال، از صفحه عبور کرده و وارد قاب شده است. این عبور فقط تغییر قالب نیست، تغییر زبان است. کلمات جای خود را به تصویر، صدا، بازی، نور، حرکت و میزانسن دادهاند. همین فرآیند است که به سریال امکان میدهد جهان آشنای رمان را دوباره پیش روی مخاطب قرار دهد، این بار نه در تخیل، بلکه در قابهایی که سازندگان برای آن ساختهاند.
انتهای پیام/