شب بود و نسیم فروردین که با سرمای عجیبی آمیخته بود شاخههای تازهسبزِ درختان خیابان کشوردوست را تکان میداد. هوای بهاری، پس از بارانی کوتاه، عطر خاک و شکوفه در فضا پیچیده بود. دمای مطبوع شب، مردم را به کوچه و خیابان کشانده بود، اما نه برای گردش بهاری؛ برای سوگواری در غم شهادت سیدالشهدای انقلاب اسلامی و تجدید بیعت با رهبر سوم انقلاب. جمعیتی که نه دعوتی آمده بودند و نه چشمداشتی داشتند؛ فقط برای ایستادن، فقط برای ادای احترام بیپایان به عزیزی که جان ملت بود.
ساعت از ۱۰ شب گذشته بود، اما خیابان از مردم خالی نمیشد. مادرانی با چادرهای سیاه و کودکانی که در بغل یا کالسکه به خواب رفته بودند، پدرانی که دست فرزندانشان را گرفته بودند و پیرمردانی که با عصا و قامتی خمیده، خود را تا این دیوارها رسانده بودند. کشوردوست حالا فقط یک خیابان نیست؛ اینجا یک حرم مردمی شده برای تسلای دلهای بیقرار.

در گوشهای از خیابان، دستهای از مردم بهصورت خودجوش عزاداری برپا کرده بودند. سینهزنی آرام، نوحهای آهسته و گرفته، و اشکهایی که شرم نداشتند. مردها با ریتمی یکنواخت بر سینه میکوبیدند و زنها در سوی دیگر خیابان، با نگاههای خیس و زمزمههای زیرلب، همدردی میکردند.
پرچمهای سهرنگ ایران در دستان کوچک و بزرگ تکان میخورد. نسیم خنک بهاری گاهی همراهی میکرد و پرچمها را بلندتر به اهتزاز درمیآورد؛ انگار میخواست سلامی بفرستد به آن بالا، به سیدی که رفته بود، اما یادگارش مانده بود.
کودکان در این میان نقشی فراتر از سنشان داشتند. یکی بر دوش پدر نشسته بود و پرچمی را تکان میداد که از دستش بزرگتر بود و دیگری با سربند یا زهرا (س) و با غرور و خشمی که از سنش بیاندازه جلوتر بود، فریاد 《حیدر حیدر》 سر میداد.

اما شاخصترین صحنه این شب، دیوارهای سفید خیابان کشوردوست بود. دیوارهایی که دیگر سفید نبودند؛ شده بودند صفحههایی از جنس دلتنگی، با خطهایی کج و راست، با ماژیک و خودکار و مداد. بعضی از این دلنوشتهها را باران فروردین شسته بود، اما رد قلم همچنان بر دیوار مانده بود؛ انگار که خود دیوار هم نمیخواست این حرفها فراموش شود.
یک نفر با ماژیک آبی رنگ و قسمت بالایی دیوار نوشته بود: 《قرار بود شما خطبه عقدمان را بخوانید... چه حیف شد. 》عروس و دامادی که امید داشتند نگاه پدرانه رهبر، مهر تأیید بر زندگیشان بزند، حالا با حسرتی بزرگ روبهرو شده بودند.

«خیلی دلتنگتم آقا...»؛ همین. نه اسمی، نه نشانی. گویی یک جمله برای فریاد یک دل تنگ کافی بود. دل کسی که آنقدر از فراق سوخته بود که دیگر کلمهای برای گفتن نداشت جز این.
«آقا، من همسایه شما بودم... مراسمات شما را شرکت میکردم. انشاءالله در آن دنیا هم همسایه باشیم.»

دیگری نوشته بود: «یک عمر مظلومانه زندگی کردی و یک روز مظلومانه شهید شدی.»

در میان این دلنوشتهها، جملهای دیگر نیز دیده میشد: «آقا، دلم برای نماز جماعتت تنگ شده است.»
و جایی دیگر با خطی زنانه و خسته: «چرا تنهایمان گذاشتی؟».
اما زیر آن، کسی جواب داده بود با ماژیک قرمز: «تنها نگذاشت، راه را نشانمان داد.»
ساعت از نیمهشب گذشته بود، اما جمعیت نه تنها کم نشد که بیشتر هم شد. همه آمده بودند تا شاید یک بار دیگر، حتی از پشت دیوار خانهای که به دست جنایتکاران خونخوار تاریخ به تلی از خاک تبدیل شده بود، نزدیکیاش را حس کنند.

مادری در میان جمعیت، پسر کوچکش را بغل کرده بود و در گوشش زمزمه میکرد: «یادت باشه پسرم، امروز مردم اینجا برای چه کسی گریه میکنند. این روزها را هیچ وقت فراموش نکن...»
مادری هم پستانک آبی فرزند شیرخوارش را در یکی از ترکهای دیوار جا گذاشته و شاید عهد کرده بود که فرزندش را سرباز ولایت و منتقم امام امت تربیت کند.
پیرمردی با ریش سفید و چشمانی خیس، دست به دیوار گرفته بود و زمزمه میکرد: «خداحافظ سید ما... خداحافظ آقا...»
و نوجوانی با پرچمی که محکم در دست داشت، با صدای بلند گفت: «راهش ادامه دارد. این جمعیت خودش جواب همه کسانی است که فکر میکردند با رفتنش، همه چیز تمام میشود.»
آن شب بهاری، در خیابان کشوردوست، زیر نور کمجان فانوسها و در میان پرچمهای سهرنگ، یک چیز به خوبی روشن شد: رهبر شهید رفته بود، اما عشق مردم به او تازه در خیابانها پیاده شده بود. سادگی زندگیاش، مهربانی دستهایش و صبوری و صلابت نگاهش چنان در دلها ریشه دوانده بود که مرگ هم نتوانست آن را از یادها ببرد.
دیوارهای خیابان کشوردوست حالا قصهگویند؛ و مردمی که آن شب ایستادند، عهد بستند که راه را فراموش نکنند. برای فرزندانشان بگویند، برای نسل بعد؛ که بدانند روزی روزگاری، مردی بود به نام سید علی، و مردمی که دیوارهای خیابان کشوردوست را پر از نامش کردند.
انتهای پیام/