در میزگرد «کودکان در آتش تجاوزگری»، منصوره ابوالحسنی، عضو هیئت علمی دانشگاه فردوسی مشهد و سرپرست روانشناسان اعزامی به میناب، از ۵ دسته قربانی حادثه تروریستی مدرسه شجره طیبه، گفت: خانواده شهدا، کودکان نجاتیافته از زیر آوار، کودکان شاهد عینی، خواهر و برادرهای شهدا، و کودکانی که مدرسه را مکان ناامن میدانستند.
ابوالحسنی سخنان خود را با مرور تاریخچه فعالیت تیمهای روانشناسی مردمی از ابتدای جنگ آغاز کرد؛ وی توضیح داد که تیمهای طراحیشده، در ۱۰ روز اول جنگ بیش از ۱۵ تا ۲۰ کارگاه مجازی درباره مداخلات بحران، کودکان، نوجوانان و اختلال استرس پس از سانحه برگزار کردند؛ پس از آن، با همکاری هلال احمر و ستاد مدیریت بحران، تیمهایی به مناطق آسیبدیده اعزام شدند و خانوادههای بیخانمانشده را تحت پوشش قرار دادند؛ وی سپس به ماموریت میناب اشاره کرد که تقریبا ۴۰ روز پس از حادثه و در بحبوحه مراسم چهلم شهدا آغاز شد.
نکته مهمی که ابوالحسنی به آن اشاره کرد، وسعت غیرمنتظره دایره آسیبدیدگان بود؛ وی گفت: ابتدا فکر میکردیم فقط با خانوادههایی روبهرو هستیم که کودکانشان را از دست دادهاند، اما خیلی زود متوجه شدیم دایره آسیب بسیار گستردهتر است.
وی ۳ گروه اصلی از آسیبدیدگان را برشمرد: کودکانی که نجات پیدا کرده بودند، اما صحنه را دیده بودند و دوستانشان را جلوی چشم خود از دست داده بودند، کودکانی که آن روز به مدرسه نرفته بودند، اما مدرسه را بهعنوان یک مکان خطرناک قلمداد میکردند و حتی حاضر نبودند به صورت مجازی با مدرسه ادامه دهند و کودکانی که اصلا آن مدرسه نبودند، اما در معرض فضای حاکم بر شهر پر از پلاکارد و عکس شهدا قرار گرفته بودند.
ابوالحسنی در ادامه به توصیف واکنشهای متفاوت کودکان پرداخت؛ وی از یک پسر بچه ۸ یا ۹ ساله گفت که همه دوستان صمیمیاش را جلوی چشمش از دست داده بود و پس از حادثه، دیگر اصلا نام آنها را نمیآورد و انگار نه انگار که آن بچهها وجود داشتند؛ در مقابل، برخی کودکان دچار احساس عذاب وجدان شده بودند و میگفتند «ما لیاقت نداشتیم زنده بمانیم، آنها جلوتر از ما بودند»؛ وی همچنین از بروز پرخاشگری، افسردگی، انزواطلبی، اختلالات خواب، سوءتغذیه و بیبرنامگی تحصیلی در گروهی از کودکان خبر داد.
یکی از چالشهایی که ابوالحسنی به آن اشاره کرد، فضای شهر میناب پس از حادثه بود؛ به گفته او، مسئولین برای بزرگداشت شهدا، چهره شهر را پر از پلاکارد و تصاویر شهدا کرده بودند و این موضوع برای کودکانی که هنوز متوجه نشده بودند چه اتفاقی افتاده، دوباره آسیبزا بود؛ همچنین خانوادههایی که خودشان عزادار نبودند، اما همسایه یا فامیلشان عزادار بود، بچههایشان را به خاطر احساس گناه (من زندهام، بچه همسایه شهید شده) از خانه بیرون نمیآوردند.
ابوالحسنی با اشاره به آسیبهای زمینهای منطقه مانند ازدواج زودرس، طلاق و بیهویتی، گفت این مسائل پس از حادثه مضاعف شده بودند؛ وی نمونهای از یک نوجوان را مثال زد که دوستش را از دست داده بود و با هم برنامه ریخته بودند پزشک شوند، اما حالا آن هدف و انگیزه را از دست داده بود و تیم روانشناسی مجبور شد روی بازگشت معنای زندگی و هدفمندی تمرکز کند.
وی در ادامه، روش مداخله تیم خود را تشریح کرد: برای تک تک این کودکان پرونده درمانی تشکیل شد که همچنان ادامه دارد؛ از طریق خانههای بازی و بازی درمانی بهصورت فردی و گروهی وارد میشدیم؛ حتی صداهای بلند برای آنها بازهم ترسآور بود؛ ابوالحسنی همچنین از تمرکز فعلی تیم بر توانمندسازی نیروهای بومی منطقه خبر داد و گفت تیمهایی برای آموزش مشاوران، روانشناسان و امدادگران آنجا اعزام میشوند تا مسیر درمان ادامه پیدا کند.
ابوالحسنی در پایان با توصیف صحنهای از روستای «ظهوری» در اطراف میناب گفت: وقتی به گلزار شهدا رفتم، دیدم بچهها هر روز میآیند سر مزار دوستانشان. یکی از بچهها میگفت من هر روز میام، چون دوستم اینجا تنهاست؛ این احساس دلتنگی، عذاب وجدان یا وفاداری، بارها تکرار میشد و بچهها همواره در گلزار بودند.
وی با اشاره به «همتنیدگی خانوادهها و مردم منطقه» بهعنوان یک ویژگی حمایتی منحصربهفرد، سخنان خود را به پایان برد و تاکید کرد که با وجود تمام آسیبها، حمایت مردمی و تلاش تیمی، ارتباط خوبی با خانوادهها برقرار شده و این روند همچنان ادامه دارد.
انتهای پیام/