بحران جانشینپروری در سینمای کودک؛ چهار دهه و تکرار یک نسخه خوب اما کهنه
هر بار که بحث آثار سینمایی و تلویزیونی کودک به میان میآید، ناخودآگاه نامهای آشنا تکرار میشوند؛ ایرج طهماسب، حمید جبلی، مرضیه برومند، مجید قناد، آزاده آلایوب، داریوش فرضایی و… این نامها نه فقط نمایندگان یک دوران طلایی، بلکه نشانه یک بحران ساختاری هستند. ما هنوز در باد دهه شصت و هفتاد میخوابیم و هیچ نسل تازهای برای ادامه راه آنها تربیت نکردهایم. پرسش اصلی این است که آیا این چهرهها خودشان راهکاری برای عبور از این وضعیت دارند، یا خودشان هم بخشی از مسئله شدهاند؟ و مهمتر از آن، چرا در طول سه دهه گذشته، هیچ سیستم آموزشی یا نهادی برای پرورش جانشینان آنها شکل نگرفته است؟
واقعیت این است که برنامهسازان حوزه کودک و نوجوان در دهه ۶۰ باقی ماندهاند. محمود سلامیان، تهیهکننده و برنامهساز حوزه کودک، با صراحت میگوید: «برنامهسازان حوزه کودک در دهه ۶۰ باقی ماندهاند و امروزه تولید برنامههای کودک با کاهش چشمگیری مواجه شده و حجم تکرار برنامهها افزایش یافته است.» این جمله، خلاصه تمام بحرانی است که امروز با آن روبهرو هستیم. برنامهسازان جدید نه رزومهای در این زمینه دارند و نه فرصتی برای کسب تجربه پیدا میکنند، زیرا ساختار تلویزیون همچنان بر مدار چهرههای قدیمی میچرخد.

نگاهی به وضعیت تلویزیون نشان میدهد که این بحران نه فقط در سینما، بلکه در قاب کوچک نیز عمیقتر شده است. در دهههای ۷۰ و ۸۰، برنامههایی چون «فیتیله»، «عموپورنگ»، «خاله شادونه» و «کلاه قرمزی» نه فقط برای کودکان، بلکه برای بزرگسالان نیز جذابیت داشتند و به برندهای فرهنگی ماندگار تبدیل شدند. آزاده آلایوب (خاله نرگس) با تأسف میگوید: «تلویزیون در سالهای اخیر از شناخت نیازها و روحیات نسل جدید کودک فاصله گرفته و همین موضوع باعث شده است که برنامههای کودک دیگر نتوانند مانند گذشته برای مخاطبان خاطرهسازی کنند.» او تأکید میکند که «دیگر مجری و عروسک برند نمیسازیم.»
اما مسئله فقط رفتن این چهرهها نیست؛ مسئله این است که هیچکس جای آنها را نگرفته است. در دهه ۶۰ و ۷۰، شخصیتهای عروسکی شناختهشدهای چون «کلاه قرمزی»، «پسرخاله»، «جنابخان» و «شهر موشها» بخشی از خاطره جمعی چند نسل بودند، اما در نیمه دوم دهه ۹۰، فقط عروسکی به نام «جنابخان» برای عموم مردم شناخته شد که آن هم برای کودکان نبود. این یعنی در طول دو دهه، ما عملاً نتوانستهایم حتی یک شخصیت عروسکی جدید و ماندگار خلق کنیم. چرا؟ چون نه سیستم آموزشی منسجمی برای تربیت عروسکگردان، فیلمنامهنویس و کارگردان حوزه کودک وجود دارد و نه نهادهای متولی، انگیزه و بودجهای برای سرمایهگذاری روی نسل جدید اختصاص میدهند.
مجید قناد، یکی از قدیمیترین چهرههای تلویزیون کودک اذعان میکند که «فعالیت در حوزه برنامهسازی کودک بسیار کمرنگ است و برای برنامههای کودکان نمیتوان اسپانسر گرفت. این کمبود بودجه، مستقیماً به کمبود انگیزه و در نهایت به کمبود نیروی انسانی متخصص منجر میشود.»
نکته تلختر این است که حتی همان چهرههای قدیمی نیز نتوانستهاند راهکار مؤثری برای عبور از این بحران ارائه دهند. ایرج طهماسب و حمید جبلی با «کلاه قرمزی» و «مدرسه موشها» کارنامه درخشانی دارند، اما این آثار متعلق به یک دوران خاص است و بازتولید آنها در شرایط امروز، نه ممکن است و نه کافی. مرضیه برومند نیز با «شهر موشها» و «خاله قورباغه» تلاش کرده است راه را ادامه دهد، اما این تلاشها پراکنده و بدون پشتوانه نهادی مانده است. به بیان دیگر، این چهرهها خودشان راهکار عملی برای تربیت جانشین ندارند، زیرا فراتر از توان فردی آنهاست. مسئله، یک مسئله سیستمی است؛ نبود مدرسهای برای آموزش عروسکگردانی حرفهای، نبود دورههای تخصصی فیلمنامهنویسی کودک، نبود نظام حمایتی برای فیلمسازان جوان و نبود ارادهای جدی در مدیران برای سرمایهگذاری بلند مدت.

داریوش فرضیایی (عمو پورنگ) نیز به عنوان یکی از همین چهرههای قدیمی، بر این باور است که «اگر جلوی کار نمایش خانگی را بگیریم و به این فضای نو اجازه رشد ندهیم، نسل فعال و پویای کودک و نوجوان به دنبال محتواهای مورد نیاز خود در شبکههای ماهوارهای خواهد رفت.» او معتقد است که «خیلی از نویسندگان و برنامهسازان حوزه کودک دارای ایدههای خوب و نابی هستند که باید زمینه کاری برایشان فراهم شود.» اما این زمینهسازی تاکنون محقق نشده است. نسل جدید برنامهسازان، اگر هم ایده داشته باشند، نه فضایی برای عرضه آن دارند و نه حمایتی برای تبدیل ایده به محصول.
در نهایت، باید پذیرفت تا زمانی که ساختار آموزشی و حمایتی برای تربیت نسل جدید برنامهسازان کودک شکل نگیرد، ما همچنان در باد دهه شصت خواهیم خوابید. چهرههای بزرگی چون طهماسب، جبلی و برومند، سرمایههای فرهنگی این سرزمین هستند، اما تکیه بر آنها به عنوان تنها راه نجات، خطاست. آنها یک دوران را ساختند و آن دوران به سر آمده است. حالا نوبت به ساختن نسل جدیدی است که بتواند برای کودکان امروز، کودکانی که با اینترنت، شبکههای اجتماعی و انیمیشنهای جهانی بزرگ شدهاند، محتوایی بسازد که هم ایرانی باشد و هم جذاب. این مهم محقق نمیشود مگر آنکه از خواب نوستالژی بیدار شویم و به جای تکرار گذشته، روی آینده سرمایهگذاری کنیم.
انتهای پیام/