فاطمه پناهی- تشییعِ پیکر مطهر رهبر شهید، نه فقط مسیری برای وداع که میدانداری برای نمایش عظمت یک ملت بود؛ ملتی که در اوج اندوه، درِ خانههایشان را به روی عزاداران خسته گشودند، پارکینگها را با فرش مفروش کردند و با شربتِ خنک و میوه، از مهمانانی پذیرایی کردند که برای بدرقه پرچمدارِ مقاومت، از گرما و خستگی هراسی به دل راه نداده بودند.
تهران، ۱۴ تیر ۱۴۰۵.
صبحِ روز تشییع رهبر شهید انقلاب اسلامی، پایتخت نفسنمیکشید. هنوز خورشید از پشت کوههای اطراف شهر بالا نیامده بود که خیابانهای تهران، یکیک به صفوف سیاهپوش مبدل شد. مردم از همان نیمههای شب در خیابانهای اصلی مراسم تشییع از خیابان دماوند تا بزرگراه لشکری حضور پیدا کرده بودند و چشمانتظار دیدار با رهبر شهیدشان بودند.
امروز انتظارها به سر میآمد و مردم عزادار ایران اسلامی در مراسمی که عظمتش را تاریخ به یادگار خواهد داشت، رهبر شهید خود را برای هنیشه از تهران بدرقه میکردند تا رهسپار منزل ابدی شود.
ساعت ۸ صبح، دروازههای مهدیه امام حسن مجتبی (ع) به روی جمعیتِ انبوهی که اطراف آن تجمع کرده بودند، گشوده شد. خودروی حاملِ پیکرهای مطهرِ رهبر شهید و خانواده ایشان، با آرامشی سنگین از محوطه مهدیه خارج شد. قرار نبود آغاز مراسم از آنجا باشد بنابراین مردم با دیدن کاروان شهدا با حیرت و حسرت به سمت کاروان دویدند و به سرعت اطراف خودروها مملو از جمعیت شد.
بر روی خودروی حامل پیکر شهدا، تابوتهای پوشیده از پرچم سهرنگ ایران، چون نگینی میدرخشیدند و سربازانی که ساعتها پیش از آغاز مراسم، اطراف پادگان صفکشیده بودند، با چشمانی اشکبار، برای آخرین بار به فرمانده کل قوا ادای احترام کردند.
خودروی حامل پیکرها، آرامآرام از پادگان مقداد خارج و وارد خیابان آزادی شد؛ خیابانی که سالها بود شاهد رژهای نظامی و راهپیماییهای باشکوه بود، اما هرگز چنین وداعی را به خود ندیده بود. سیل جمعیت، دو طرف خیابان را پُر کرده بود. زنان چادر به سر با کودکانِ بهآغوشگرفته، مردانی با لباسهای محلی از اقوام مختلف، جوانان و نوجوانانی که از شب قبل نخوابیده بودند، همگی در کنار هم ایستاده بودند تا این لحظه را ثبت کنند.
در میان جمعیت، تابلوهای دستنوشته با خطوطی کودکانه و گاه شکسته، جلب توجه میکرد: آقا، رفتنت آغازِ یک انتقام است؛ راهِ تو، راهِ حسین (ع) است؛ وای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد.
هر چند قدم که خودرو جلو میرفت، گریهها و فریادها اوج میگرفت. عزادارانی که خود را به لبههای خیابان رسانده بودند، دستهایشان را به سوی تابوت دراز میکردند، انگار که میخواستند برای آخرین بار، سای رهبرشان را لمس کنند.
کاروان پس از طی خیابان آزادی، وارد میدان آزادی شد. این نقطه، شاید بهخاطر وسعت بیشتر، صحنههای ماندگارتری را رقم زد. پلهای عابر پیاده که از ساعات ابتدایی صبح مملو از جمعیت بود، با پرچمهای سرخ و سیاه و چفیهها، رنگ و بوی دیگری گرفته بود. مردم از بالای پلها، گلهای سرخ را بر سرِ کاروان میباراندند و تانکرهای آب با آبپاشهای برگ سعی داشتند گرمای هوا را قابل تحملتر کنند.
کاروان در میانههای مسیر، به میدان آزادی رسید؛ میدانی که شاهد راهپیماییهای زیادی بود اینبار، میزبان وداع با پرچمدارِ مقاومت بود. جمعیت در این نقطه به اوج خود رسیده بود و بهسختی میشد میانِ صفوفِ متراکم، راهی برای عبور یافت. مداحان اهلبیت (ع) در جایگاههای تعیینشده، روضههایی جانسوز خواندند و سینهزنیِ جمعیت، زمین و زمان را به لرزه درآورد.
