کد خبر: 61994
تاریخ انتشار: 10:14 - 04 مرداد 1394 - 2015 July 26
خبرگزاری میزان- خبرگزاری میزان: جلسات تابستان 1359 به موضوع فرشته ی مرگ اختصاص داشت. باید به فرشته مرگ دست دوستی می دادیم. برای غلبه بر ترس از مرگ و دوستی با عزرائیل مراقبه می کردیم. عزرائیل در پس ذهن ما فرشته زیبایی نبود.
باید به فرشته مرگ دست دوستی می دادیم
به گزارش خبرنگار ادبیات خبرگزاری میزان،کتاب «من زنده‌ام»، خاطرات دوران اسارت معصومه آباد است. معصومه آباد، خودش قلم به دست گرفته و بسیار  زیبا و پرجاذبه خاطراتش را نوشته است که روایت حاضر از صفحه 115 تا 124 کتاب مذکور انتخاب شده است.

سال سوم دبیرستان یکی از بهترین سال های زندگی ام بود؛ اگر چه با حوادث سیل و درگیری های گروهک ها و ... مواجه بودیم، مقابله با حوادث، درس ها و کتاب ها را برایم بسیار سهل و آسان کرده بود.

اصلاَ یادم نمی آید با این همه فشار و کار فرهنگی اجتماعی چطوری از پس درس و امتحان بر می آمدم و اصلاَ کی درس می خواندم. آنقدر مغرور بودم که نه اهل تقلب باشم و نه اهل التماس برای نمره گرفتن اما می دانستم اگر نمره ی خوب نیاورم خانواده ام اجازه ی فعالیت به من نمی دهند و همه ی این کارها تعطیل خواهد شد.

با شروع تابستان و آغاز برنامه های کانون فتح، کلاس های آقای مطهری دوباره شروع شد. موضوع جلسه ی اول ترس بود. در همان آغاز کلاس پرسید: همه ی ما در دنیا از چیزی می ترسیم، اصلاً چرا می ترسیم؟ شما از چه چیز می ترسید؟

هر کداممان از چیزی می ترسیدیم. از سوسک و موش و حیوانات درنده گرفته تا تاریکی و تنهایی، خشم و فقر و گرسنگی و تشنگی، ارواح و اجنه و آتش  جهنم و ... ترس از عزرائیل و ترس از مرگ.

احساس ترس مثل یک بیماری مزمن تمام روح و جان ما را گرفته و به سختی از روح و تنمان کنده می شود. اگر خدا همه جا هست و بر همه چیز بینا، قادر و تواناست چرا ازغیر خدا می ترسیم.

در این کلاس فهمیدیم از غیر خدا ترسیدن شرک است و در منزلگه آخر که فرشته ی مرگ( عزرائیل) بود ماندگار شدیم.
جلسات تابستان 1359 به موضوع فرشته ی مرگ اختصاص داشت. باید به فرشته مرگ دست دوستی می دادیم. برای غلبه بر ترس از مرگ و دوستی با عزرائیل مراقبه می کردیم. عزرائیل در پس ذهن ما فرشته زیبایی نبود. عزرائیل سیاه و هول انگیز بود و ما از او می ترسیدیم. اما باید عزرائیل این فرشته ی فریبا و مقرب را می شناختیم و عاشقش می شدیم. او سفیر خدا در زمین بود. سفیری که در تمامی موجودات زنده حلول می کند، از آنها عبور و روحشان را قبض می کند تا بتواند به عالم بالا برساند.

قرار بر این شد هنگام غروب وقتی مردم مردگانشان را ترک می کنند ما وارد قبرستان شویم و با آنها گفتگو کنیم و به سوی عزرائیل دست دراز کنیم و حیاتمان را به مماتمان گره بزنیم.

مرگ از مرد است گو نزد من آ       تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او جانی ستانم جاودان            او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ

در کنار آن مردگان، در قبرهای خالی ساعتی خوابیدیم و احساس مرگ و ورود به عالم دیگر را تجربه می کردیم. سخت ترین تکلیف، دوستی با عزرائیل و تمرین این مراوده و مراقبه بود. بعضی از ما مثل فریده حمیدی و صدیقه آتش پنجه مشق ها را خیلی جدی می گرفتند و با هیچ درسی شوخی نداشتند اما من و زهرا الماسیان برای اینکه بتوانیم با ترسمان غلبه کنیم با صدای بلند می خندیدیم و با هم حرف می زدیم که تنهایی را احساس نکنیم.

