کد خبر: 62292
تاریخ انتشار: 13:21 - 05 مرداد 1394 - 2015 July 27
خبرگزاری میزان- خبرگزاری میزان: به زبان فارسی- کردی گفت: خدا با چه زبانی با مردم سخن می گوید؟ پیامبر و امامان با چه زبانی سخن می گفتند؟ شما با چه زبانی با خدا سخن می گویید؟ محمد (ص) و قرآن و کربلا و امام حسین همه عرب هستند و مال ما هستند. شما آمده اید ما را مسلمان کنید؟ جواب من فقط سکوت بود و سکوت.دوباره گفت: برایمان انقلاب خمینی را آورده ای دختر خمینی؟ بوی انقلاب می دهی!
فرمانده عراقی گفت: برایمان انقلاب خمینی را آورده ای دختر خمینی؟ بوی انقلاب می دهی!
به گزارش خبرنگار ادبیات خبرگزاری میزان،کتاب «من زنده‌ام»، خاطرات دوران اسارت معصومه آباد است. معصومه آباد، خودش قلم به دست گرفته و بسیار  زیبا و پرجاذبه خاطراتش را نوشته است که روایت حاضر از صفحه 115 تا 124 کتاب مذکور انتخاب شده است.

ناگهان سربازی در میان فریادها در را باز کرد. به جای یک نفر هر چهار نفر بیرون پریدیم. یکباره با صدای نکره اش که بی شباهت به صدای آدمی بود همراه با قفل ها و گیره های آهنی در سلول را به هم پیچید و ما را توی سلول انداخت و در را بست. پشت هم می گفت: بالصبح، بالصبح افتح الباب( صبح، صبح در را باز می کنم)
به ساعت نگاه کردم. تا صبح چهار ساعت دیگر مانده بود. ثانیه ها مثل کوه بر دوشم سنگینی می کرد. چطور چند ساعت را تاب بیاورم. دوباره سناریوی فریاد و به در کوبیدن را شروع کردیم.
از پشت در فریاد زد: بس نفر واحد ( فقط یک نفر)
بالاخره پایم را از آن خراب شده بیرون گذاشتم. عینک امنیتی بر چشمانم گذاشت و با زور و فشار اسلحه مرا در مسیر راهنمایی کرد. از سلول تا آنجایی که رفتم حدود دویست قدم فاصله داشت. چشم بند بر چشمانم بود اما باز هم سرم را به این طرف و آن طرف می چرخاندم تا شاید چیزی ببینم اگر چه از پشت این عینک جز تاریکی مطلق چیزی پیدا نبود.
یک لحظه تصمیم گرفتم برای رهایی از این کوری خودم را از شر عینک خلاص کنم اما بیماری ترس بدتر از کوری بود؛ ترس از اینکه قبل از مقصد دوباره به مبدأ بایستم. در حالی که دلم را گرفته و به خود می پیچیدم با همان بوی متعفن و مشمئز کننده ی کفش و شلوار آلوده وارد اتاق شدم. حالت رفت انگیزی داشتم. خنده های تحقیر آمیز آنها از دردی که می کشیدم تلخ تر و گزنده تر بود. به زبان فارسی- کردی گفت: خدا با چه زبانی با مردم سخن می گوید؟ پیامبر و امامان با چه زبانی سخن می گفتند؟ شما با چه زبانی با خدا سخن می گویید؟ محمد (ص) و قرآن و کربلا و امام حسین همه عرب هستند و مال ما هستند. شما آمده اید ما را مسلمان کنید؟
جواب من فقط سکوت بود و سکوت.
دوباره گفت: برایمان انقلاب خمینی را آورده ای دختر خمینی؟ بوی انقلاب می دهی!
بوی تعفن کفش هایم تمام اتاق را پر کرده بود. آنها بینی هایشان را گرفته بودند. دیگر طاقت یک لحظه ایستادن را نداشتم. فکر کردم شاید بیماری وبا گرفته ام چون کنترلم را از دست داده بودم و نمی توانستم روی پا بایستم. نشستم اما دوباره به زور اسلحه و تسر افسر عراقی بلندم کردند که بایستم. می گفتند: شما نماز می خوانید؟ به چه زبانی؟ عربی؟ آمده اید کربلا بروید؟ خمینی برای ما پیام می فرستد. او می خواهد کشور ما را به هم بریزد، تو چه می گویی دختر خمینی؟
توان حرف زدن نداشتم. فقط به خودم می پیچیدم و نمی دانستم قرار است کی از این محکمه ی جانفرسا بیرون بروم. حاضر بودم عطای دکتر و دارو را به لقایش ببخشم. تمام سرو صورتم خیس عرق بود و صدای تپش قلبم را به وضوح می شنیدم. زانوهایم وزن بدنم را تاب نمی آوردند و حلق و زبانم خشکیده و به هم قفل شده بود. کم آبی همه ی وجودم را بی رمق و ناتوان کرده بود. ثانیه ها به سختی عبور می کردند. دل پیچه و فشار اسهال مثل طوفان مرا به زمین می کوبید. بعد از این همه سوال بی جواب و سرپا ایستادن، وقتی حس می کردم بند بند استخوان هایم دارند از هم جدا می شوند، تازه نفر سومی وارد اتاق شد و پشت میزی که در کنارش کمی بود، نشست. با تمسخر پرسید: شنو و جعچ بنت الخمینی؟( دردت چیه بنت الخمینی؟)