با پیشروی کاروان، ازدحام جمعیت به سطحی رسید که پیشبینی نمیشد. خیابان آزادی بهعنوان شریان اصلی حرکت کاروان شهدا، آنچنان مملو از جمعیت بود که عملاً هیچ فاصلهای میان عزاداران دیده نمیشد. موج جمعیت، خودروها را در خود بلعیده بود و بسیاری از شرکتکنندگان، ساعتها در همان نقطهای که ایستاده بودند، اسیرِ ازدحام شده و توانِ جابجایی نداشتند.
گرمای سوزانِ تیرماه، بر شدتِ این فشار میافزود و عرق از چهرهها جاری بود، اما هیچکس، حتی یک قدم، عقبنشینی نمیکرد. همه میخواستند تا آخرین لحظه، در کنار پیکر مطهر باشند.
اما در میان این ازدحام طاقتفرسا، صحنههای دیگری نیز رقم میخورد که زیباتر از هر تصویری بود. بسیاری از عزاداران که توان تحمل گرما و فشار جمعیت را نداشتند، بهناچار از خیابانهای اصلی فاصله گرفته و به کوچهپسکوچههای اطراف پناه میبردند؛ و اینجا بود که چهره دیگر تهران، روایت دیگری از همدلی را به تصویر کشید.
در کوچههای فرعیِ محدوده میدان آزادی تا میدان استاد معین، درهای اکثر خانهها به روی عزاداران گشوده شده بود. در خیابان میرقاسمی اهالی این خیابان، نه بهعنوان میزبان که، چون خادمانی بیادعا، از عزاداران خسته و گرمازده، دعوت به استراحت میکردند.
زنانی با روسریهای ساده، سینیهای شربتِ خنک و میوههای رنگارنگ را به دست عابران میدادند و مردانی با لباسهای معمولی، حیاط و پارکینگ منازل خود را با فرش و موکت مفروش کرده بودند تا عزادارانِ بینفس، لحظاتی بنشینند و به خود بیایند.
مردی که پارکینگ خانه اش را مفروش کرده و در اختیار عزادارن قرار داده بود در جواب تشکر آنها گفت: آقا رفت، ولی ما باید راهش رو ادامه بدیم. این عزادارا، امانتهای آقا هستن، خدمت بهشون، خدمت به آقاست.
در گوشهای از همان پارکینگ، چند نفر با هم به نماز جماعت ایستاده بودند و یکی از عزاداران، برای لحظاتی به امامتِ جمعیت، نمازِ ظهر را اقامه کرد. فضایِ ساده، اما سرشار از معنویت این پارکینگها، تصویری از همبستگیِ ایرانی بود که در سختترین شرایط، دست از همدلی برنمیدارد.
غروب روز تشییع، تهران حال و هوایی دیگر داشت. خیابانهایی که تا ساعاتی پیش، مملو از جمعیتِ عزادار بود، آرامآرام خلوت میشد. اما بر دیوارها و درختان، ردپای حضورِ مردم باقی مانده بود؛ پرچمهای سیاه بر سر درِ منازل، شمعهای روشن در پیادهروها، و چشمانی که هنوز اشکبار بود.
آنچه در روز تشییع پیکر رهبر شهید رقم خورد، فراتر از یک آیین سوگواریِ معمولی بود. این وداع، تجدید بیعتی بود با آرمانهایی که رهبر شهید، تمامعمر خود را برای تحققِ آنها صرف کرد.
مردم تهران، با حضورِ بینظیر خود در مسیرِهایتعیین شده، نشان دادند که راه او، با رفتنش نه تنها پایان نیافته، که پررنگتر و پرشورتر از همیشه ادامه خواهد یافت؛ و مهمتر از همه، در کوچهپسکوچههای تهران، در پارکینگهای مفروش و سینیهای شربتِ خنک، چهرهی دیگری از این ملت به تصویر کشیده شد؛ چهرهای که در سختترین لحظات اندوه، دست همدلی به سوی یکدیگر دراز میکند و با مهماننوازیِ بیچشمداشت، عشق به رهبر را به عشق به مردم پیوند میزند.
تهران، در این روزِ تاریخی، نه فقط وداع کرد، که یک بار دیگر، معنیِ همبستگی را برای جهان معنا کرد.
انتهای پیام/