با خودمان میوه برداشته بودیم و می گفتیم ما از میوه های بهشتی می خوریم. هر چند لحظه یکبار بچه ها به ما تذکر می دادند یادتان رفته استاد می گفت: صدای قهقهه خنده، یعنی وسوسه ی شیطان . حتی اگر خوشحال شدید فقط باید تبسیم کنید. همه ی مشق ها و تکالیف استاد قابل تحمل و شدنی بود؛ گرسنه و تشنه با کوله پشتی در سرما و گرما از کوه های خرم آباد بالا رفتن، در سرما لباس نازک پوشیدن، در گرما مرداد پالتوی پشمی پوشیدن، روزهای طولانی چشم و لب از طعام برداشتن، نمازهای شبانه و ذکرهای طولانی، قدرت جلوگیری از خشم، احسان به پدر و مادر و بستگان، دروغ نگفتن و توجه به متسحبات، رشته های وابستگی و دلبستگی را تا سرحد پذیرش مرگ و ... فقط ماندن در قبر مرده ها و گفت و گوی شبانه با مردگان برایم دشوارترین تکلیف بود.

سلمان و سید که در جریان کلاس های  آقای مطهر، شاهد تغییرات اخلاقی و رفتاری وانزوا و گوشه گیری من بودند در بعضی از برنامه ها به صورت آشکار ما را همراهی می کردند و دربعضی برنامه ها پنهانی ما را تعقیب می کردند.

آخرین باری که به قبرستان رفتیم، هر چهار نفرمان در قبرها با فاصله از یکدیگر خوابیدیم. تقریباَ نزدیک غروب و تاریکی شب بود و یک ساعت از ماندمان در قبرها گذشته بود، بیشتر از همیشه مشغول حسابرسی تقصیر و معاصی و ذکر بودیم که صدای پارس سگ های ولگرد قبرستان به قبرهایی که در آن خوابیده بودیم نزدیک تر شد.

اصلاَ نمی شد از این صدا و صحنه نترسید؛ حتی فریده و صدیقه که از من جدی تر بودند، بی آنکه تردید کنند با تمام قدرت و توان از قبرها بیرون پریدند. با سرعت از قبرستان دور می شدیم و می دویدیم و فریاد می کشیدیم و صدای سگ ها لحظه به لحظه بلندتر و وحشیانه تر می شد. وقتی به بیرون قبرستان رسیدیم به هم نگاه کردیم. چنان رنگمان را باخته بودیم و زبانمان بند آمده بود که همدیگر را نمی شناختیم.

وقتی ماجرا را برای استاد نقل کردیم، از عمل خودمان هم شرمنده و هم پشیمان بودیم. ایشان گفت: از چه ترسیده اید؟ مردگان که مرده اند و گرفتار اعمال خودند و با شما کاری نداشتند، سگان هم با لاشه های مردگان مأنوسند، آنها هم با شما کاری نداشتند. اگر شما همان جا می ماندید و نمی دویدید سگ ها شما را دنبال نمی کردند. تا کسی از سگ نگریزد و از او نترسد، سگ با او کاری ندارد. اما اقرار صادقانه ی شما که هنوز زیر سلطه ی ترس هستید قابل تقدیر است.

زمانی از ترس خودمان بیشتر شرمنده شدیم که فهمیدیم سگی در بین نبوده بلکه این سلمان و سید بوده اند که گوشه ای از قبرستان پنهان شده و با صدای سگ ما را دنبال می کردند تا رشته ی دوستی ما با فرشته ی مرگ را قطع و ما را از قبرستان دور کنند.
گروهک ها هر روز در یک گوشه ی شهر درگیری ایجاد می کردند یا بمب می گذاشتند. عموماَ از طریق مرز عراق اسلحه، نارنجک و بمب های دستی وارد شهر می شد و در دست و بال مردم کوچه و بازار قرار می گرفت.

علی اصغر زراعی که معاون فرمانده ی سپاه آبادان و از فارغ التحصیلان دانشکده ی نفت بود، جریان شناسی احزاب سیاسی را به ما آموزش می داد. در همین کلاس ها ضرورت جذب نیروهای ذخیره ی خواهران برای گذراندن آموزش های نظامی، امداد و سیاسی فراهم شد.