برای اینکه بیشتر از این آنجا نمانم و به رنجم خاتمه دهم، گفت: درد ندارم.
دکتر چهار تا قرص لوموتیل به دستم داد و به سرباز گفت: اخذوها (ببریدش)
وقتی به سلول برگشتم خواهرها خیلی نگران شده بودند. بلافاصله فاطمه پرسید: حالت خوبه؟ درمانگاه بیرون از اینجا بود، با ماشین بردنت؟
گفتم: نه پشت همین سیاهچال ها یک عمارت آینه کاری درست کرده اند که هیچ شباهتی به درمانگاه ندارد و برای بازجویی از مریض و مجروحین آنجا نشسته بودند. این امامزاده شف که نمی دهد کور هم می کند.
اسم داروها را در همان مدت کوتاهی که درمرکز امداد جبهه ( مدرسه کودکان استثنایی) با خانم عباسی کار می کردم، یاد گرفته بودم اما باز هم از فاطمه پرسیدم: این قرص ریزها همان لوموتیل است؟ نفری یکی از اینها را بخوریم.
گفت: اینها که آب نبات نیست تقسیمش می کنی، تمام آب بدنت رفته، باید هر چهار تا را با هم بخوری.
بدون آب چهار تا قرص را خوردم. خواهرها به هر شکل بود تا صبح مرا تحمل کردند و من با همان شرایط نماز خواندم. روشنی صبح در این سیاهچال ها پیدا نبود اما گذر زمان نشان ازسپیده ی صبح داشت. دو نگهبان در را باز کردند و گفتند: گو من اطلعن برا.( بلند شید بیایید بیرون).
چشم هایم را آماده ی بستن کرده بودم اما این بار ما را بدون عینک از سلول بیرون بردند. نسیم صبحگاهی صورتم را نوازش می داد بادهای پاییزی چند درخت نخلی را که در مسیر عبور ما بودند تکاند و چند خرمای خشک( دیری) را بر زمین انداخت. به آن خرمای خشک لبخندی زدم. خرما تنها عنصر آشنای آن حیاط بیگانه بود که نتوانستم بی تفاوت از کنارش عبور کنم. بی اعتنا به لوله تفنگی که به کمرم کوبیده می شد خم شدم و یک چنگ خرما از روی زمین برداشتم. همزمان با خم شدن من یکی از سربازهای بعثی گفت: امشن، ذبی هم . (راه بیفت، بندازشون)
اعتنا نکردم شمردم؛ در چنگ من به اندازه ی شش تا خرما بود به هر کدام از بچه ها یکی دادم و دو تا را هم به دو سرباز عراقی دادم که با اسلحه ما را بدرقه می کردند.
حلیمه می گفت: هیچ وقت مزه ی خرما را اینقدر خوب حس نکرده بودم.
این دانه های خرما تا بیست و چهار ساعت ما را نگه داشت.
برای اینکه دوباره چیزی را از زمین برنداریم عینک های امنیتی را آورند و روی چشممان گذاشتند. تمام مسیر هر چهار نفرمان دست های یکدیگر را گرفته بودیم و تلوتلو خوران می رفتیم. البته با هر مانعی به زمین می خوردیم.
سوار ماشین آمبولانس تویو تای نویی شدیم که هنوز روکش های صندلی آن را جدا نکرده بودند. عراق با همه ی تجهیزات رزمی و بهداری کامل و مجهز پا به جنگ گذاشته بود.
برخلاف مسیر تنومه به بصره، کسی پشت ننشست. راننده و یک سرنشین جلو نشستند. بصره مانندآبادان شهر مرزی بود. گاهی عینک امنیتی را بالا و پایین می کردیم تا چیزی ببینیم. هیچ خبری از سر و صدای توپ و خمپاره و بمباران هواپیماها نبود. مردم در شرایط عادی زندگی می کردند. حتی بچه های مدرسه با کیف و کتاب و روپوش مرتب در مسیر مدرسه بودند. نبض زندگی مردم، عادی می زد. هیچ نگاهی مضطرب و هیچ چهره ای پریشان نبود. هیچ خانه ای بر سر اهل و عیال صاحب خانه آوار نشده بود. خانه ها سنگر بندی نشده بود. خدایا آبادان، کجا بصره کجا؟ خرمشهر کجا، بصره کجا؟ بعثی ها با مردم می جنگیدند و ایران با ارتش بعث و سربازان نظامی. اسیران ما سربازان و نظامیان عراقی واسیران آنها مردم غیر نظامی و ساکنین شهرها و مسافران جاده های شهرها بودند.