یکسال و اندی از انقلاب گذشته بود. بسیاری از ادارات و ساختمان ها و رئیس و روسای سابق و حتی هواداران رژیم سابق و نیروهای امنیتی ساواک هنوز بر مسند کار بودند و به قصد ایجاد فضای مسموم و ناراضی کردن مردم، کارشکنی می کردند.

آبادان شهر کارگری و صنعتی که در معرض هجوم همه نوع فرقه و حزب و گروه بود. شهری نزدیک به همسایه ای که مترصد فرصت بود و انواع سلاح های مخرب را در اختیار هوادارانش می گذاشت. از سوی دیگر غائله ی خلق عرب و تفرقه بین عرب و غیر عرب، فضای شهر را ناامن کرده بود. هر چند در محله ها هنوز همان یکرنگی و یکدلی و صفا و صمیمیت وجود داشت و مردم فارغ از قومیت، با صلح و صفا در کنار هم زندگی می کردند. با سرکار آمدن استاندار جدید خوزستان و انتصاب آقای مهندس با تمانقلیچ که از فارغ التحصیلان و نیروهای انقلابی دانشکده ی نفت آبادان بود به عنوان فرماندار آبادان، شهر نفسی دوباره کشید.

ایشان در یک اقدام انقلابی، نیروهای سپاه پاسداران و دانشجویان دانشکده ی نفت و انجمن اسلامی دبیرستان ها را به منظور پاکسازی ادارات و سازمان ها و مجموعه فرمانداری، به عنوان همکار و نماینده ی داوطلب فرماندار منصوب کرد. ولی در آن زمان هیچ سازمان واداره ای به صورت رسمی و به راحتی ما را نمی پذیرفت.

تنها گروهی که خوب از آنها استقبال شد نمایندگان فرماندار در مساجد بودند که ازپذیرش و ارتباطشان اظهار رضایت می کردند. هر کداممان حق داشتیم که محل خدمتمان را به عنوان نماینده فرماندار انتخاب کنیم و من از بین تمام مراکز، ادارات و سازمان ها به دنبال جایی بودم که به آن علاقه مند باشم. یتیم خانه ی شهر را انتخاب کردم که به آن پرورشگاه می گفتند. پرورشگاه مرا به سوی خود می کشید. نیرویی ناشناخته و مرموز مرا به سوی آن بچه ها می خواند. انگار به یک میهمانی دعوت می شدم.

فراخوانی برای حضور در فضایی که سهم من بود. وقتی به آنجا رفتم خواهر میمنت کریمی که از خواهران متدین و معلم قرآن مسجد مهدی(عج) بود را در آنجا دیدم. خیلی خوشحال شدم. اگر چه او هم به تازگی وارد پرورشگاه شده بود اما محیط و بچه ها را خوب شناخته بود و قسمت های مختلفی را که اجازه داشت به من نشان داد. تنها فردی که نشانم داد، رئیس پرورشگاه بود. رئیس، مردی عصبانی بود. بچه ها از او خیلی حساب برده و می ترسیدند. او هم از آمدن ما دل خوشی نداشت. می خواست تمام عقده های خودش را با نهیب زدن به این بچه ها تخلیه کند. دختران و پسران در دو قسمت جداگانه که به یک محوطه ختم می شد در سالن هایی که هر کدام ظرفیت بیست نفر را داشت نگهداری می شدند. گوشه ی یتیم خانه آشپزخانه ای بود که نعیم و عبدالحسین و اکبر در آنجا برای صد و بیست بچه ی دو ساله تا چهارده و پانزده ساله، غذا درست می کردند.

برادر کریم سلحشور از طرف فرماندار به عنوان مسئول هلال احمر منصوب شد. او از دانشجویان دانشکده ی نفت آبادان بود. چون تعداد پسر بچه ها زیاد بود ایشان، برادر سید صفر صالحی را ابتدا به عنوان مربی انتخاب کرد و سپس حکم سرپرستی پرورشگاه را به ایشان داد. سید از همکلاسی های رحمان و از بچه های مسجد مهدی موعود بود  من همکلاسی خواهرش فاطمه السادات بودم. از او پرسیدم: از کجا شروع کنیم و با بچه ها چطوری دوست شویم تا آنها ما را قبول کنند؟

گفت: آنچه آنها را یک جا جمع کرده، رنج و درد یتیمی و بی کسی است. ما باید در درک و فهم این رنج با آنها شریک شویم تا آنها به ما اعتماد کنند و علاقه مند شوند.

هر چه از بچه ها می پرسیدیم، با نگاه های مات و مبهم ازکنار ما می گذشتند. زندگی هریک از بچه ها با سرنوشتی گره خورده بود اسم هایی که آنها برای هم انتخاب می کردند و همدیگر را با همان نامها صدا می زدند حاکی از زندگی تلخ و بررنج آنان بود.

فریده می گفت: ما بچه ها جزء اشتباهات خدا هستیم. ما باید در شکم مادرانمان می مردیم و نمردیم، نباید به دنیا می آمدیم و آمدیم.
وضع و حال هیچ کدام بهتر از دیگری نبود. لقب هر بچه ای شهرت و حرفه ی خانواده اش بود. ابتدا فکر می کردم سرراهی فامیلی حسن است اما بعد از مدتی فهمیدم سرراهی قصه ی زندگی حسن است. ده سال و یازده ماه و شش روز پیش حسن در کهنه پارچه ای کنار زباله پیدا شده و به این یتیم خانه هدیه می شود. دیگری سهراب کخ بود. مادر سهراب سرزا رفته و و پدرش او را به آنجا هدیه کرده بود و خود از راه گدایی در لین یک احمد آباد زندگی می کرد.

دیگری موسی بنگی نام داشت. قصه ی این یکی رو دست همه زده بود. موسی قربانی عیش و عشرت پدر و مادر معتادش بود، هر بار که هوس می کردند موسی را به خانه ببرند، با منقل تریاک آنها قسمتی از بدن بچه می سوخت. زخم های تنش اجازه نمی داد پدر و مادرش را فراموش کند. شاپور گدا هم یکی دیگر از بچه های یتیم خانه بود که مادرش از گداهای دوره گرد بود. بعد از فوت پدر شاپور، مادر توان نگهداری بچه را نداشت و گدایی می کرد و گه گاهی کمی خوراکی و پوشاک برای شاپور می آورد. در بین بچه ها، زندگی شاپور از بقیه تجملاتی تر بود. خلاصه اینکه هر یک از بچه ها اسمی و قصه ای اسفبار داشتند.

حالا باید با این بچه ها دوست می شدیم و با آنها کار فرهنگی می کردیم. باید وارد زندگی آنها می شدیم. نباید به آنها به چشم موجوداتی عجیب نگاه می کردیم. آنها مثل همه ی بچه های شهر بودند؛ با این تفاوت که بی کس تر و تنها تر از بقیه به دنیا آمده و از عادی ترین و کمترین سهم زندگی یعنی پدر و مادر محروم مانده بودند. اصلاَ نمی دانستیم باید از کجا شروع کنیم. باید می گذاشتیم فقط قدی بکشند و آب و دانه شان را بدهیم یا در مورد اسلام و انقلاب و امام با آنها صحبت کنیم؟ برایشان از کجا بگوییم؟ اصلاَ اینها می دانند انقلاب شده؟ اصلاَ انقلاب و اسلام برای آنها اهمیتی دارد؟ آیا انقلاب را دیده اند؟

انتهای پیام/

برچسب ها: حوادث ، دبیرستان ، فرهنگی
۱) نظرات ارسالی شما، پس از تایید توسط خبرگزاری ​میزان​ ​در سایت ​منتشر خواهد شد​.​
۲) خبرگزاری میزان٬ نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .
۳) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
۴) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .
نام:
ایمیل:
* نظر:
فرهنگی-خبر-وکیل آنلاین
فرهنگی-خبر-تلگرام
فرهنگی-خبر-وکیل آنلاین
فرهنگی-خبر-تلگرام
tr_cycle
آخرین اخبار گروه فرهنگی
فرهنگی-خبر-وکیل آنلاین
فرهنگی-خبر-تلگرام
فرهنگی-خبر-فضای مجازی-
فرهنگی-خبر-فضای مجازی-
فرهنگی-خبر-فضای مجازی-
فرهنگی-زندانیان