با چهار لوموتیلی که بالا انداخته بودم دل پیچه ام آرام گرفته بود. اما مثل اینکه این بار نوبت مریم بود. اوضاعش سخت به هم ریخته شده بود و از درد مثل مار زخمی به خودش می پیچید. راننده و سرنشین جلو، از همان ابتدای حرکت، نوار یک خواننده ی عرب را روی ضبط ماشین گذاشتند و پیچ صدا را تا آخر بالا بردند. سرو کولشان را با آهنگ آنچنان پیچ و تاب می دادند که انگار در کنسرت زنده ی یک خواننده ی مشهور نشسته اند. عینک ها را یک گوشه انداخته بودیم و هر چه به شیشه می کوبیدیم فایده ای نداشت. باز صد رحمت به هنر پیشه ی تبلیغ خمیر دندان کلگیت. مریم مرتب زردآب بالا می آورد. نگاه های معصومانه اش بی رمق شده بود. بالاخره در بین راه توقف کردند.

درمانگاه شلوغی بود. همه ی مراجعین و کارکنان برای تماشا از درمانگاه بیرون آمده بودند. نمی دانم ما را به چه عنوانی معرفی کرده بودند بعضی از آنها با غیظ و بعضی دیگر شاد و سرمست به ما  خیره شده بودند. هر کس به درجه ی سرمستی اش مشتی، لگدی، سنگی به سمت ما پرتاب می کرد. آنهاهم با ناسزا و دشنام و رفتارهای ناپسند، ما را بدرقه کردند. اما در میان این جمعیت آدم های محزون و متعجب هم بودند. نمی دانم آیا اسیر گرفتن چهار دختر، تا این حد می توانست افتخار آفرین باشد؟ این حجاب بیشتر از آنچه برایشان معنی دینی داشته باشد معنی سیاسی و استراتژیک داشت.

انتهای پیام/

۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
فرهنگی-خبر-وکیل آنلاین
فرهنگی-خبر-تلگرام
فرهنگی-خبر-وکیل آنلاین
فرهنگی-خبر-تلگرام
آخرین اخبار گروه فرهنگی
فرهنگی-خبر-وکیل آنلاین
فرهنگی-خبر-تلگرام
فرهنگی-خبر-فضای مجازی-
فرهنگی-خبر-فضای مجازی-
فرهنگی-خبر-فضای مجازی-
فرهنگی-زندانیان